کانون ایرانیان
کانون ایرانیان

۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

خاستگاه خط پارسي باستان

نوشته‌ي: روديگر اشميت
پيدايش و معمول‌سازي خط ميخي پارسي باستان از جمله‌ي مجادله‌آميزترين مسائل در مطالعات ايراني باستان است؛ از دهه‌ي 1960 تاكنون، اين دو موضوع مكرراً و از ديدگاه‌هاي متفاوت، بدون دست‌يابي به توافقي كلي، مورد بحث بوده‌اند. جمع‌بندي كلي زير مبتني است بر: 1- گواهي مربوط به ابداع خط ميخي، ارائه شده در بند هفتاد سنگ نبشته‌ي بيستون داريوش (DB 4.88-92)، كه در آن از يك شيوه‌ي جديد نوشتار "به آريايي"، كه پادشاه آن را ابداع نموده، ياد مي‌گردد؛ 2- ملاحظات متعدد باستان شناختي و سبك شناختي كه ترسيم چندين مرحله را در پيدايش و توسعه‌ي يادواره‌ي (monument) بيستون روا مي‌دارد؛ 3- نبشته‌هايي كه متعلق به پيش از زمان داريوش پنداشته شده‌اند؛ 4- و در نهايت، تجزيه و تحليل خود اين سامانه‌ي نگارش.
اين امر محتمل است كه توسعه و تكامل خطي جديد براي نوشتن زبان اصلي هخامنشيان در دوران كورش دوم آغاز شده باشد، اما كهن‌ترين نمونه‌هاي گواهي شده‌ي گونه‌ي جديد خط ميخي، سنگ‌نبشته‌هاي بزرگ و كوچك داريوش در بيستون هستند. ادعاهاي مربوط به وجود برخي نبشته‌هاي كهن‌تر پارسي باستان را مي‌توان به طور قاطع رد نمود: دو نبشته‌ي حك شده بر لوحه‌هايي زرين، به دست آمده از همدان و ساخته شده به نام آريارمنه (AmH) و ارشامه (AsH)، به ترتيب پدر پدربزرگ و پدربزرگ داريوش يكم، چنان كه از زبان نسبتاً معيوب‌شان، كه مانند واپسين متن‌هاي هخامنشي است، بر مي‌آيد، معتبر و قابل اعتماد نمي‌باشند. به علاوه، دو قطعه‌ي كوچك بازمانده از سنگ‌نبشته‌هاي پاسارگاد (CMb، CMc)، كه به كورش دوم منسوب شده‌اند، در واقع به نظر مي آيد كه به داريوش متعلق‌اند، در صورتي كه قطعه‌ي سوم (CMa)، نخست فقط به ايلامي و بابلي نبشته شده بود كه سپس (در زمان داريوش) ترجمه‌ي پارسي باستان به بخش‌هاي بدون نبشته‌ي بيروني آن افزوده گرديده بود. (…)
دليل قطعي معمول شدن خط ميخي پارسي با سنگ‌نبشته‌ي زيرين برجسته‌نگاري بيستون، در تاريخچه و چگونگي پيدايش خود اين يادواره نهفته است، چرا كه نبشته‌هاي پارسي باستان ضميمه‌ي نگاره‌هاي منفرد در برجسته‌نگاري و در سنگ‌نبشته‌ي بزرگ، افزوده‌هاي متأخرتر به طرح اصلي يادواره هستند. پذيرش آغازين زبان‌هاي منحصراً پيش- هخامنشي (ايلامي و بابلي) براي نگارش نبشته‌هاي يادواره‌ي بيستون را مي‌بايست به عنوان دليل و گواه عدم استفاده از پارسي باستان براي نگارش اسناد، تا آن زمان، تفسير نمود.
خط ميخي پارسي باستان به آشكارا، اختصاصاً براي نگارش زبان پارسي باستان ساخته شده بود، تا اين كه براي برخي ديگر از گويش‌هاي ايراني باستان مانند مادي. شكل علامت C (با زائده‌اي در زير آن) در خط ميخي پارسي بسيار ساده است و بدين سبب احتمالاً از جمله‌ي علامت‌هاي نخستين اين خط است كه فقط واج /c/ (از ايراني باستان thr*، به لحاظ آوايي شبيه به [s]) را نشان مي‌دهد، و تا آن جا كه دانسته است، مشخصه‌اي منحصر به پارسي باستان است و با نظام آواشناختي زبان مادي، كه در آن thr محفوظ مانده، بيگانه مي‌باشد [مانند Mica در پارسي باستان و Mithra در زبان مادي].*

* This article is based on: R. Schmitt, "Cuneiform Script", Encyclopaedia Iranica, vol. 6, 1993, pp. 460-61

تاريخ آموزش و پرورش درايران باستان –2

نوشته‌ي: سورنا گيلاني

+ آموزش و پرورش در دوران حکومت مادها :
مدارک موجود درباره تمدن و فرهنگ مادها آن چنان اندک است که امکان اظهار نظر قطعی را درباره اوضاع فرهنگی مادها دشوار می‌سازد. در واقع راجع به معارف مادها اطلاعاتی در دست نمی‌باشد زيرا که نه سنگ نبشته‌ای از آنان تاکنون کشف شده است تا مدرک قرار داده شود و نه از يونانی‌ها و يا ملل دگر در اين زمينه اطلاعات جامعی به دست آمده است (بيژن، ص120). حتا تاکنون هيچ مدرک مستقيمی که دال بر آشنايي مادها با خط و کتابت باشد به دست نيامده است (دياکونوف، ص339)؛ ليکن تا حدی تعليم و تربيت اجتماعی مادها را مي‌توان از کيفيت تعليم و تربيت عصر هخامنشی حدس زد، زيرا که پارس‌ها در بادی امر از حيث تمدن و معارف در رتبه‌ای پايين تر از مادها قرار داشتند، ليکن هم‌نژاد و هم‌کيش و هم‌زبان آنان بودند و وقتی که پارسيان بر آنان سلطه يافتند تمدن آنان را نيز اخذ نمودند (با توجه به اين که تمدن هخامنشی از تمامی تمدن‌های تابع از جمله تمدن ايلامی جهت رشد خويش استفاده نموده است).
به هر تقدير مادها مطمئناً دارای خط و کتابت بودند و اين خط احتمالاً مشابه همانی بوده است که امروزه خط باستانی پارسی خوانده می‌شود. زيرا اين نکته مسلماً غير محتمل است که پادشاهی بزرگ ماد فاقد خط و کتابت بوده باشد و پارسيان واجد خط باشند (دياكونوف، ص 340).
البته شواهدی نيز بر اثبات اين امر دلالت دارد زيرا با توجه به مطالب کتاب دانيال در اين که مادها صاحب خط بوده‌اند و نوشته‌هايی به زبان مادی وجود داشته است جای ترديد باقی نمی‌ماند (بيژن، ص 124). حتا ظاهراً خواندن و نوشتن تا حدی در ميان مردمان معمولی نيز مرسوم بوده است و فقط منحصر به مغ‌ها و روحانيان و اشراف نبوده است. زيرا بر طبق آن چه که از تواريخ بر مي‌آيد مردم عرايض خود را به شاه می‌نگاشته اند و شاه عرايض را می‌خواند و هر حکم را نوشته و به آنان بازپس مي‌فرستاد . (هرودوت، ص60).
گذشته از اين، نگارنده تاريخ ماد نظريه ديگری نيز ابراز میدارد : « ... خط ميخی پارسی باستانی با خط ميخی بابلی و ايلامی تفاوت بسيار دارد و با اين که محتملاً با ديگر خطوط ميخی آسيای مقدم منشأ مشترکی دارد ولی آن را نمی توان مستقيماً مأخوذ از آن‌ها شمرد. تعبير کلام آن است که چند حلقه فاصل بر ما مجهول است و بيش‌تر گمان می‌رود که خط ميخی ماد جزء اين حلقه‌های فاصل و مجهول بوده است، به عبارتی پارسيان خط ميخی را از مادها اخذ کردند... » (دياكونوف، ص 340).
جالب است که استرابون جغرافيادان دنيای باستان نيز اذعان میدارد که روش تعليم و تربيت معروف پارس‌ها از مادها اقتباس گشته بود (بيژن، ص127). از سوی دگر ذکر وجود کتاب « تاريخ شاهان ماد و پارس» در کتب مختلف نظير کتاب استر، احتمال وجود ادبيات را در ميان مادها نشان می دهد (بيژن، ص 125).
مادها برای امور اداری و لشگری خويش مطمئناً دفاتری به مانند پارسيان داشته‌اند ليکن واضح و مبرهن است که تشکيلات آنان بدان اندازه پيش‌رفته و پيچيده نبود که نياز به گروهی انبوه از دبيران احساس گردد بنابراين به احتمال زياد آموزش اين فنون در انحصار مغان بود (سلطانزاده، ص12) که البته لازم به ذکر است شواهدی نيز مبنی بر وجود سازمان‌ها و دفاتری جهت اداره کارهای مربوط به امور مالی و حسابداری با توجه به پيشرفت و رونق اقتصاد مادها به خصوص در زمينه زراعت و دامداری وجود دارد (حكمت، ص 149).
علاوه بر اين، بنا به نظر دياکونوف تعاليم زرتشتی به وسيله کاهنان و مبلغان قبيله ماد که به مغان موسوم بودند اشاعه يافت و به عبارتی تعاليم مغان مورد پشتيبانی جدی شاهان ماد قرار گرفته بود و حتا تعاليم مزبور تا حدی عنفاً به مردم تحميل میشد (دياكونوف، ص370). دياکونوف را حتا اعتقاد بر اين است که سرزمين ماد در قرون هفت و هشت پيش از ميلاد از کانون‌هايي بوده که از آن جا مفهومات دينی و فلسفی انتشار يافته است (دياكونوف، ص345).
به هرحال آن چه که از کيفيات زندگی مادها و با توجه به کم‌بود مدارک [مي‌توان] استنباط نمود اين است که آنان مطمئناً دارای ساختار و يا سازمان‌هايي جهت تعليم و تربيت بوده اند. هرچند مشخص نمی‌باشد که چنين سازمان‌هايي دارای چه درجه‌ای از پيش‌رفت و توسعه تمدنی بوده‌اند. ليکن به احتمال قريب به يقين نسبت به همسايگان خويش در بين النهرين از حيث دانش و فرهنگ در مرحله پست‌تری قرار داشتند.

+ آموزش و پرورش در عصر هخامنشيان:
در باب آموزش و پرورش در عصر هخامنشيان نيز کسي که تحقيق در اين باب را مد نظر قرار مي‌دهد با کم‌بود منابع مواجه مي‌باشد، ليکن مدارک موجود مرتبط با اين دوران در مقايسه با عصر حکومت مادها بسيار بيشتر است که دست محقق را در نيل به هدف خويش اندکي بازتر مي‌نمايد. اسناد و مدارکي به سان نوشته‌هاي مورخان اروپايي آن روزگاران، کتيبه‌ها و الواح به جاي مانده از آن دوران و غيره. هم‌چنين، نگاهي به فهرست تشکيلات و سازمان‌ها در اين عصر مؤيد اين مي‌باشد که آموزش کشوري مطمئناً مورد توجه و عنايت بوده است و البته اداره‌ي تشکيلاتي بدين عظمت يقيناً بدون تعليم و تعلم امکان پذير نبوده است.
آن گونه که بر مي‌آيد در عصر هخامنشي مکان‌هايي براي آموزش کودکان و اطفال داير بوده است. به عنوان نمونه‌ي گزنوفون يوناني در ”کوروش‌نامه“ خويش دراين باب مي‌گويد : «اطفال به مکتب مي‌رفتند تا ادب بياموزند و رؤسا و مراقبان‌شان اکثر اوقات روز مراقب حال آنان بودند و قضاوت و عدالت را ميان آن‌ها مجري مي‌داشتند» (گزنوفون، ص6).
جالب آن است که بنا به ادعاي گزنوفون تا حدود شانزده يا هفده سالگي کودکان در اين مکان آموزش‌هاي مختلف نظير اعتدال مزاج، اطاعت، وظيفه شناسي، تيراندازي و پرتاب نيزه مي‌آموختند (گزنوفون، ص7). از سوي دگر، هرودوت که به پدر تاريخ اشتهار دارد اذعان مي‌دارد که دوره تربيت کودکان در ايران بين پنج تا بيست وپنج سالگي است و سه کار مهم بدانان آموخته مي‌شود : اسب سواري و تيراندازي و راستگويي (هردوت، ص 75).
گزونوفون هم‌چنين مدعي است که در ايران محلي به نام الوترا (Eleuthera) وجود داشته که در آن اطفال بزرگان تربيت مي‌يافتند (گزنوفون، ص5). گزنوفون در ضمن اذعان مي‌دارد که اطفال ايراني پس از اين که به سن بلوغ مي‌رسيدند، ده سال در اطراف بناهاي دولتي به سر مي‌بردند تا هم از بناهاي دولتي حراست نمايند و هم به اعتدال مزاج عادت يابند (گزنوفون، ص5).
افلاطون نيز درباره تعليم شاه‌زادگان هخامنشي بيان مي‌دارد که شاه‌زادگان به محض تولد به خواجگان و پرورشگران سپرده مي‌شدند تا به بهترين شکل پرورده شوند و زماني که کودک به هفت سالگي پاي مي‌نهاد سوارکاري و شکار به او آموخته مي‌شد و در چهارده سالگي چهار نفر که به مربيان شاهانه موسوم بودند براي تعليم و تربيت شاه‌زاده انتخاب مي‌گشتند که يکي از آنان در دانايي برتر از ديگران بود و مسؤوليت آموزش حکمت زرتشت و آيين کشورداري را عهده‌دار مي شد و دومي که در دادورزي و عدالت شهره بود آيين راست‌گويي و درستکاري را به شاه‌زاده آموزش مي‌داد و نفر سوم که پرهيزگارترين بود به کودک آزادگي و پرهيزگاري مي‌آموخت و نمي‌گذاشت که وي مغلوب و دستخوش شهوات گردد و بدو مي‌آموخت که به راستي آزاده باشد و آموزگار چهارم نيز دلاوري و بي‌باکي را به شاه‌زاده مي آموخت . (سلطان‌زاده، ص 17؛ وكيليان، ص 83).
جاب است که گزنوفون مدعي است که تمام افراد ايراني مجاز به گسيل داشتن فرزندان خويش به مدارس بودند، ليکن شرطي را براي اين امر قائل مي‌گردد و اعزام اطفال به مدارس را فقط مختص کساني مي‌داند که محتاج ياري کودکان خويش در امر معيشت نبودند (گزنوفون، ص 10).
آموزش عالي و تحصيلات عاليه را نيز در ايران باستان و با توجه به کمبود اسناد و مدارک عمدتاً با تأسيس دانشگاه گندي شاپور به عهد ساسانيان مرتبط مي پندارند، ليکن با توجه به شواهد به جاي مانده از آن ازمنه مي‌توان اذعان نمود که تعاليم عاليه در عصر هخامنشي نيز وجود داشته است. به عنوان نمونه، داريوش بزرگ در مصر، که ايالتي از ايالات ايران عهد زمامداري هخامنشيان محسوب مي‌گشت، دستور احياي دانشکده پزشکي شهر ساييس را صادر نمود و طبق فرمان او جوان‌هاي خانواده‌هاي برجسته ايراني براي فراگرفتن فنون پزشکي به ساييس گسيل گشتند (بيژن، ص326؛ سلطان‌زاده، ص19؛ ضميري، ص67).
از سوي دگر، در عصر هخامنشي دانشکده‌هاي عالي و مهم در شهرهاي بورسيپه، ميلت، ارخويي، ري، و بلخ جهت آموزش علم طب وجود داشت (حكمت، 383؛ ضميري، ص 61).
هم‌چنين وجود کتابخانه‌هاي بزرگ در عصر هخامنشيان در نقاط مختلف قلم‌رو هخامنشيان نشان دهنده آموزش و پرورش سازمان يافته مي‌باشد. از جمله کتابخانه‌هاي اين عصر کتابخانه‌هاي استخر، کهندژ، شاه اردشير، و شپيگان را مي‌توان نام برد (حكمت، ص 64).
حمايت شاهان هخامنشي از تحقيقات نجومي و علم هيأت نيز جالب توجه است و نشان دهنده اهميت امر دانش آموزي در ايران عصر هخامنشي. داريوش کبير منجم معروف کلداني آن روزگاران «نبوري مننو» را تحت حمايت خويش قرار داد و او در سايه چنين حمايتي به کنجکاوي‌ها و مطالعات نجومي خويش پرداخت. «کيدين نو» دگر منجم شهير کلداني معاصر هخامنشيان نيز در سايه حمايت دولت شاهنشاهي ايران همان سلسله مطالعات را پي گرفت و ادامه داد (بيژن، ص 333-332).
گزارش‌هاي مورخان يوناني آن ازمنه به سان «کتزياس» از وجود روزنامه‌ي رسمي در دربار هخامنشي حکايت مي‌کند که نشاني دگر از پيشرفت دانش و اهميت تعليم و تربيت آن روزگار مي باشد (ضميري، ص 21).
از سوي دگر، اشارات هرودوت در جريان گردآوري تاريخ معروف خويش مبني بر استفاده از آثار تاريخ نويسان ايراني و هم‌چنين اشارات کتاب‌هاي عزرا و استر به کتاب «تاريخ شاهان ماد و پارس» را مي‌توان دليلي دگر بر رواج تعليم و تربيت برشمرد (بيژن، ص333).
گسيل داشتن هيأت‌هاي اکتشافي و علمي جهت اکتشافات دريايي و جغرافيايي از سوي داريوش و خشايارشا را نيز مي توان از دگر نشانه‌هاي وجود آموزش و پرورش سازمان يافته در ايران هخامنشي فرض نمود (هردوت، ص 222-218).
شواهد بسيار ديگري نيز به طور غير مستقيم بر پيشرفته بودن روند تعليم و تربيت در عصر هخامنشيان دلالت دارد. از جمله مي‌توان به موارد ذيل استناد نمود:
- حفر ترعه‌ي سوئز بين رود نيل و درياي سرخ به روزگار حکومت داريوش کبير (حكمت، ص 443) و حفر کانال توسط دو سرمهندس ايراني به نام‌هاي «بوباروش» و «ارتاکائوش» به امر خشايارشا بر دماغه کوه اتوس در لشگرکشي به يونان به جهت عبور رزم ناوهاي ايران (هردوت ، ص363) نشان دهنده وجود مهندساني کارآزموده و کاربلد مي‌باشد که مطمئناً مهندسان کار آزموده فقط به ضرورت آموختن و تعليم به وجود مي آمدند.
- تاسيس دانشکده‌اي در سائيس مصر به فرمان داريوش بزرگ به جهت آموزش فنون کشورداري (بيژن ، ص 338).
- ايجاد جاده شاهي مشهور که از شوش تا سواحل درياي اژه امتداد داشت (هردوت، ص 312).
- بحث و بررسي‌هاي هفت سردار بزرگ پارسي پس از بازپس گيري تاج و تخت از مغ غاصب (سمرديس) در باب انواع حکومت و حتا صحبت آنان در مورد حكومت دموکراسي يا اليگارشي (هردوت، ص 222-218) يکي ديگر از دلايل آگاهي ايرانيان از علوم سياسي و فلسفه و بالطبع تعليم و تعلم آن است.
- نحوه انتخاب و انتصاب قضات از ميان افراد تعليم ديده ( سلطان‌زاده، ص 18) را نيز مي‌توان نشاني از توجه و آشنايي ايرانيان آن روزگاران با علم حقوق و آموزش آن دانست.
- الواح گلي کشف شده در خزانه تخت جمشيد نيز ثابت کننده آشنايي ايرانيان با فرآيند آموزش و تعليم مي‌باشد. به عنوان نمونه در ميان الواح گلي تخت جمشيد سندي مالياتي وجود دارد که حاوي بقاياي مالياتي بانويي است که قسمتي از ماليات خود را پرداخت نموده و به موجب اين سند تتمه آنرا داده و تسويه حساب گرفته است (حكمت، ص152). با توجه به اين الواح به سهولت مي‌توان دريافت که هخامنشيان در زمينه امور مالي و حساب‌داري، مراکز بايگاني داشته و کساني که مامور نگهداري و بايگاني اين اسناد بوده‌اند در اين زمينه آموزش‌هاي لازم را کسب کرده بودند.
- وجود صنعت فرش و بافندگي را مي‌توان دليل قاطع ديگري بر وجود دانش‌هاي گياه شناسي، رنگ شناسي، نقاشي و حتا کيميا و دام پروري و دام پزشکي دانست. از نمونه‌هاي بارز اين صنعت مي‌توان به قطعه فرش مکشوف در پازيريک که مشتمل بر تصوير ملکه‌ها و بانوان ايران عهد هخامنشي است و هم اکنون در موزه ارميتاژ لنينگراد روسيه نگه‌داري مي‌شود اشاره داشت (حكمت، ص 264-261).
- وجود آثاري به مانند تخت جمشيد و مکان‌هاي باستاني ديگر با آن همه محاسبات دقيق رياضي و فني و مهندسي دليلي بر وجود دانش ‏و آموزش معماري و هنر در عهد هخامنشيان است. با توجه به مطالب ذکر شده و علي رغم آن که کيفيت و روند آموزش و پرورش عصر هخامنشي کاملا مشخص نمي‌باشد، مي‌توان به سهولت دريافت که علم و دانش و تعليم و تعلم آن از ارزش و اعتبار بالايي برخوردار بوده است.

كتاب‌نامه:
- بيژن، اسدالله: سير تمدن و تربيت در ايران باستان؛ ابن سينا، 1350
ـ حکمت، عليرضا: آموزش و پرورش در ايران باستان؛ موسسه تحقيقات و برنامه ريزي علمي و آموزشي، 1350
ـ دياکونوف، ا، م: تاريخ ماد؛ ترجمه کريم کشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي، 1379
ـ ضميري، محمد علي: تاريخ آموزش و پرورش ايران و اسلام؛ راهگشا، 1373
ـ وکيليان، منوچهر: تاريخ آموزش و پرورش در اسلام و ايران؛ دانشگاه پيام نور، 1378
- هرودوت: تواريخ؛ ترجمه‌ي ع. وحيدمازندراني، فرهنگستان ادب و هنر ايران، بي‌تا.
ـ گزنوفون: کوروش نامه؛ ترجمه رضا مشايخي، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ،

گويش انارک

"انارك" شهركي با 2100 نفر جمعيت در منطقه‌ي بيابانك، واقع در شمال شرقي شهر نايين است. گويش اناركي پيوند نزديكي با گويش نايين دارد، و هر دو اعضاي شبكه‌ي هم‌تافته‌اي از گويش‌هاي محلي هستند كه عموماً «گويش‌هاي مركزي» ايران خوانده مي‌شوند.
+ برخي از واژگان گويش اناركي (aa = آ؛ x = خ):
Ker / Kert: كردن
Keft: افتادن
Waaf / waat: گفتن
Hanik / hanikishtan: نشستن
Mali: بسيار
Engoli: انگشت
Enju: زن
Mul: گردن
Yoshnow / yoahnuft: شنيدن
Masa: بزرگ
Werf: برف
Yumu: لباس
Mallu: گربه
Ber: در
Zuma: داماد
Sibi: سگ
Zuun: زبان
Horsh: فروختن Xu: خواهر
Ko: كوه
Mer: مرد

+ ضماير:
mu : من
tu : تو
u / I : او
maa : ما
shemaa : شما
uhaa / ihaa : ايشان

+ صرف فعل win / di (= ديدن):
زمان حال:
mu I-win-I (مي‌بينم)
گذشته‌ي استمراري:
mu m-I-di (مي‌ديدم)
گذشته‌ي ساده:
mu m-I-di (ديدم)
گذشته‌ي بعيد:
mu m-I-di-y-a bi (ديده بودم)

تاريخ آموزش و پرورش درايران باستان -1

نوشته‌ي: سورنا گيلاني
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقاله‌ي حاضر، كه در سه بخش تقديم حضورتان خواهد شد، نوشته‌ي دوست ارجمند و دانشمندم، آقاي سورنا گيلاني است، كه بي‌ترديد براي عموم خوانندگان آموزنده و سودبخش خواهد بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در بحث و بررسي درباره‌ي آموزش و پرورش اعصار باستاني ايران محقق با كم‌بود شديد مدارك و اسناد روبه‌رو است و البته لازم به ذكر است كه هر چه قدر به تاريخ ورود اسلام به ايران نزديك گرديم اسنادي اين چنيني رو به فزوني مي رود كه البته مجددا لازم است يادآوري گردد كه افزايش چنين اسنادي هرگز بدان حد نمي باشد كه بتوان مستقيماً به آموزش و كيفيت آن در اعصار باستان دست يافت. ليكن با توجه به نوشته‌هاي مورخين غربي ازمنه باستان و هم‌چنين اسناد و كتيبه‌هاي به جاي مانده از آن دوران و ... با اندكي تعمق و تحليل مي توان تا حدي از آموزش و پرورش اعصار باستان و ويژگي‌هاي آن آگاه گرديد.
به هر حال با عنايت به شواهد به جاي مانده از ازمنه باستان مي توان اذعان داشت كه در ايران باستان عوامل اوليه تعليم و تربيت عبارت از موارد ذيل بودند :
1- طبيعت و وضع جغرافيايي كشور.
2- آرا و عقايدي كه آريايي‌ها با خود آورده بودند و زرتشت آن‌ها را پيراسته و اصلاح كرده بود و به عبارتي نقش دين در روند آموزش.
3- دولت و نقش ويژه آن در پرورش دادن متعلمين ( صديق، ص52).
طبيعت و وضع جغرافيايي به سبب اين كه ايران سرزميني است تقريباً خشك و بياباني و كوه‌هاي آن عمدتاً برهنه از رستني‌ها است، لذا ضرورت حيات در چنين سرزميني با توجه به كم‌بود منابع آب و غذا، سخت‌كوشي و مدارا است. بنابراين مردمان ايران باستان مردماني نيرومند، زحمت‌كش، قانع و سازگار بارآمدند. به واقع، طبيعت اينان را به آموختن چنين خصايصي وادار مي ساخت. از سوي ديگر ايران در همسايگي آسياي مركزي كه محل اسكان طوايف و ايلات و عشاير چادرنشين و بيابان‌گردي كه داراي توالد و تناسل زياد و وسايل معيشتي اندك بودند قرار داشت و ايرانيان مداوماً در حال مبارزه و مقاومت در برابر تهاجمات پياپي اينان كه براي تحصيل قوت و غذا به ايران هجوم مي آوردند بودند و لذا مجبور به آموختن چگونگي مقاومت و فنون جنگي و دليري گشتند. هم‌چنين در مجاورت ايران‌زمين در سمت مشرق دو كشور چين و هند و در سوي مغرب آسياي صغير و يونان بودند و راه عمده ارتباطي شرق و غرب از ايران مي‌گذشت و لذا ايرانيان آن زمان در طي قرون و اعصار از اين موقعيت سود برده و از علم و ادب و تمدن و هنر خاور و باختر استفاده مي كردند و ملل شرق و غرب را نيز از تمدن خويش بهره‌مند مي‌ساختند.
اما در باب دين به عنوان ديگر عامل مهم و فاكتور مؤثر در روند آموزش و پرورش بايد اذعان داشت كه دين زرتشت، كه علي‌رغم حضور دگر اديان در محدوده اين مرز و بوم فراگيرترين اديان بوده است، نقشي پررنگ را در اين زمينه ايفا نموده است. با توجه به اين كه دين زرتشت براي دانش و خرد اهميت بسيار قائل گشته است و مزداپرستان را به تعليم و تربيت فراخوانده است و حتي فرشته‌اي به نام «چيستا» بر امر آموزش تعيين نموده بود ( وكيليان، ص21) .
نمونه‌هايي از اهميت آموزش و تعليم در دين زرتشتي به عنوان گواهي بر صدق ادعاي فوق ذكر مي‌گردد :
در ونديداد آمده است كه : «اگر شخص بيگانه يا هم‌كيش يا برادر يا دوست براي تحصيل هنر نزد شما آمد او را بپذيريد و آن چه خواهد بدو بياموزيد» (صديق، ص56؛ كشاورزي، ص21).
و در دينكرد ديگر كتاب متعلق به زرتشتيان آمده است : «تربيت را بايد مانند زندگاني مهم برشمرد و هركس بايد بوسيله پرورش و فراگرفتن و خواندن و نوشتن خود را به پايگاه ارجمند رساند» (كشاورزي، ص81).
و ايضاً در پندنامه زرتشت آمده است : «به فرهنگ خواستاري كوشا باشيد، چه فرهنگ تخم دانش و بَرَش خرد، و خرد رهبر هر دو جهان است» (صديق، ص57).
هم‌چنين در ونديداد باز هم در اين باب آمده است : «از سه راه به بهشت برين مي‌توان رسيد، اول دستگيري نيازمندان و بينوايان، دوم ياري كردن در ازدواج بين دو نفر بينوا و سوم كوشش و كمك به تعليم و تربيت نوع بشر كه به نيروي دانش، شر و ستم اين دو آثار جهل از جهان رخت بر بندد» (حكمت، ص95).
با توجه به نمونه‌هاي فوق و ده‌ها نمونه‌ي ديگر، كه مجالي براي بيان آن‌ها نمي باشد، آيا نمي‌توان اذعان داشت كه دين زرتشت مشوق و ترغيب كننده يادگيري و آموختن بوده است؟
اما در مورد نقش دولت به عنوان سومين فاكتور مؤثر در امر آموزش، از زماني كه حكومت مادها در ايران تأسيس گرديد و سپس شاهنشاهي ايران بنياد گرفت و اقتدارات در يك جا تمركز يافت، اداره كردن اين كشور پهناور محتاج افرادي گرديد كه مورد اعتماد بوده و تكاليف خود را نيكو بشناسند و بدان عمل كنند. از اين رو دولت به حكم ضرورت از اطفال شاهزادگان و بزرگان و نجبا و طبقات برجسته كشور عده‌اي را براي رتق و فتق امور تربيت مي نمود، به گونه‌اي كه حتا بنا به گفته نگارنده كتاب تاريخ آموزش و پرورش ايران قبل و بعد از اسلام، دولت، افراد جامعه را به طور مستمر در كنترل داشت و تعليم و تربيت به منزله ضرورتي اجتماعي در اختيار صاحبان قدرت بود (دراني، ص 25).
اهداف آموزش و پرورش در ايران باستان:
با توجه به مدارك و اسناد به جاي مانده ازمنه باستان مي‌توان هدف كلي تعليم و تربيت در ايران باستان را اين دانست كه كودك عضو مفيدي براي جامعه گردد ( الماسي، ص71؛ صديق، ص 75).
در تأييد گفتار خويش به جملاتي از يسنا اشاره مي‌گردد كه در آن آمده است : «اي اهوره‌مزدا به من فرزندي عطا فرما كه از عهده انجام وظيفه نسبت به خانه من و شهر من و مملكت من برآمده و پادشاه دادگر مرا ياري كند» (حكمت، ص78؛ صديق، ص 75).
ليكن جزييات اهداف مهم آموزش و پرورش ايران پيش از اسلام را مي‌توان به صورت ذيل خلاصه نمود:
1- هدف ديني و اخلاقي كه تحت تعاليم زرتشت به شعر پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك جامه عمل پوشانند.
2- هدف نيرومندي و بهداشتي براي تندرستي و پاك تني و راستي و جوانمردي، چنان كه در دين زرتشت پاكيزگي تن براي هر زرتشتي از وظايف ديني است و ناپاكي تن و بيماري به اهريمن منسوب است.
3- هدف جنگي و نظامي جهت نگهداري حدود مرز و بوم و حفظ آرامش و دفاع در برابر دشمنان.
4- هدف اقتصادي به جهت تهيه نان و قوت مردم و رفاه و آسايش آن‌ها و حفظ خانواده و توسعه صنعت و هنرها.
5- هدف سياسي به جهت روابط عمومي و امنيت و كشورداري و روابط خارجي (الماسي، ص 72؛ حكمت، ص63).
سازمان آموزشي ايران باستان:
در طي قرون و اعصار متمادي سازمان تعليم و تربيت يك‌سان نبوده است و به فراخور زمان امكنه آموزشي اعصار باستان متفاوت بوده‌اند. ليكن در قسمت اعظم اين مدت، خانواده و آتشكده و آموزشگاه درباري به پرورش اطفال و نوجوانان مي‌پرداختند كه البته در برخي قرون دبستان و دانشگاه نيز بدان افزوده شده است (صديق، ص 59؛ الماسي، ص65). در ادامه در مورد اين امكنه آموزشي و به هنگام بحث در مورد دوره‌هاي مختلف حكومتي ايران باستان و روند آموزش و پرورش اين دوره‌ها بيش‌تر سخن به ميان خواهد آمد.
برنامه‌ي آموزشي در ايران باستان:
برنامه‌ي تعليم و تربيت در ايران باستان را مي‌توان شامل سه قسمت عمده دانست:
1- پرورش ديني و اخلاقي 2- تربيت بدني 3- تعليم خواندن و نوشتن و حساب براي طبقات خاص (ضميري، ص20؛ صديق، ص62).
پرورش ديني و اخلاقي: از آن جا كه آموزش‌هاي اوليه بيشتر جنبه ديني داشت اديان را مي‌توان نخستين پايگاه آموزش انساني دانست كه در زندگي روزمره نقش آموزش را با قدرت با زندگي فرهنگي مردم مي آميخته است (كشاورزي، ص10) و از آن جا كه در اوستا فصل مخصوصي به تربيت كودك ومعلم و روحاني اختصاص يافته بود و در پندنامه بزرگمهر نيز از اهميت آموزش ديني سخن به ميان آمده است و هركسي را موظف مي‌داند كه 3/1 شبانه روز را صرف تربيت ديني نمايد، مي توان اذعان داشت كه در واقع مهم‌ترين و يا يكي از مهم‌ترين قسمت‌هاي برنامه آموزشي ايران باستان، پرورش ديني و اخلاقي بوده است (صديق، ص64؛ وكيليان، ص24) و اين نوع آموزش به واقع رايج‌ترين و همگاني‌ترين نوع تعليم به شمار مي‌رفت كه در خانه و آتشكده معمولاً انجام مي‌پذيرفت (وكيليان، ص 24).
تربيت بدني و آموزش نظامي: يكي از مهم‌ترين نوع تعاليم نوجوانان و جوانان را تشكيل مي‌داده است و هدف آن دفاع از سرحدات و لشكركشي، پرورش روحيه‌ي سلحشوري و جنگاوري و حفظ وحدت مي بود. براي تربيت بدني سواركاري، تيراندازي، شكار، چوگان، ژوبين اندازي و شنا را مي‌آموختند ( جهت اطلاع بيشتر در اين باب رجوع كنيد به صديق، ص 72-66).
خواندن و نوشتن و حساب كردن: كه معمولاً فقط به عده معدودي آموخته مي‌شد. به مانند فرزندان بزرگان و نجبا و موبدان كه معمولاً براي فرمان‌دهي سپاه وحكم‌راني و دادرسي و نگاه‌داري دفاتر ديوان و حساب و ماليات تربيت مي‌شدند. در واقع مي‌توان اذعان داشت كه اين مرحله از آموزش فقط ويژه اشراف بوده است. از سوي دگر در اين مرحله به تربيت ترجمه كنندگان زبان‌هاي ملل مختلف نيز اقدام مي‌شده است. هم‌چنين مطابق نظر فردوسي، كه با منابع تاريخ ايران باستان آشنا بوده است، سخنوري آموختن نيز در اين مرحله همواره قسمتي از تربيت شاهزادگان بوده است.
ز بيداد و از داد و تخت و كلاه // سخن گفتن و رزم و راندن سپاه ( بيژن، ص 195-194).
محدوديت‌هاي آموزش و پرورش در ايران باستان:
علي رغم ويژگي‌هاي مثبتي كه در روند آموزش و پرورش ايران باستان وجود داشته است متاسفانه اين نظام آموزشي از محدوديت‌ها و يا بهتر است ذكر شود معايبي رنج مي‌برد. بزرگ‌ترين محدوديت‌ها و معايب سازمان آموزش ايران باستان را مي‌توان به شكل ذيل دسته بندي نمود:
1- آموزش و پرورش در انحصار طبقه اعيان و اشراف و شاهزادگان بود.
2- آموزش يافتگان سعي داشتند دانش و معلومات خويش را از مردم عادي مخفي دارند.
3- در آموزش و پرورش القا عقيده و انديشه حاكم بود كه نتيجه‌اش فرمان‌برداري مطلق و اطاعت كوركورانه در برابر افراد صاحب قدرت و منصب بود (وكيليان، ص 40).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
ـ الماسي، علي‌محمد: تاريخ آموزش و پرورش اسلام و ايران، دانش امروز، 1370
- بيژن، اسدالله: سير تمدن و تربيت در ايران باستان؛ ابن سينا، 1350
ـ حكمت، عليرضا: آموزش و پرورش در ايران باستان؛ موسسه تحقيقات و برنامه ريزي علمي و آموزشي، 1350
ـ دراني، كمال: تاريخ آموزش و پرورش ايران قبل و بعد از اسلام؛ سمت، 1376
ـ دياكونوف، ا، م: تاريخ ماد؛ ترجمه كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي، 1379
ـ صديق، عيسي: تاريخ فرهنگ ايران؛ زيبا، چاپ هفتم، 1354
ـ ضميري، محمد علي: تاريخ آموزش و پرورش ايران و اسلام؛ راهگشا، 1373
ـ كشاورزي، محمدعلي: تاريخ آموزش و پرورش در ايران و اسلام؛ روزبهان، 1382
ـ وكيليان، منوچهر: تاريخ آموزش و پرورش در اسلام و ايران؛ دانشگاه پيام نور، 1378

آذربايجان به روايت استرابو

استرابو" جغرافي نگار برجسته‌ي يوناني (سده‌ي يكم ميلادي)، در بخشي از اثر ارزنده و پرمحتواي خود "جغرافيا" (كتاب 11، فصل 13 بند 3-1) گزارش بسيار سودمند و باارزشي را از تاريخچه و وضعيت سرزمين آذربايجان ارائه داده است كه متن كامل آن را در ادامه مي‌خوانيد. مطالب داخل قلاب [] از من است:

1. ماد به دو بخش تقسيم گرديده است. بخشي از آن "ماد بزرگ" خوانده مي‌‌شود، كه پاي‌تخت آن همدان است، شهري بزرگ و دربر دارنده‌ي اقامتگاه‌هاي شاهانه‌ي امپراتوري ماد (پارتي‌ها استفاده از اين شهر را به عنوان اقامتگاهي شاهانه حتا تا امروز نيز ادامه داده‌اند، و شاهان پارتي دست كم تابستان خود را در اين جا به سر مي‌برند، چرا كه ماد كشور سردي است؛ اما اقامتگاه زمستاني آنان شهر سلوكيه در كرانه‌ي دجله نزديكي بابل است). بخش ديگر اين سرزمين، "ماد آتورپاتكان" (به يوناني: Media Atropatene) است، كه نام آن از نام فرمان‌ده‌اش، Atropates (ايراني: آتورپات)، گرفته شده است، كسي كه مانع شد اين كشور، كه بخشي از ماد بزرگ بود، فرمان‌بردار و مطيع مقدونيان گردد. وي پس از آن، خود را شاه اعلام كرد، و اين كشور را در چارچوب يك دولت مستقل سازمان داد، و جانشيني و ميراث‌بري فرزندان وي [در مقام پادشاهي آتورپاتكان] تا امروز بر جاي است. جانشينان او با شاهان ارمنستان و سوريه، و بعدها، با شاهان پارتي عقد ازدواج بستند.
2. ماد آتورپاتكان در شرق ارمنستان و Matiane، غرب ماد بزرگ، و در شمال دو سرزمين پيش گفته واقع است. و در همسايگي ناحيه‌اي كه گرداگرد فرورفتگي درياي گرگان را دربر مي‌گيرد، و در مجاورت Matiane در غرب قرار دارد. آتورپاتكان كشور كوچكي نيست و چنان كه Apollonides مي‌گويد، با توجه به قدرت خود، مي‌تواند نيرويي به فراواني ده هزار سواره‌سپاه و چهل هزار پياده‌سپاه را آماده و بسيج كند. آتورپاتكان بندرگاهي به نام Capauta دارد، كه بر آب آن نمك شوره مي‌بندد و سخت مي‌شود. اين نمك باعث خارش مي‌شود و رنج‌آور است، اما اين اثر را مي‌توان با استفاده از روغن زيتون تسكين داد […] آتورپاتكاني‌ها همسايگان نيرومندي در ميان ارمنيان و پارتي‌ها دارند، و غالباً از سوي آنان تاراج مي‌شوند. اما مردم آتورپاتكان باز هم در برابر آنان پايداري مي‌كنند و آن چه را كه از ايشان ربوده شده است، دوباره به دست مي‌آورند. چنان كه، براي نمونه، آنان شهر Symbace را از ارمنيان، زماني كه اينان فرمان‌بردار و مطيع روميان شدند، بازپس گرفتند؛ و خود آتورپاتكاني‌ها به دوستي با قيصر دست يافتند، اما آنان هم‌زمان به پارتي‌ها نيز اظهار بندگي مي‌كنند.
3. كاخ شاهانه‌ي تابستاني پادشاهان آتورپاتكان در دشتي در Gazaca [نزديكي مياندواب]، و كاخ زمستاني‌شان در دژي به نام Vera [= مراغه] واقع است كه Antony در لشكركشي خود عليه پارتي‌ها آن را محاصره كرده بود. اين دژ از ارس دور است، رودي كه مرز ميان ارمنستان و آتورپاتكان را به وسعت دو هزار و چهارصد استاديا تشكيل مي‌دهد، بنا به شرح Dellius، دوست آنتوني، كه گزارشي درباره‌ي لشكركشي آنتوني عليه پارتي‌ها نوشت، و در آن عمليات، وي همراه آنتوني و خود يك فرمان‌ده بود. همه‌ي نواحي كشور آتورپاتكان حاصل‌خيز است، به جز بخش شمالي آن كه كوهستاني و ناهموار و سرد است، و اقامتگاه كوه‌نشيناني به نام كادوسي Cadusii، امردي Amardi، تپوري Tapuri، كورتي Cyrtii، و مردمان مشابه ديگر، كه كوچنده و غارت‌گرند؛ و منابع زاگرس و Niphates اين قبايل پراكنده را تأمين مي‌كند. قبيله‌هاي كورتي در پارس و Mardi (چون امردي‌ها نيز اين گونه خوانده مي‌شوند) و قبايلي با همان نام در ارمنستان، همين خصلت و مشخصه را دارند.

افسانه‌ي يهودي هامان

بنا به داستان كتاب "استر"، هامان يك درباري برجسته‌ي احشوروش/ Ahashwerosh (خشايارشا؟) بود. وي در اين كتاب به عنوان شخصيت منفي و شرور داستان به تصوير كشيده شده است: او از مردخاي (Mordecai)، كسي كه در دربار شاه حضور داشت اما احترام هامان را با تعظيم كردن به جاي نمي‌آورد، بيزار بود. هامان براي تلافي اين بي‌حرمتي، نقشه‌ي كشتار همه‌ي يهوديان قلم‌رو پادشاهي، و به دار آويختن مردخاي را ترتيب داد. اما او بر اثر مدخله‌ي شهبانو "استر"، كه مردخاي وي را تحريك كرده، و شاه را وادار به لغو نقشه‌هاي هامان نموده بود، سقوط كرد. پايان داستان چنين است كه هامان و ده پسرش به فرمان شاه به دار آويخته شدند و مردخاي به مقام سابق هامان ترفيع داده شد. داستان كتاب استر را منابع تاريخي تأييد نمي‌كنند، و شخصيت هامان مي‌تواند به كلي خيالي و ساختگي باشد. در عين حال، با توجه به برخي جزييات ديگر در اين داستان، به نظر مي‌رسد كه نام وي مي‌تواند با محيط سده‌ي پنجم پ.م. متناسب باشد.
گفته مي‌شود كه هامان پسر Hammadatha يِ اگاگيتي (Agagite) بود. معناي نام هامان روشن نيست و چندين تعبير مختلف براي آن پيش‌نهاد شده است. يك تعبير ممكن آن است كه هامان از نام پدرش، شايد به صورت يك اسم تصغير، مشتق شده است. اشتقاق هامان از اسم خاص ايلامي humpan نيز مطرح گرديده است. نيا-نام (patronym) هامان را مي‌توان به عنوان شكلي ديگر از نام Hauma-data "آفريده (يا داده‌ي) [ايزد] هئومه" تعبير كرد. لقب اگاگيتي را مي‌توان با نام شاه عمالقه (Amalekites)، مردمي نيمه اسطوره‌اي كه آثارشان از تاريخ در پي آوارگي‌هاي دوران كهن اسرايلييان و پادشاهي نخستين ايشان، محو و نابود شد، مرتبط دانست. عنوان عمالقه بعدها تبديل به نامي نمادين براي دشمنان مردم يهود شده بود. نيا-نام و لقبي كه هامان برگرفته است، با دوره‌ي مورد بحث وفق مي‌كند، ولي، اين تعبير معناي بهتري مي‌دهد اگر لقب وي را نه اشاره‌اي به عمالقه، بل كه برگرفته از a-ga-ga، ag-ga-ga ي ايلامي بيانگاريم.
نام ده پسر هامان، كه در كتاب استر (9/9-7) برشمرده شده است، برحسب اشكال محتمل ايراني، به طور گوناگوني تفسير گرديده است. اين نام‌ها، آن گونه كه در متن تورات ارائه گرديده، چنين‌اند: Paeshandatha، Dalphon، Aspatha، Poratha، Adalia، Aridatha، Parmashta، Arisai، Aridai، Vaizatha. به نظر مي‌رسد كه واپسين نام، آشكارا Vahya-zata* "زاده‌ي بهترين فرد" باشد. برخي ديگر از اين نام‌هاي را نيز مي‌توان به طور موجهي، ايراني تعبير كرد، اما شناخت نمونه‌ي روشن و مطمئن گونه‌هاي ايراني نام‌هاي ارائه شده در اين فهرست، دشوار است.
هامان، شخصيتي نيز در قرآن و روايات اسلامي است. او در قرآن به عنوان مشاور فرعون آشكار مي‌گردد و گفته مي‌شود كه براي دست‌يابي فرعون به خداي موسا در آسمان، برجي را براي وي ساخته بود (قرآن28/38، 40/ 38 به بعد).*

* This article is based on: Shaul Shaked, "Haman", Encyclopaedia Iranica, vol. XI/6, 2003

تاريخ نخستين اشكانيان

خاستگاه مردم پارتي كمابيش مبهم و تيره است. استرابو (11/515) گزارش مي‌دهد كه نخستين ارشك (پارتي: Arshak، يوناني: Arsaces) مردي سكايي از قبيله‌ي نيمه بيابان‌گرد پرني/ Parni، بخشي از مردم Dahi، كه بيابان‌گرداني بودند كه در امتداد رود جيحون يا تجند زندگي مي‌كردند، بود كه به پارت حمله كرد و آن را فتح نمود. استرابو به گفته‌ي كساني نيز اشاره مي‌كند كه مدعي‌اند ارشك فردي بلخي بود كه پس از شورشي ناكام از دست ديودوتوس/ Diodotus ، حاكم بلخ، گريخت. ژوستين (61/1) نيز با روايت سكايي بودن ارشك هم‌داستان است. تحليل ريچارد فراي () آن است كه ما مي‌توانيم خاستگاه پرني اشكانيان را باور داشته باشيم، اما محتمل‌تر است كه ارشك و مردم وي با مهاجرت به پارت درآمده باشند، تا آن كه با هجوم و حمله. اين مردم مهاجر تا پيش از اين كه اندكي قبل از 250 پ.م. به سوي جنوب، به داخل ايالت پارسي پرثوه/ Parthava (پارت) حركت كنند، با نام "پارتي" شناخته نمي‌شدند. اشارات منابع هخامنشي و يوناني نخستين به "پارتيان"، به اهالي پيشين پرثوه راجع است و نه به پارتي‌هاي اشكاني.
پارتي‌ها با دل‌گرمي يافتن از كام‌يابي ديودوتوس در شورش عليه سلوكيان، در 247 پ.م. عليه آندراگوراس/ Andragoras، ساتراپ منصوب آنتيوخوس (دوم) تئوس (247-261 پ.م.) در پارت، به پا خاستند. اين تاريخ را يك لوحه‌ي دو تاريخه‌، كه جرج اسميت كشف نمود، ثابت مي‌كند (Assyrian Discoveries, London, 1875). شورش پارتي‌ها را برادران ارشك و تيرداد رهبري مي‌كردند. سرانجام ارشك شاه پارت شد و نام وي جهت تجليل، مورد استفاده‌ي همه‌ي شاهان بعدي پارتي قرار گرفت.
در طي سده‌ي دوم پ.م.، پارتيان توانستند فرمان‌روايي خود را به بلخ، بابل، شوش، و ماد گسترش دادند. در زمان مهرداد دوم (88-123 پ.م.) فتوح پارتي از ارمنستان تا هند امتداد داشت. پس از پيروزي‌هاي مهرداد دوم، پارتيان ادعاي ميراث بردن از يونانيان و هخامنشيان را آغاز كردند. آنان به زباني همانند با زبان هخامنشيان سخن مي‌گفتند و از خط پهلوي استفا

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

قوم كاسپين

"كاسپي‌ها" (يوناني: Kaspioi) مردماني باستاني ساكن در امتداد كرانه‌ي جنوب غربي درياي مازندران بودند. اين كه آنان در شمال يا جنوب رود Kura اقامت داشته‌اند، روشن نيست. اين نام در زبان ايراني باستان گواهي نشده است (شايد Kaspiya* يا واژه‌اي مانند آن بوده)؛ نام كاسپي احتمالاً در اسم "قزوين" (برگرفته از Kaspen*) به جاي مانده است، كه در ملتقاي چندين جاده‌ي منتهي شونده به اين منطقه از طريق گذرگاه به آساني عبورپذيري از ميان كوه‌هاي البرز قرار دارد. نام‌‌هاي درياي كاسپين (he Kaspia thalassa)؛ كوه(هاي) كاسپين (ta Kaspia ore، يعني قفقاز؛ استرابو 11/2/15)؛ و به اصطلاح دروازه‌ي كاسپين (hai kaspiai/Kaspiades pylai) همگي بر اساس نام اين مردم چنين خوانده شده‌اند.
كاسپي‌ها را عموماً مردماني پيش- هندواروپايي، يعني پيش- ايراني، دانسته و حتا برخي از دانشمندان آنان را با "كاسي‌ها" مطابقت داده‌اند. به تازگي شواهدي نام‌شناختي در پيوند با اين موضوع، در پاپيروسي به زبان آرامي در مصر يافته شده است، كه در آن از چند كاسپي (آرامي: kspy) به عنوان وابستگان پادگان آن ناحيه نام برده شده است؛ نام آنان، براي نمونه Bagazushta*، دست‌كم تا اندازه‌اي، آشكارا ايراني است. بنابراين بايد كاسپي‌ها را مردماني ايراني يا شديداً متأثر از فرهنگ ايراني انگاشت.
هردوت، استرابو و ديگر نويسندگان كهن چندين بار به كاسپي‌ها اشاره كرده‌اند اما به نظر نمي‌رسد كه چيز زيادي درباره‌ي آنان مي‌دانسته‌اند. كاسپي‌ها با ديگر ساكنان كرانه‌ي جنوبي درياي مازندران مانند Amardi، Anariacae، Cadusii، Albani، و Vitii (استرابو 11/8/8) دسته‌بندي مي‌گردند، و گفته مي‌شود كه سرزمين آنان (Kaspiane) بخشي از آلبانيا [ي قفقاز] بود (استرابو 11/4/5). اين كه آنان متعلق به پادشاهي ماد بوده‌اند يا نه، روشن نيست. به نوشته‌ي هردوت (3/93) كاسپي‌ها همراه با قوم‌هاي Pausicae، Pantimathi، و Daritae، در يازدهمين استان امپراتوري هخامنشي در زمان داريوش يكم گنجانده شده بودند. اين منطقه بعدتر به نوبت به "ماد آتورپاتكان" و "آلبانيا" ضميمه گرديد.
هردوت (3/93) از مردمان ديگري با همان نام ياد مي‌كند كه، همراه با قوم Sacae/ Sakai در پانزدهمين استان امپراتوري ساكن بودند؛ اين كاسپي‌ها (Kaspioi)، كه در زمره‌ي همراهان ارتش خشايارشا بودند (هردوت7/67؛ 86)، گاهي فرض شده است كه در ناحيه‌ي پامير يا در آن چه اينك كشمير است اقامت داشته‌اند و شايد نياكان نورستاني‌ها امروزين بودند؛ با وجود اين، شك و ترديدهايي جدي نسبت به درستي متن هردوت وجود دارد؛ از جمله تصحيحات پيش‌نهاد گرديده براي اين نام اخير، Kapisoi* و Kasperioi است.*

* This article is based on: R. Schmitt, "Caspians", Encyclopaedia Iranica, vol. V, 1992, p. 62

اسب در اوستا

سرودهاي اوستايي، به ويژه يشت‌هاي كهن، حاوي ستايش‌هاي بسياري درباره‌ي "اسب" (هندواروپايي: ek'uo*، اوستايي: aspa، پارسي باستان: asa/aspa، پارسي ميانه: اسپ) هستند. اسبان تندرو از جمله‌ي بيش‌ترين عطاياي خواستار شده‌اي بودند كه Ashi، ايزدبانوي نبك‌بختي، مي‌بخشيد (يشت 17/12). خود ايزدان نيز داراي اسباني زيبا بودند: "چهار تيزپاي (اسب) تك‌رنگ، سپيد، جاودانه، پرورش يافته با خوراكي مينَوي، با سم‌هاي پيشين نعل شده با طلا و سم‌هاي پسين نعل شده با نقره" گردونه‌ي ميترا را مي‌كشيدند (يشت 10/125)؛ چهار اسب سپيد نيز گردونه‌ي Sraosha (سروش) را مي‌كشيدند (يسن 57/27 به بعد). ايزدِ سرور اسب‌ها، Durvaspa ="داراي اسبان درست" نام داشت، در حالي كه Verethraghna (ورثرغنه، بهرام) و Tishtriya (تيشتر)، ايزد به جنبش درآورنده‌ي ابرها، به شكل و هيأت اسبي به رنگ سرخ روشن نمايان مي‌شدند (يشت 14/9؛ 8/18).
از اسب اصولاً براي كشيدن گردونه‌هاي جنگي استفاده مي‌شد، اما كاربرد تدريجي آن به صورت يك جانور سواري در اوستا گواهي شده است، كه برپايه‌ي آن، برخي از پهلوانان به ميدان‌هاي جنگ يا محل‌هاي قرباني كردن، "سوار بر اسب" وارد مي‌شدند (مانند يشت 5/51؛ 10/11؛ يسن 11/2). اسب‌ها به درگاه ايزدان نيز قرباني و فديه مي‌شدند. آبان يشت از بسياري از شاهان و پهلوانان ايراني كه يك‌صد اسب، يك‌هزار گاو، و ده هزار گوسفند به پيشگاه Aredvi Sura Anahita قرباني مي‌كردند و او را از براي بخشش‌هايي ويژه فرامي‌خواندند، ياد و تجليل مي‌كند. اين گونه ذكرها به خوبي به ارزش اسب‌ها دلالت مي‌كنند، و در واقع، يك قطعه‌ي اوستايي گزارش مي‌دهد كه اسبي عالي (aghryo.temo) ارزشي معادل هشت گاو آبستن داشت.
جامعه‌ي ايراني به چهار طبقه تقسيم مي‌شد: دينياران، كشاورزان، افزارمندان، و گردونه‌رانان (rathaeshtar، يعني، جنگ‌جويان) (يسن 19/17). ظاهراً مردم اوستايي مسابقات ارابه‌راني و اسب‌سواري اجرا مي‌كردند، و ميدان مسابقه را chareta مي‌خواندند. مسافتي كه مردي سوار بر اسبي خوب در يك روز مي‌پيمود، واحد طول مورد استفاده‌ي اين مردم بود (يشت 5/4).
صفات و مشخصات يك اسب خوب چنين بود: تندي، تحمل و طاقت، و تيزبيني. از رنگ‌هاي اسب، رنگ سپيد بيش‌تر پسنديده و ستوده بود، سپس خرمايي مايل به خاكستري (سمند)، سرخ قهوه‌اي، قهوه‌اي تيره، و سياه. اوستا قواعد سخت و دقيقي را براي پرورش، تيمار، آموزش، و تغذيه‌ي اسب‌ها و پاييدن آن‌ها از آسيب و بيماري مقرر داشته بود (نگاه كنيد به Duzd-sar-nizad Nask* چنان كه در دين‌كرد 8/24 به بعد خلاصه شده و Nikatum Nask، همان، 8/19، 40).
جايگاه والا و مورد احترام اسب در دوران اوستايي، با اين حقيقت كه بسياري از ايرانيان برجسته - شامل نياكان زرتشت - نام‌هاي تركيب شده با واژه‌ي aspa (اسب) داشتند، تأكيد مي‌شود.*

* This article is based on: A. Shapur Shahbazi, "Asb I. in pre-Islamic Iran", Encyclopaedia Iranica, vol. II, 1987, p. 725

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ در پاسخ به آن پان‌عربيست- كمونيست معروف، كه با حقير ديدن اعراب در برابر فرهنگ و مليت ايراني، برپايه‌ي توهمات بيمارگونه‌ي خود، فردوسي بزرگ را شاعري توصيف كرده كه به مزدوري، و به جبر و كراهت شاهنامه‌ي جاودانه را سروده است، يادكرد ابياتي را از خود شاهنامه‌ي دشمن شكن فردوسي، بسنده مي‌دانم:
سخن هر چه گويم همه گفته‌اند // بر باغ دانش همه رُفته‌اند // اگر بر درخت برومند جاي // نيابم كه از برشدن نيست راي // كسي كاو شود زير نخل بلند // همان سايه زو بازدارد گزند // توانم مگر پايه‌اي ساختن // بر شاخ آن سرو سايه‌فكن // كزين نام‌ور نامه‌ي شهريار // به گيتي بمانم يكي يادگار // تو اين را دروغ و فسانه مدان // به يك‌سان رَوِشْن زمانه مدان // از او هر چه اندر خورد با خرد // دگر بر ره رمز معني برد (شاهنامه، انتشارات ققنوس، 1378، ج1، ص22).
كهن گشته اين داستان‌ها، ز من // همي نو شود بر سر انجمن // اگر زندگاني بود ديرياز // بر اين وين خرم بمانم دراز // يكي ميوه‌داري بماند ز من // كه نازد همي بار او بر چمن (همان، ج3، ص 355).
بناهاي آباد گردد خراب // ز باران و از تابش آفتاب // پي افگندم از نظم كاخي بلند // كه از باد و بارانْش نايد گزند // بر اين نامه بر سال‌ها بگذرد // همي‌خواند آن كس كه دارد خرد (همان، ج 5، ص881).
همي‌خواهم از دادگر يك‌خداي // كه چندان بمانم به گيتي به جاي // كه اين نامه‌ي شهرياران پيش // بپيوندم از خوب گفتار خويش // از آن پس تن جانور خاك‌راست // سخن‌گوي جان معدن پاك‌راست (همان، ج6، ص 1048).
يكي نامه بود از گه باستان // سخن‌هاي آن برمنش راستان // چو جامي گهر بود و منثور بود // طبايع ز پيوند او دور بود // گذشته بر او ساليان شش هزار // گر ايدون كه پرسش نمايد شمار // من اين نامه فرخ گرفتم به فال // بسي رنج بردم به بسيار سال (همان، ج6، ص93-1092).
اگر مانم اندر سپنجي سراي // روان و خرد باشدم رهنماي // سرآرم من اين نامه‌ي باستان // به گيتي بمانم يكي داستان (همان، ج6، ص 1219).
بدين نامه‌ي شهرياران پيش // بزرگان و جنگي سواران پيش // همه رزم و بزم است و راي و سخن // گذشته بسي روزگار كهن // همه دانش و دين و پرهيز و راي // همان رهنموني به ديگر سراي // ز چيزي كز ايشان پسند آيدش // همين روز را سودمند آيدش // كز آن برتران يادگارش بود // همان مونس روزگارش بود (همان، ج6، ص1220)
نگه كن كه اين نامه تا جاودان // درفشي بود بر سر بخردان // بماند بسي روزگاران چنين // كه خوانند هر كس بر او آفرين // سخن ماند اندر جهان يادگار // سخن بهتر از گوهر شاهوار (همان، ج7، ص1336).
چو گفتار دهقان بياراستم // بدين خويشتن را نشان خواستم // كه ماند ز من يادگاري چنين // بدان آفرين كاو كند آفرين (همان، ج8 ، ص 1689).
زمان خواهم از كردگار زمان // كه چندي بماند دلم شادمان // كه اين داستان‌ها و چندين سخن // گذشته بر او سال و گشته كهن // ز هنگام كي شاه تا يزدگرد // ز لفظ من آمد پراگنده گرد // بپيوندم و باغ بي‌خو كنم // سخن‌هاي شاهنشهان نو كنم // همانا كه دل را ندارم به رنج // اگر بگذرم زين سراي سپنج (همان، ج 8، ص32-1831)
كهن گشته اين نامه‌ي باستان // ز گفتار و كردار آن راستان // همي نو كنم گفته‌ها زين سخن // ز گفتار بيدار مرد كهن (همان، ج9، ص2061)
چو اين نام‌ور نامه آمد به بُن // ز من روي كشور شود پر سخن // از آن پس نميرم كه من زنده‌ام // كه تخم سخن من پراگنده‌ام // هر آن كس كه دارد هُش و راي و دين // پس از مرگ بر من كند آفرين (همان، ج9، ص2161).
به گواهي اين سخن گوهرين فردوسي بزرگ، آن "پان‌عربيستِ كمونيست"، از جمله‌ي آن كساني است كه هيچ هوش و عقل و ديني در بساط خود ندارد!

بي‌بي شهربانو

"بي‌بي شهربانو" زيارتگاه اختصاصي مسلمانان در دامنه‌ي تپه‌هاي مجاور شهر ري در جنوب تهران است. افسانه‌ي منسوب و بازبسته بدين زيارتگاه چنين است كه: "شهربانو" دختر واپسين پادشاه ساساني، يزدگرد سوم (51-632 م.)، به دست اعراب اسير گشت و به مدينه برده شد و در آن جا به همسري حسين به علي درآمد و براي وي، پسري را به نام علي زين‌العابدين، چهارمين امام شيعه، به دنيا آورد. پس از نبرد كربلا (61 ق/680 م.) شهربانو در حالي كه دشمنان شوهر كشته شده‌اش وي را تعقيب مي‌كردند، به ايران گريخت. آنان زماني به شهربانو نزديك شدند كه او به شهر ري رسيده بود، و از سر درماندگي به خواندن خداوند مي‌كوشيد؛ اما به جاي "ياالله" (Yallah)، زبان خسته‌اش "يا كوه!" (Ya kuh) ادا كرد، و كوه به گونه‌ي معجزه‌آسايي گشوده شد و شهربانو زنده از ميان صخره‌هاي آن گذشت. در اين محل، در زمان خود زيارتگاهي بنا شد كه شايد تنها زنان و اولاد ذكور پيامبر از آن ديدار مي‌كردند.
افسانه‌ي شهربانو به عنوان "مادر نُه امام" كه دست كم به سده‌ي نهم م. باز مي‌گردد، اهميت چندي را در سنت شيعه دارد، اما فاقد مباني تاريخي است و شرح ويژه‌اي نيز درباره‌ي ارتباط اين دختر فرضي يزدگرد سوم با شهر ري وجود ندارد. چنين اظهار شده است كه اين افسانه از آن رو با شهر ري پيوند يافته كه پيش‌تر در اين جا مكاني مقدس براي يك ايزدبانوي زرتشتي، يعني اناهيد، وجود داشته و بدين سان، حرمت و بزرگ‌داشت محلي آن در ظاهر و هيأتي اسلامي دنبال شده و دوام يافته است. اناهيد داراي لقب ديني «بانو» بود، و ممكن است كه زيارتگاه مذكور در ري زير عنوان «شهربانو» (بانوي سرزمين، يعني ايران) بدو اختصاص يافته باشد. وي در زيارت‌نامه‌ي زيارتگاه بي‌بي شهربانو، "شاه جهان"، "شاه زنان"، و "جهان‌بانو" نيز خوانده مي‌شود. كهن‌ترين بخش ساختمان كنوني زيارتگاه به سده‌ي دهم م. منسوب است، كه در زمان صفويه و قاجار گسترش‌هايي يافته است. در محراب دروني زيارتگاه، گورگاهي سده‌ي پانزدهمي وجود دارد، و چنين مي‌نمايد كه پيكره‌ي شاه‌دخت را به شيوه‌ي يك امام‌زاده‌ي معمولي دربر دارد.
اين نظريه كه زيارتگاه مورد بحث در اصل يك مكان مقدس زرتشتي بوده، با اين حقيقت كه افسانه‌ي مشابهي به زيارتگاه زرتشتي "بانوي پارس" نيز نسبت داده شده، تأييد مي‌گردد. وجود آب‌گيري مقدس در دامنه‌ي تپه‌ي بي‌بي شهربانو، كه زائران پيش از بالا رفتن به سوي خود زيارتگاه در آن جا راز و نياز مي‌كنند، باز هم پيوند شهربانو را با اناهيد (ايزدبانوي آب‌ها) تأكيد و تقويت مي‌كند.*

* This article is based on: M. Boyce, "Bibi Shahrbanu", Encyclopaedia Iranica, vol. IV, 1990, p. 198