کانون ایرانیان
کانون ایرانیان

۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

چهارشنبه سوري؛ آيين‌ها و ريشه‌ها

چهارشنبه سوري نام واپسين چهارشنبه‌ي تقويم خورشيدي ايراني است، كه شب آن با رسوم و آيين‌هايي ويژه، خصوصاً پرش از روي آتش مشخص مي‌شود. نام‌هاي محلي گوناگون اين روز عبارت است از: گول چارشمبه (اردبيل)، گوله گوله چارشمبه (گيلان)، كوله چووارشمبه (كردستان)، چووارشمبه كولي (قروه، نزديك سنندج)، و چارشمبه سرخي (اصفهان). برخي دانشمندان واژه‌ي «سوري» را با «سور» (ميهماني، جشن) ارتباط داده و آن را به معناي «وابسته به سور، جشن‌آميز» گرفته‌اند، برخي ديگر، به طور موجه‌تري، سور را گونه‌اي ديگر از واژه‌ي سرخ مي‌پندارند (مانند گل سوري ”گل سرخ“) و آن را اشاره‌اي به خود آتش يا به «سرخي»، به مفهوم تن‌درستي يا بلوغ، كه به طور فرضي با پرش از روي آتش به دست مي‌آيد، مي‌انگارند. كاربرد عنوان متفاوت چارشمبه سرخي در اصفهان و قرار داشتن گونه‌ي گويشي رايج سور در برابر سرخ، تأييد ديگري است بر اين ديدگاه.
+ آيين‌هاي اصلي:
يك يا دو روز پيش از واپسين چهارشنبه‌ي سال، مردم براي چيدن بوته‌هاي گوناگون، خارشتر، خور، گون، يا ساقه‌ي برنج (در گيلان) بيرون مي‌روند؛ و در شهرها خاشاك مي‌خرند. در عصر روز پيش از آغاز چهارشنبه سوري، خار و خاشاك فراهم آمده، در حياط خانه (اگر جادار باشد)، يا در ميدان روستا، يا در خيابان شهر گذاشته و در يك، سه، پنج، يا هفت (هميشه عدد فرد) دسته، كه چند پا از يك‌ديگر فاصله دارند، مرتب مي‌گردند. در غروب آفتاب يا اندكي بعد، دسته‌هاي چوب و خاشاك سوزانده مي‌شوند، و هنگامي كه زبانه‌هاي آتش در تاريكي مي‌لرزند، مردان و زنان از روي آن مي‌پرند و چنين مي‌خوانند: «سرخي تو از من، زردي من از تو». مردم بر اين باورند كه اين آيين آنان را براي همه‌ي سال در برابر ناخوشي‌هايي كه انسان را رنگ‌پريده و ضعيف مي‌كند، ايمن و مصؤون مي‌سازد. در برخي جاها (مانند: نايين، انارك، خور، اروميه) آتش را بر پشت بام مي‌افروزند، سپس يك آفتابه آب روي آن مي‌ريزند، و خاشاك سوزان را به خيابان زيرين جاري مي‌كنند؛ در جاهاي ديگر اين آيين بر فراز تپه‌ها انجام مي‌شود.
در طي اين مراسم هيچ كس نبايد به آتش بدمد؛ پس از آن كه همه‌ي اعضاي خانواده از روي آن پريدند، آتش رها مي‌شود تا كم كم خاموش شود يا آن را با آب خاموش مي‌كنند (مثلاً در خور). اگر اين آيين در حياط خانه برگزار شده باشد، يكي از اعضاي خانواده، معمولاً دختري كه هنوز به سن بلوغ نرسيده است، خاكسترها را جمع مي‌كند و با يك خاك‌انداز به چهارراهي مي‌برد و در آن جا پراكنده مي‌سازد، سپس به خانه باز مي‌گردد. او به در مي‌كوبد و آن گاه اين پرسش و پاسخ با فرد/ افراد داخل خانه رد و بدل مي‌شود: «كي هستي؟» «من‌ام». «از كجا آمده‌اي؟» «از يك جشن عروسي». «چه چيزي آورده‌اي؟» «سلامتي». رسمي بسيار همانند با آيين پرش از روي آتش را ارمنيان ايران در روز تعطيل Derendez (14 فوريه) برگزار مي‌كنند.
چنين آيين‌ها در همه‌ي نقاط ايران مرسوم و معمول است. در بيش‌تر روستاها نوازندگان و طبال‌هاي محلي [در طي مراسم،] ساز همراهي كننده‌اي را مي‌نوازند. نويسنده‌ي سده‌ي 19م./ 13ق. آقا جمال خوانساري (درگذشته‌ي 1706م./ 1121ق.) نواختن سازي را در اين روز براي دور كردن بدبختي تجويز كرده بود. تا دهه‌ي 1300خ/ 1920م.، كه حمل سلاح ممنوع شد، مردان از شليك تير هوايي به نشانه‌ي شعله‌ور شدن چوب و خاشاك‌ها، استفاده مي‌كردند. اينك ترقه‌ها جاي‌گزين گلوله‌ها شده‌اند.
+ ريشه‌ها:
به نوشته‌ي ابراهيم پورداوود، جشن چهارشنبه سوري از جشن زرتشتي Hamaspathmaedaya برگرفته شده است، كه پس از اصلاح گاهشماري در زمان اردشير يكم (40-224 م.)، شش روز پيش از نوروز برگزار مي‌شد. انتخاب چهارشنبه، و نيز پرش از روي آتش و «دشنام دادن» به آن، در هر حال مي‌بايست پس از فتح اسلامي به وجود آمده باشد. برانگيزنده‌ي انتخاب واپسين چهارشنبه‌ي سال، احتمال دارد كه يك باور خرافي عربي، مبني بر اين كه چهارشنبه‌ها نحس‌اند، بوده باشد. ظاهراً اين عقيده در دو سده‌ي نخست اسلامي در ايران كاملاً گسترش يافته بود. از سوي ديگر، استفاده از آتش در جشن‌ها، تاريخ و پيشينه‌اي ديرين در ايران داشته است. نرشخي به رسم كهني در زمان سامانيان اشاره مي‌كند كه در آن، يك شب پيش از پايان سال آتش بزرگي افروخته مي‌شد؛ او اين شب را «شب سوري» مي‌خواند اما از آيين‌هاي ويژه‌ي بعدي مرتبط با چهارشنبه سوري يادي نمي‌كند. باوري عاميانه، به ويژه در خراسان، خاستگاه آيين آتش را در شب چهارشنبه سوري به مختار بن ابي عبيد ثقفي، كه در 685 م./ 66 ق. خيزشي شيعي را در كوفه رهبري كرد، نسبت مي‌دهد. به اشتباه گمان برده شده است كه مختار اين جنبش را در واپسين چهارشنبه‌ي سال آغاز كرد (وي در واقع در 14 ربيع الاول 66 ق./ 20 اكتبر 685 م. چنين كرد)، و به پي روان‌اش فرمان داد كه آتش‌هايي را در پشت بام‌هاي خود روشن كنند. برخي مردم بر اين باورند كه اين آتش‌ها براي جشن گرفتن پيروزي مختار بر قاتل امام حسين و هم‌دستان وي در كوفه در 680 م./ 61 ق. برافروخته شده بودند، اما مدارك تاريخي چنين تصوري را تأييد نمي‌كند. هم‌چنين گزارش شده است كه ابومسلم خيزش خود را در خراسان با دادن دستور روشن كردن آتش بر بام خانه‌هاي پي روان‌اش آغاز كرد. انگاره‌ي آيين آتش ممكن است از جشن زرتشتي سده برگرفته شده باشد، كه جشني زمستاني بود كه در شب 11 بهمن با شادماني بسيار و با روشن كردن آتش‌هايي بزرگ در زمين هاي باز يا بر فراز تپه‌ها برگزار مي‌شد. به نوشته‌ي ابوريحان بيروني، در اين روز تعطيل (سده) ايرانيان باستان خانه‌هاي خود را براي دور كردن بلا و چشم بد، بخور مي‌دادند تا اين كه نزد شاهان رسم شد كه در اين جشن آتش بيافروزند.
با وجود اعتراضات فقهاي اصول‌گرا، بر اين سنت در عصر اسلامي پاي فشرده شده، و به واقع در همه‌ي شهرها و روستاهاي ايران گسترش يافت. اين آيين‌ها اينك در سراسر ايران مرسوم و متداول مي‌نمايد، چنان كه براي چندين سده به گستردگي انجام مي‌يافته است. در طي دوراني كه فقهاي مسلمان، كه تصور مي‌كردند اصل اين آيين‌ها زرتشتي است، بدان اندازه نيرومند بودند كه مي‌توانستند شركت‌كنندگان در اين مراسم را تهديد به مجازات‌هاي سخت ‌كنند، مردم اين آيين‌ها را از واپسين چهارشنبه‌ي سال خورشيدي به واپسين چهارشنبه‌ي ماه قمري صفر، كه روزي به ويژه نحس دانسته مي‌شد و مي‌شود، منتقل كردند. به نوشته‌ي Binning (سياح انگليسي سده‌ي 19)، چهارشنبه سوري نام واپسين چهارشنبه‌ي ماه صفر بود. در اصفهان، زماني كه پاي‌تخت صفويان و مقر برخي فقهاي قدرتمند مانند محمدباقر مجلسي بود، عده‌اي از مردم هنوز، هم چهارشنبه سوري و هم واپسين چهارشنبه‌ي ماه صفر را جشن مي‌گرفتند. در اردبيل و اروميه سه چهارشنبه آخر سال (توز چارشنبه، كول چارشنبه، و گول چارشنبه در اردبيل؛ يالانچي چارشنبه، خبرچي چارشنبه، و آخر چارشنبه در اروميه) و در بزرگ‌آباد، روستايي نزديك اروميه، 4 چهارشنبه‌ي آخر سال (مشتلقچي چارشنبه، كوله چارشنبه، قره چارشنبه، و آخر چارشنبه) جشن گرفته مي‌شود.
در دو سال نخست انقلاب، دولتْ جشن چهارشنبه سوري را ممنوع كرده و اظهار داشته بود كه اين سنت بازمانده‌ي [آيين‌هاي] آتش پرستي است.

هفت سين

هفت سين به معناي هفت قلم شيئي كه نام آن‌ها با حرف «س» (سين) آغاز مي‌شود، يكي از اجزاي اصلي آيين‌هاي سال نو است كه بيشينه‌ي ايرانيان آن را برگزار مي‌كنند. اين اقلام سنتاً در سفره‌ي هفت سين چيده و به نمايش گذاشته مي‌شوند. اين سفره‌اي است كه هر خانواده‌اي بر روي زمين (يا بر روي ميز) در اتاقي كه معمولاً به ميهمانان گرامي اختصاص دارد، مي‌گسترد و اين اقلام بر روي آن قرار داده مي‌شوند: در بالاي سفره (در دورترين فاصله از در) آينه‌اي گذاشته مي‌شود، كه در دو طرف آن شمع‌دان‌هايي داراي شمع نهاده شده (سنتاً مطابق با شمار فرزندان خانواده)، در پايين آن نسخه‌اي از قرآن (از شاهنامه يا ديوان حافظ نيز استفاده مي‌شود)، تُنگي كه معمولاً حاوي يك ماهي طلايي است (بسياري از خانواده‌ها يك كوزه‌ي حاوي آب باران را كه قبلاً جمع آوري شده و/ يا كاسه‌ي آبي كه حاوي برگ سبز انار، نارنج، يا شمشاد است نيز به اين مجموعه مي‌افزايند)، ظرف‌هاي حاوي شير، گلاب، عسل، شكر، و 1، 3، 5 يا 7 عدد تخم مرغ رنگ‌آميزي شده. در مركز سفره عموماً گل‌داني از انواع گل‌ها، معمولاً سنبل و شاخه‌هاي بيدمشك گذاشته مي‌شود. كنار آن، سبزه و دست‌كم شش چيز ديگر كه با حرف سين آغاز مي‌شوند (نك. به زير)، ظرفي حاوي ميوه (سنتاً سيب، پرتقال، انار، و به)، چند نوع نان (اغلب شيرين)، ماست و پنير تازه، شيريني‌هاي گوناگون، آجيل (مخلوط خشك و بو داده شده‌ي نخودچي، تخم خربزه، گندم برشته، برنجك، و فندق و گردو، كه همگي با كشمش آميخته ‌شده‌اند) قرار داده مي‌شود.
اقلام سين‌دار به طور معمول عبارت‌اند از: 1. سبزه، يعني، گندمي (يا جو، گاهي نيز عدس) كه به بلندي چند اينچ درون قطعه پارچه‌ي سفيدِ نازكِ پيچانده شده به گرداگرد كوزه‌اي گلي روييده است (امروزه سبزه در يك ظرف سفالين كم‌گود رويانده مي‌شود)؛ 2. سپند (اسفند)، تخم سداب كوهي كه اغلب در يك بخورسوز گذاشته مي‌شود و درست پس از آغاز سال سوزانده مي‌شود؛ 3. سيب، پيش‌تر ياد شد؛ 4. سكه، چند عدد سكه‌ي نو؛ 5. سير (سابقاً همراه با ريشه‌هايي كه براي شباهت دادن به شرابه‌هاي رنگين، قرمز رنگ مي‌شدند)؛ 6. سركه؛ 7. يك كاسه سمنو (شيرازي‌ها و كردها سمني مي‌گويند). اين فقره‌ي آخر بدين شيوه تهيه مي‌شود: مقدار مناسبي گندم براي سه روز در آب (ترجيحاً آب باراني كه براي اين منظور فراهم شده) خيسانده مي‌شود و سپس بر روي يك سيني فلزي پهن گرديده و با پارچه‌اي سفيد پوشانده مي‌شود. هنگامي كه گندم اندكي روييد، بر روي تخته‌اي سنگي يا چوبي خُرد و بعد درون هاون كوبيده مي‌شود و شيرابه‌ي آن با آب داغ، روغن و آرد مخلوط گرديده و همه‌ي آن به وسيله‌ي زنان (هيچ مرد بالغي مجاز به مشاركت در اين فرايند نيست) به آهستگي پخته مي‌شود (اغلب يك شب كامل صرف آن مي‌گردد)؛ نتيجه‌ي كار يك خمير غليظ، شيرين و به رنگي مايل به قرمز است، كه بخشي از آن براي سفره‌ي نوروز كنار گذاشته مي‌شود و باقي آن در ميان همسايگان پخش مي‌شود، كه آنان نيز ظرف حاوي سمنو را همراه با يك يا چند عدد تخم مرغ رنگ شده يا برگي سبز باز مي‌گردانند.
ذكر چند ملاحظه در اين جا لازم است. نخست، برخلاف نام خود، سفره‌ي هفت سين دربردارنده‌ي اجزاي اصلي بسياري است كه با حرف سين آغاز نمي‌شوند. دوم، تعداد اقلام گزيده شده‌ي سين‌دار هميشه بيش از هفت است و كمابيش همواره سنجد و سماق و سوهان (شيريني) هم افزوده مي‌شود. بسياري از خانواده‌ها حتا اقلام سين‌دار بيش‌تري نيز اضافه مي‌كنند، مانند سبزي، سياه‌دانه، سنگك، سپستان، و سرمه. سوم، سفره‌ي هفت سين مختص جشن نوروز نيست. در بسياري جاها مرسوم است كه سفره‌ي مشابهي در آيين‌هاي عروسي چيده شود و در برخي نواحي نيز در شب چله چنين سفره‌اي مهيا مي‌گردد؛ در منطقه‌ي كاشان اين سفره در جشن اِسبندي در 25 بهمن، كه برابر با اول اسفند در تقويم رسمي است، چيده مي‌شود. چهارم، برخي از مردمان سهيم در ميراث فرهنگي و سنت‌هاي ايراني (مانند افغان‌ها، تاجيك‌ها، ارمنيان) اين اقلام را در آيين‌هاي نوروزي خود فراهم نمي‌كنند. حتا جالب توجه‌تر اين حقيقت است كه چيدن آن‌ها در ميان كردها يا زرتشتيان، كه هر دو حافظان پرشور آن دسته از سنت‌هاي ايراني‌اند كه چيزهاي هفت‌گانه نقشي مركزي را در آن‌ها ايفا مي‌كند، مرسوم نيست. با وجود اين، موبد نيك‌نام يادآوري مي‌كند كه «امروزه در بسياري از خانواده‌هاي زرتشتي، به ويژه آنان كه در شهرها زندگي مي‌كنند، هفت سين براي سفره نوروز تهيه مي‌شود». اين موضوع به آشكارا روي‌كرد جديدي است كه از تماس فزاينده‌ي زرتشتيان با ديگر ايرانيان متأثر گرديده است. جالب آن كه كردها براي جشن «كوسه گلدي» كيك سمني مي‌پزند. پنجم، هرچند مي‌دانيم كه ساسانيان با روياندن هفت نوع تخم بر روي هفت ستون به پيشواز نوروز مي‌رفتند و بر سر سفره‌ي نوروز خود سيني‌هايي حاوي هفت شاخه گياه (گندم، جو، نخود، برنج، و غيره)، و نيز يك گِرده نان درست شده از هفت گونه غله مي‌گذاشتند، اما به سبب ناهماهنگي‌هاي ياد شده در زير ملاحظات شماره‌‌ي يك و دو، نمي‌توان آن‌ها را با هفت سين مقايسه نمود و مشابه دانست.
پيشينه و تاريخچه‌ي سنت چيدن سفره‌ي هفت سين مبهم و نامعلوم است. برخي چنين گمان برده‌اند كه اقلام اصلي با «ش» (شين) آغاز مي‌شده‌اند، و بدين جهت به بيتي آشكارا متعلق به تاريخي جديد استشهاد كرده‌اند كه ادعا مي‌كند «در زمان ساسانيانْ ايرانيان بر سر سفره‌ي نوروز شهد و شير و شراب و شكر ناب؛ شمع و شمشاد و شايه قرار مي‌داده‌اند». ساختگي بودن اين تعبير، كه به نام‌هاي عربي استشهاد مي‌كند و از اجزايي اصلي و ضروري مانند سير، سمنو و سپند چشم‌پوشي مي‌كند، بديهي است. ديدگاه‌هايي مانند اين كه اصطلاح هفت سين تحريف هفت سيني يا هفت ميم (اقلام آغاز شونده با حرف ميم، مانند ماست، ميوه، ميگو، مويز و غيره)، يا هفت چين (= هفت [چيز] چيده شده) است، جداً نمي‌توان پذيرفت. واقعيت آن است كه همه‌ي نشانه‌ها و اشاره‌ها دلالت بر آن دارند كه [چيدن] هفت سين، چنان كه آن را مي‌شناسيم، رسمي كهن نيست. قديمي‌ترين اشاره‌ي موجود به رسم چيدن هفت سين، ارجاعي غيرقابل اطمينان و منفرد بدان در يك دست‌نوشته‌ي كهن فارسي منسوب به دوران صفوي است. و گرنه، سياحان و مورخان سده‌ي 19 در گزارش‌هاي عيني خود از آيين‌هاي نوروز، به ندرت از اين رسم ياد كرده‌اند. تنها Heinrich Brugsch، كه در 1860 در تهران بود و جشن نوروز را با برخي جزييات آن شرح داده است، ادعا مي‌كند كه ايرانيان با كاشتن گل‌هايي با نام‌هاي آغاز شونده با حرف «س» در باغ‌هاي‌شان به پيشواز جشن ملي‌شان مي‌روند. اشاراتي نيز وجود دارد به يك سيني پر شده با هفت نوع ميوه، اما نه به هفت سين، كه بدين ترتيب به نظر مي‌رسد در سده‌ي اخير به سبب تبليغ و معرفي آن در رسانه‌ها، مرسوم و متداول شده است.
در هر حال، اگر سفره‌ي نوروز را به صورت يك كل در نظر بگيريم و به حرف سين توجه نكنيم، درباره‌ي اقلام اصلي آن اين تفسير خردپذير را كه آن‌ها انعكاس‌هايي از اوضاع دوران شباني و يك‌جانشيني ايرانيان باستان و باورهاي آنان، به ويژه در مورد امشاسپندان هستند، به خوبي مي‌توان ارائه داد:
تدارك اين سفره در شب نوروز و رواج اين باور كه روان مردگان بر آن فرود مي‌آيند و شريك سفره مي‌شوند، به آشكارا آن را با جشن روان‌ها (فروردينگان) مرتبط مي‌سازد. تخم مرغ‌هاي سفره، مردم (از Martiya* tauxman ”تخم ميرا“؛ در شهرك «خور» تخم‌مرغ‌ها در زير نيمكت در نظر گرفته شده براي عروس، به اميد بچه‌دار شدن او، ‌گذاشته مي‌شود) را نمادپردازي مي‌كند و به آفريدگار اشاره دارد؛ شير، گاو و وهومنه/ بهمن را نمايندگي مي‌كند؛ شمع‌ها، آتش پاك و اشه وهيشته/ اردي‌بهشت را؛ سكه‌ها، ثروت و خشثره‌ويرييه/ شهريور را؛ سُنبل هم هئوروتات/ خرداد و هم امرتات/ (ا)مرداد را نمادپردازي مي‌كند، چنان كه آب و سبزه و سبزي نيز چنين مي‌كنند. بيدمشك، آرميتي/ سپندارمد را نمايندگي مي‌كند، چنان كه سپند/ اسفند نيز، كه بخشي از نام آن را نگاه داشته، چنين مي‌كند. به طور جالب‌تري، ممكن است به نيروي درمان‌بخش آرميتي به واسطه‌ي سير اشاره شده باشد، كه چنان نزد ايرانيان به عنوان يك دارو و وسيله‌ي دور كردن چشم بد و نيروهاي اهريمني ارزشمند بود كه پارس‌ها يكي از ماه‌هاي‌شان را ثايگرچي Thaigarchi (= ماه [چيدن] سير) ناميده بودند. ايزدبانوي اناهيد را آب (باران) فراهم شده به ويژه براي اين مناسبت نمايندگي مي‌كند. سمنو، كه براي سفره كاملاً ضروري است و آن چنان تقويت كننده‌ي قواي جنسي دانسته مي‌شود كه برخي آن را «نيروي رييس خانواده» مي‌خوانند، مي‌بايست به اناهيد منسوب باشد، چرا كه سمنو را فقط زنان تهيه مي‌كنند (حتا در ميان كردها، كه هفت سين نمي‌چينند)، و در هنگام به هم زدن مخلوط در حال پخت آرزو مي‌كنند كه شوهراني خوب و فرزنداني نيك بيابند. به علاوه، ظرف سمنو با پيش‌كش شدن به نام ورجاوند «فاطمه‌ي زهراي معصوم» آماده مي‌شود (زهرا = زهره نيز نام سياره‌ي ونوس/ اناهيد است). ماهي كر Kara، كه در درياي اسطوره‌اي وئوروكشه Vourukasha مي‌زييد و موجودات زيان‌بار را دفع مي‌كند، با ماهي درون تُنگ نمايندگي مي‌شود. اين تجزيه و تحليل را، كه بيش‌تر از اين نيز مي‌توان ادامه داد، نشان مي‌دهد كه اشياء اصلي سفره‌ي نوروز بسيار باستاني و پرمعنا هستند، حال آن كه انگاره‌ي (idea) هفت سين، جديد و نتيجه‌ي تفنن عاميانه‌اي است كه بر مبناي ذوق و سليقه، درون يك آيين پسنديده بسط و گسترش يافته است.*

* A. Shapur Shahbazi , “Haft Sin”, in Encyclopaedia Iranica, vol. XI/5
>

اصطلاحات ديني ايراني در آسياي مركزي

دين‌هاي بودايي، مانوي، و مسيحي نسطوري، كيش‌هاي غالب در ميان مردمان ايراني آسياي مركزي و ميانه در دوران تاريخي بودند. اما با وجود سنگين حضور اين‌ دين‌ها، آثاري از مزداپرستي اصلي ايرانيان در اين جا باقي بود و در اوايل سده‌ي ششم ميلادي حتا توانسته بود به چين نيز راه يابد، چنان كه در آن جا خداي آسماني، يا آتش، در برخي محل‌ها تا سده‌ي 12 م. پرستيده مي‌شد.
بيش‌تر شواهد مربوط به نفوذ اصطلاحات ديني ايراني كهن در منطقه‌ي مورد بحث، مركب از بازمانده‌هاي زباني است: به جز نگارش سغدي كهن يك نماز زرتشتي، كه در دست‌نويسي موجود در مجموعه‌ي اشتاين كتاب‌خانه‌ي بريتانيا (لندن) به جاي مانده است، اصطلاحات ديني ايراني كهن در متون سغدي بودايي و مانوي يافته مي‌شوند، هرچند ممكن است برخي از اصطلاحات مانوي به طور غيرمستقيم و از طريق زبان‌هاي پارسي ميانه و پارتي وام گرفته شده باشند. شماري از عبارت‌هاي سغدي مبتني بر مضامين زرتشتي نيز به خوبي به عنوان ترجمه‌هايي اقتباسي از متون كهن زرتشتي مشخص شده‌اند. از اين گذشته، نام روزها در تقويم سغدي، كه از طريق متون مانوي و اسناد به دست آمده از كوه مغ در دره‌ي زرفشان واقع در شرق سمرقند، شناخته شده‌اند، با نام روزهاي تقويم زرتشتي برابرند.
قطعات يك دست‌نويس مانوي حاوي داستان رستم، كه يك شخصيت اسطوره‌اي مردمي در سغد باستان نيز بوده، و اسب‌اش رخش، در نبرد با ديوها، در كتاب‌سراي ملي و كتاب‌خانه‌ي بريتانيا (لندن) نگه داري مي‌شود؛ افزون بر اين، چندين ديوارنگاره (احتمالاً از سده‌ي هشتم م.) در كاوش‌گاه پنجيكنت، نزديك سمرقند، كشف شده‌اند كه حاوي صحنه‌هاي نبرد جنگ‌جوياني سواره با مارها و دشمناني ديگرند، كه برخي دانشمندان آن را با «داستان رستم» يكي دانسته‌اند.
در شرق دورتر، در حوضه‌ي تاريم، كهن‌ترين متون خُتني متعلق به سده‌ي هفتم‌اند، زماني كه دين بودايي به طور كامل در امتداد جاده‌ي ابريشم جنوبي چيره گرديده بود؛ از اين رو، متون ختني حاوي اصطلاحات ديني ايراني كهن بسيار اندك‌تري نسبت به متون بودايي سغدي هستند، احتمالاً به اين دليل كه دين مزدايي در اين منطقه چنان جاي گير نشده بود كه در سغديانه گرديده بود.
ختني: dyuva > اوستايي: daewa “ديو”
ختني: gyasta > اوستايي: yazata “ايزد”
ختني: gyasna > اوستايي: yasna “پرستش”
ختني: Ssandramata > اوستايي: Spenta armati “سپندارمذ”
ختني: urmaysda > اوستايي: Ahura mazdah “اورمزد”

* P.O. Skjaervo, “Chinese Turkestan II”, in Encyclopaedia Iranica, vol. V, 1992, pp. 469, 471

دادستان، يك اصطلاح حقوقي زرتشتي

دادستان (daadestaan) اصطلاحي پارسي ميانه است كه با معناها و دلالت‌هاي گوناگوني، كه در زمينه‌هاي حقوقي، ديني، فلسفي، و سياسي تغيير مي‌يابد، به كار رفته است. دادستان به عنوان اصطلاحي حقوقي، داراي چهار مدلول است: نخست به «قانون مدني» اشاره دارد كه متمايز از «داد» (قانون ديني) يا «كردگ» (قانون سنتي) است. اين تمايز در روايات سرياني كه در آن‌ها denaa (= دادستان) قانون مدني تعريف شده و naamosaa قانون ديني، گواهي مي‌گردد. اصطلاح دادستان به رأي حقوقي يا قضايي نيز دلالت مي‌كند. سومين معناي دادستان، محاكمه يا دادخواهي است. سرانجام، اين اصطلاح را مي‌توان عدالت و مدارا نيز معنا كرد.
اما دادستان در برخي موارد به معناي «قانون ديني» نيز به كار رفته است؛ چنان كه در عبارت dadestaan-i den-i maazdesnaan (قوانين ديني كيش مزداپرستان). در كتاب دين‌كرد (3/286)، دادستان در مفهوم ميانه‌روي و نظم كيهاني، مترادف با واژه‌ي «پيمان» (= ميانه، ميانه‌روي) به كار رفته است. پيمان (يا دادستان) به صورت نيروي نظم كيهاني كه به وسيله‌ي آن در پايان روزگار نوسازي (feshegird) رخ خواهد داد، نموده شده است. روح نظم، كه به صورت «مينوي دادستان» تجسم يافته است، همراه با مهر، زروان، و سروش با آفريدگان اهريمني مقابله مي‌كند و آفرينش مادي را اداره مي‌نمايد. در متون زرتشتي «دادستان» بارها در پيوندي نزديك با «كار» (كردار سودمند) ديده مي‌شود (وي‌ديوداد 21/4)؛ در كتاب بن‌دهش (فصل يكم)، اصطلاح دادستان معمولاً معرف عدالت است (مانند daadestaanig daadwar ”قاضي عادل“). اين اصطلاح مي‌تواند قصه، پيش‌آمد و رخ‌دادها نيز معني دهد (فارسي نو: داستان). دادستان در معناي عقيده و رأي، در اين تركيبات يافته مي‌شود: juddaadestaanih (مخالفت)، hamdaadestaanih (موافقت)، hamdaadestaanomandih (هم‌پيمان). اصطلاح اخير، صفت آفريدگان اورمزد است (بن‌دهش 1/39). دادستان به عنوان جزيي تركيبي در بسياري از اصطلاحات مركب حقوقي نيز آشكار مي‌شود، مانند: weh-daadestaanih (شفعه)، daadestaan-braad (برادرشوهر، برادر زن) و ..*

* M. Shaki, “Dadesta”, in Encyclopaedia Iranica, vol. 6, 1993, p. 549

زرتشتيان دمشق

كهن‌ترين شواهد مربوط به حضور زرتشتيان را در دمشق، Berossus، مورخ بابلي، فراهم آورده است كه مي‌گويد دمشق يكي از شهرهاي امپراتوري هخامنشي بود كه اردشير دوم (358-404 پ.م.) تن‌ديسي از آناهيتا (Anaitis) را در آن برپا ساخته بود. معبدي كه در آن تن‌ديس ياد شده نصب گرديده بود، احتمالاً بيرون از شهر و در نزديكي يكي از رودهايي كه از كوه‌هاي لبنان جاري مي‌شد و كرانه‌هاي آن مكان مناسبي براي پرستش يك ايزد رودخانه‌اي بود، قرار داشته است.
بنيان‌گذاري پرستشگاه مذكور نشان دهنده‌ي حضور شمار فراواني از مستعمره‌نشينان پارسي در اين منطقه‌ي بارخيز و جذاب است. واقعيت ديگري كه اين موضوع را ثابت مي‌كند، آن است كه در زمان فتوح اسكندر، استثنائاً، اين بخش از سوريه تحت حاكميت يك فرمان‌دار پارسي بود و نه بومي.
سپس، Polyaenus، مورخ رومي، از نيرنگي كه شاه سلوكي، آنتيوخوس يكم، براي ربودن دمشق از كف نيروهاي بطلميوسي به كار بسته بود، سخن مي‌گويد. اين روي‌داد ممكن است در 274 پ.م. از رخ داده باشد. مي‌توان پنداشت كه آنتيوخوس، كه خود يك نيمه ايراني بود (مادرش Apamaa يك نجيب‌زاده‌ي بلخي بود) و سربازاني ايراني در سپاه خويش داشت، با جشن‌هاي بزرگ زرتشتي آشنايي داشته، و گويا يكي از آن‌ها، قرار بوده در همان زمان برگزار شود. بر اين اساس، آنتيوخوس به سپاهيان‌اش و همه‌ي ساكنان حومه‌ي شهر فرمان داد كه دست و دل‌بازانه اين جشن «پارسي» را برگزار كنند. فرمان‌ده مصريان بطلميوسي حاكم بر دمشق، با آگاهي يافتن از برگزاري اين جشن و شادماني در پشت باروهاي شهر، از هشياري و مراقبت خود كاست، كه در پي آن، آنتيوخوس قادر به غافل‌گير ساختن نيروهاي مصري و تسخير شهر شد.
مدركي در دست نيست كه نشان دهد جمعيت زرتشتي تا چه زماني در دمشق به بقاي خود ادامه داده است. اما به طور كلي آشكار است كه فرزندان مستعمره‌نشينان پارسي در سرزمين‌هاي غربي امپراتوري پيشين هخامنشي، هويت قومي و دين خويش را به طور محلي تا سده‌هاي سوم و چهارم ميلادي و در برخي مناطق حتا تا سده‌‌ي ششم ميلادي حفظ كرده بودند. *

* M. Boyce, “Damascus”, in Encyclopaedia Iranica, vol. 6, 1993, p. 626

فارس در عصر سلوكي و اشكاني

فارس/ پارس، در زمان فرمان‌روايي اسكندر و جانشينان‌اش، جايگاه ويژه‌ي خود را به عنوان كانون امپراتوري از دست داد. هرچند فارس هنوز داراي پتانسيل‌هاي ويژه‌ي ايدئولژيك، اقتصادي، و راه‌بردي بود، اما اينك مانند ديگر ايالت‌ها، فقط بخشي از امپراتوري بود. فرمان‌روايان سلوكي تنها در آغاز با مقاومت بومي در پارس مواجه شدند. شاهكاني كه بر پارس تحت استيلاي سلوكيان فرمان مي‌راندند، خود را «فرتركا» (Fratarakaa) مي‌خوانند و اساساً با سكه‌هاي‌شان، كه بر پيوند نزديك آنان با هخامنشيان، با توجه به اقتباس برخي آيين‌ها و نمادها، تأكيد مي‌كند، بر ما شناخته شده‌اند. اما گويا آنان خود را هم‌چون هخامنشيان و شاهان بزرگ نمي‌ديده‌اند. وفاداري آنان نسبت به سلوكيان، كه در پيكرنگاري‌هاي‌شان نيز تجلي يافته است، فقط زماني وانهاده شد كه زوال حاكميت مقدوني در ايران، به روشني فراديد آمد. آن گاه كه پارتيان نيرومندتر در ميان‌رودان پديدار شدند، فرتركا بازهم، اما به طور موقت، از سلوكيان پشتيباني كردند، با وجود اين، پارتيان متأخرتر ايرادي در حفظ و ابقاي بوميان در جايگاه شاهان تا اندازه‌اي مستقل، نديدند. [سودمندي] اين شيوه را اين حقيقت تأييد مي‌كند كه دودمان‌هاي پارسي ياد شده هرگز بر هيچ ادعاي سياسي و ارضي‌اي در خارج از منطقه خود پاي نفشردند. بنابراين نبايد تعجب كرد كه حتا ساسانيان بعدتر نيز عصر تاريخي اين پادشاهان را در زمان شاهكان [= ملوك الطوايف] مي‌پنداشتند، اما دورتر از آن تاريخ، ناتوان از سبه دست آوردن يادمان‌هاي واقعي تاريخي هخامنشيان بودند.
هرچند كه فرتركا هم‌چون زرتشتياني مؤمن رفتار مي‌كردند، اما امكان اين كه آنان نماينده‌ي يك گروه ديني – ملي‌گرا يا حتا گروهي روحاني (مغ) باشند، پايين است. به نظر مي‌رسد كه در عصر سلوكيان، كاركرد اصلي مغان، خصلتاً، سياسي، اداري و نظامي بوده است. آنان به عنوان نگاهبانان و پشتيبانان سنت‌ها، آموزگاران شاه‌زادگان، و گردانندگان آيين‌هاي ديني، احتمالاً عهده‌دار همان وظايفي بودن كه در زمان هخامنشيان نيز داشتند. سنت‌هاي ديني بعدتر نشان مي‌دهد كه يادمان‌هاي منفي يونانيان (يا فقط اسكندر) را در ميان ايرانيان، روحانيان زرتشتي پرورده بودند، اما اين ميراث فاقد اهميت سياسي در عصر هلنيستي بود. دوران دراز حاكميت بي‌منازعه‌ي سلوكيان در پارس/ فارس، نه تنها ثابت مي‌كند كه اين ايالت «سنگر مقاومتي در برابر هلنيسم» نبوده است، بل كه نشان مي‌دهد حاكمان بيگانه با سنت‌هاي ويژه‌ي اين منطقه آشنا بوده‌اند. تعيين دقيق اين كه فارس در سده‌هاي 3 و 2 پ.م. تا چه اندازه هلنيزه (يوناني‌گرا) شده بود، كمابيش ناممكن است. نتايج پژوهش‌هاي باستان‌شناسي ظاهراً گوياي وجود تأثيرات نسبتاً ناچيز يوناني - مقدوني در فارس است، اما علي رغم فقدان مدارك نوشتاري، مثلاً وجود شهر انتاكيه‌ي- در- پارس، ما را بر آن مي‌دارد كه در برابر هر نوع نتيجه‌‌گيري شتاب‌زده و نسنجيده، با احتياط عمل كنيم.
چنان كه شورش Molon در 222 پ.م. ثابت مي‌كند، يكان‌هاي پارسي و مادي، ستون اصلي ارتش را در اين منطقه، و نيز در زمان فرمان‌روايي سلوكيان، تشكيل مي‌دادند. نقش و جايگاه شهر پارس به عنوان رابط و پيوندي ميان جنوب شرق استان پارس و خوزستان/ سوزيانا، و نيز به عنوان نقطه‌ي عزيمتي براي لشكركشي به سوي خليج فارس، مانع از بي‌توجهي و بي‌علاقگي احتمالي سلوكيان به اين ناحيه بوده است.
اين حقيقت را كه فقط شواهد باستان‌شناختي اندكي از حضور پارتي در پارس موجود است، و اين كه پي روي از شيوه‌هاي پارتي محدود به نقوش سكه‌هايي بوده است كه شاهكان تحت فرمان آنان در پارس ضرب و منتشر مي‌كرده‌اند، و اين كه از وجود كشمكش ميان پارس‌ها و پارت‌ها در هيچ يك از روايت موجود سخني نرفته است، مي‌توان به عنوان نتيجه‌ي سياست خردمندانه و موفق پارتي، كه مبتني بر حرمت‌گذاري به سنت‌هاي بومي بوده است، تفسير كرد. هم‌چنين، جانشين ساختن سنت‌هاي اسطوره‌اي كياني متعلق به شرق ايران، به جاي سنت‌هاي تاريخي و بومي جنوب غربي ايران در زمينه‌ي پادشاهي، در اين روزگار، نشان دهنده‌ي [درستي] همين پنداره است. *

* J. Wiesehofer , “Fars II. History in the pre-Islamic period”, in Encyclopaedia Iranica, vol. IX/3, 1999

ماني به روايت يعقوبي

+ اشاره
محمد ابن اسحاق يعقوبي، مورخ تازي نويس سده‌ي سوم هجري، گزارش ارزنده و كمابيش موثقي را در كتاب خود (تاريخ يعقوبي، ترجمه‌ي محمدابراهيم آيتي، ج 1، انتشارات علمي و فرهنگي، 1371، ص 98-195) درباره‌ي زندگي ماني، آموزه‌ها و آثار وي ارائه كرده است كه متن كامل آن را در ادامه مي‌خوانيد.

+ شاپور پسر اردشير بعد از پدر به پادشاهي رسيد و با روميان جنگيد و چندين شهر را به دست آورد و مردمي از روميان را اسير كرد، پس شهر “جندي‌شاپور” را ساخت و اسيران رومي را در آن جاي داد. رييس روميان پل روي رودخانه‌ي شوشتر را كه هزار ذراع عرض دارد براي شاپور مهندسي كرد. در روزگار شاپور بود كه ماني زنديق پسر حماد ظهور كرد و شاپور را به كيش ثنويت خواند و كيش او را نكوهش كرد، پس شاپور به سوي او مايل گرديد.
ماني مي‌گفت مدبر عالم دو مبدأ است كه هر دو قديم‌اند: يكي روشني و ديگر تاريكي و هر دو آفريدگار هستند؛ آفريننده‌ي نيكي و آفريننده‌ي بدي، تاريكي و روشنايي هر يك به تنهايي نام پنج معني است: رنگ، مزه، بوي، سوده و آواز؛ هر دو [آفريدگار] شنوا و بينا و دانا هستند. آن چه نيك و سود است از ناحيه‌ي روشني و آن چه زيان و گرفتاري است از ناحيه‌ي تاريكي است، روشني و تاريكي به هم آميخته نبودند سپس به هم آميختند، به اين دليل كه صورتي نبود و آن گاه پيدا شد، تاريكي بود كه آميختگي با روشني را آغاز كرد، و آن دو مانند سايه و خورشيد به هم پيوسته بودند به اين دليل كه پيدايش چيزي نه از چيزي محال است، تاريكي آميختگي با روشني را آغاز كرد و چون آميزش تاريكي با نور، تباه كننده‌ي آن است، نمي‌شود كه از ناحيه‌ي روشني باشد؛ زيرا از روشني تنها نيكي خاسته است. دليل اين كه روشني و تاريكي، نيكي و بدي هر دو قديم هستند، اين است كه چون ديده‌اند از يك ماده دو كار مختلف پديد نمي‌آيد، مثلاً آتش سوزنده، سرد كننده نمي‌باشد و آن چه سرد كننده است، سوزندگي ندارد، پس آن چه مبدأ نيكي است بدي از آن نخواهد بود و آن چه بدي از آن است، منشأ نيكي نمي‌شود، بدي كاري است از مبدأ بدي. شاپور سخن ماني را پذيرفت و اهل كشور خود را به پذيرفتن آن واداشت، اين كار بر ايرانيان گران آمد و دانايان كشور براي آن كه شاپور را از اين كيش بازدارند، فراهم شدند و او نپذيرفت.
ماني كتاب‌هايي براي اثبات دو مبدأ نوشت. يكي از آن‌ها كتابي است كه آن را «كنز الاحيا» (= گنج زندگان) ناميده است و آن چه را از نجات نوري و تباهي ظلماني در نفس است، توصيف مي‌كند و كارهاي پست را به ظلمت نسبت مي‌دهد. ديگر، كتابي كه آن را «شابرقان» (= شاپورگان) مي‌نامد و در آن نفس خالص و نفس آميخته با شياطين و بيماري‌ها را شرح مي‌دهد و فلك را مسطح مي‌داند و مي‌گويد دانش بر كوه مايلي است كه فلك برين بر آن احاطه دارد. ديگر كتابي به نام «الهدي و التدبير»؛ و دوازده انجيل كه هر يك از آن‌ها را به حرفي از حروف مي‌نامد و نماز و آن چه را سزاوار است براي خلاص روح انجام شود، ذكر مي‌كند. ديگر كتاب «سفر الاسرار» كه در آن بر آيات پيامبران طعن مي‌زند. ديگر كتاب «سفر الجبابره». ماني را كتاب‌ها و رساله‌هاي بسياري است. شاپور ده سال و اندي بر اين كيش بماند، سپس «موبذ» نزد شاه آمد و گفت اين مرد دين تو را تباه ساخته است، من و او را با هم جمع كن تا با او مناظره كنم، شاپور آن دو را فراهم ساخت و موبذ با دليل بر ماني پيروز آمد، پس شاپور از كيش ثنوي به دين مجوسي بازگشت و به كشتن ماني تصميم گرفت. ماني گريخت و به هندوستان رفت و آن جا ماند تا شاپور مرد.
بعد از شاپور پسرش “هرمز” كه مردي دلير بود پادشاه شد … پادشاهي او يك سال بود. آن گاه پسرش “بهرام” پادشاهي يافت […]. شاگردان ماني به او نوشتند كه پادشاهي جوان و هوس‌ران به تخت نشسته است، پس ماني به فارس آمد و امرش شهرت يافت و جاي‌اش آشكار شد، بهرام او را خواست و از امرش پرسش نمود. ماني حال خود را بازگفت و بهرام او و موبذ را در مجلسي فراهم ساخت تا موبذ با او بحث كرد. سپس به او گفت براي من و تو ارزيزي (= قلع) گداخته در معده‌ي من و تو ريخته شود، هر كدام را زياني نبخشد، او برحق است. ماني گفت اين كار ستم‌گران است. بهرام فرمود تا او را زنداني كردند و به او گفت فردا صبح تو را فراخوانم و به كشتن بي‌سابقه‌اي بكشم. ماني شبانه پوست كنده شد تا جان داد و صبح كه بهرام او را فراخواند، او را مرده يافتند. دستور داد سر او را بريدند و پوست او را پر از كاه كردند. آن گاه به تعقيب پي روان‌اش برآمد و بسياري از ايشان را بكشت.

تيره‌ي گوران

«گوران» نام تيره‌اي ساكن در دهستان گوران، واقع در ميان قصر شيرين و كرمانشاه، در كردستان است. شرف الدين بدليسي از گوران به عنوان يكي از چهار بخش كردها ياد مي‌كند اما ولاديمير مينورسكي به طور قانع كننده‌اي نشان داده است كه گورانيان به مردمان پارسي‌گوي ساكن در منطقه‌اي بزرگ در كناره‌هاي جنوب شرقي و جنوب نواحي كردنشين تعلق دارند. به نوشته‌ي مينورسكي، آنان از حوزه‌ي كاسپين برخاستند، اما پيش از اين ديرزماني در كردستان استقرار يافته بودند.
نخستين بار، شهاب الدين احمد عمري در حدود 1343 ق/ 744 م. از تيره‌ي گوران در فهرست «قبايل كرد» خويش ياد كرده است. اما مينورسكي بر اين باور است كه اين مردم مي‌بايست چند سده پيش از اين تاريخ در اين منطقه زيسته باشند. براي سالياني دراز، گوران تيره‌اي بسيار نيرومند بود و سران آن از مركز خود، «گهواره»، واقع در 60 كيلومتري غرب كرمانشاه، بر ناحيه‌ي پهناوري فرمان مي‌راندند. در طي اين دوران دولت‌مندي، ادبيات فاخر گوراني، كه در گويش فارسي با نام «گوراني» شناخته مي‌شود، انتشار گسترده‌اي يافته بود. با وجود اين، در طي قرن بيستم، تيره‌ي گوران به سبب رهبري ضعيف، بيش‌تر قدرت خود را از دست داد، كه در نتيجه، آنان تحت الشعاع همسايگان مهاجم كرد خود، به ويژه در كلهر، قرار گرفتند. به نوشته‌ي Nikitine، از اواسط اين قرن، همه‌ي چادرنشينان گوران «كردي‌گو» شده بودند.
تيره‌ي گوران در زمان شكوفايي خود از هشت طايفه تشكيل شده بود: گهواره، قلخاني، اسپري، قلخاني بهرامي، تفنگ‌چي، دانيالي، طايشه، بيبيان، و نيريزي. بعدها سه طايفه‌ي آخر از موجوديت خود به عنوان طوايفي مستقل دست كشيدند، اما از سوي ديگر، طايفه‌ي جديدي به نام «سادات حيدري» پديد آمد. پيش‌تر، از نخستين دهه‌ي قرن بيستم، نيمي از طوايف گوراني به كار بر روي زمين پرداخته بودند. اينك بيش‌تر آنان يك‌جانشين و غيرمهاجراند؛ پاره‌اي از آنان كه هنوز كوچنده‌اند، تابستان‌ها را در كوه‌هاي «دالهو» به سر مي‌برند.
در باره‌ي آمار جمعيت گوران برآوردهاي بسياري وجود دارد. برپايه‌ي گزارش رزم‌آرا، كه معتبرتر مي‌نمايد، در 1952 م. 3420 خانوار از گوران‌ها يا 18000 نفر وجود داشته است. خاندان رهبر تيره‌ي گوران شيعه مذهب است، اما بيش‌تر اعضاي طوايف «علي الاهي» (يارسان) هستند. *

* P. Oberling, s.v. “Guran”, in Encyclopaedia Iranica, vol. XI/4, 2003

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

آبشار دربند- شهرستان دره شهر

http://kanooneiranian.blogspot.com/

كوه قلاقيران

http://kanooneiranian.blogspot.com/