کانون ایرانیان: June 2011
کانون ایرانیان

۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

كتيبه شناسي ايران باستان

+ نبشته‌هاي بابلي: لوحه‌هاي گلي بابلي، پيش از سنگ‌نبشته‌هاي پارسي باستان، دانسته‌هاي مهمي را درباره‌ي تاريخ نخستين هخامنشيان به دست مي‌دهند. در منشوري متعلق به سال سي ام فرمان‌رواي آشور، آشوربنيپل (639 پ.م.)، از كورش يكم، پادشاه پارس، به عنوان خراج‌گزار آشور ياد مي‌شود. ايستادگي كورش بزرگ در برابر حمله‌ي شاه ماد، آستياگ، و فتح هگمتانه به دست وي، در لوحه‌اي بابلي به نام "گاه‌نامه‌ي نبونيد" تشريح گرديده است؛ شكست نبونيد، واپسين شاه بابل، و انتقال پادشاهي در بابل از وي به كورش بزرگ، در متني بابلي به نام "شرح حال منظوم نبونيد" مورد اشاره واقع گرديده است. كهن‌ترين سند شاهانه‌ي هخامنشي كه در استوانه‌ي معروف كورش به جاي مانده و به پس از فتح بابل در 539 پ.م. متعلق است، اعلام كورش كبير به عنوان "شاه بابل، شاه كشورها" را در بردارد. به لحاظ محتوايي، نبشته‌ي بابلي آنتيوخس سوتر به سال 268 پ.م. ارتباط نزديكي با اين نبشته‌ي كورش دارد.
متون ميخي بابلي حاوي ترانويس نام‌ها و القاب پارسي باستان بسياري هستند و بدين سان به آگاهي از مجموعه نام‌هاي پارسي و مادي و ساختار اداره‌ي هخامنشي ياري مي‌رسانند. متون بابلي كه بر اساس سال پادشاهي تاريخ گذاري شده‌اند، توالي پيوسته‌ي فرمان‌روايان را در بابل، از كورش بزرگ تا سراسر دوران كمبوجيه، برديا، نبوكدنزّر سوم و چهارم، داريوش يكم، خشايارشا، و اردشير يكم تا سلوكيان و اشكانيان گواهي مي‌دهند.
+ نبشته‌هاي ايلامي: زبان ايلامي هخامنشي نقش مهمي را در اداره‌ي دربار در تخت جمشيد ايفا مي‌كرده است. دو مجموعه از لوحه‌هاي گلي نبشته شده به خط و زبان ايلامي را جرج كمرون در اين محل كشف نمود: 44 قطعه از "لوحه‌هاي خزانه"، كه متعلق به سال‌هاي 458-492 پ.م. هستند، "پرداخت نقره به جاي جيره‌ي جنسي" را ثبت كرده‌اند و 2087 قطعه از "لوحه‌هاي بارو" از "ترابري اداري كالاهاي خوراكي" سخن مي‌گويند. كمرون به اهميت اين دو دسته از لوحه‌ها در پيوند با اقتصاد و تاريخ كيش هخامنشي، و نيز اهميت باستان شناختي و زبان شناختي آن‌ها تأكيد كرده است، و اساساً اين مجموعه‌‌ نام‌هاي موجود در اين لوحه‌ها هستند كه تاكنون دقت و توجه دانشوران را جلب كرده‌اند، چنان كه شماري از اسامي خاص پارسي باستان آشكار در زبان ايلامي، برانگيزنده‌ي پژوهش‌هاي ريشه شناختي در اين زمينه شده‌اند. *

* H. Humbach, s.v. "Epigraphy", in Encyclopaedia Iranica, vol. VIII/5, 1998

طبقه‌ي بزرگان در عصر ساساني

"بزرگان" (پارسي ميانه: wuzurg، جمع: wuzurgaan) عنوان سومين طبقه - پايه از چهار يا پنج بخش آريستوكراسي نخستين ساسانيان بود، يعني طبقات "شهريار"، "ويسپوهر" (شاه‌زاده يا عضو خاندان سلطنتي)، "ووزورگ" (بزرگ)، "آزاد" (اشراف)، "كدگ - خوداي" (نگاه‌دارنده‌ي خانه). چهار طبقه‌ي نخست با همين ترتيب در سنگ‌نبشته‌ي شاپور يكم (72-241 م.) در حاجي آباد (ShH, 1.6) و در سنگ‌نبشته‌ي نرسه (302-293 م.) در پايكولي (NPi) يافته مي‌شود، اما پنجمين طبقه تنها در برخي از بندهاي NPi (بندهاي 16، 63، 83) مشاهده مي‌شود. از "بزرگان" معمولاً به عنوان سومين طبقه ياد مي‌شود (ShH؛ Npi بندهاي 63، 74، 75، 78، 83، 86). از بزرگان، كه بر "سپاه‌بدان" مقدم بودند و در پي آزادگان (اشراف) و واسپوهرگان (درباريان ويژه) قرار داشتند، به عنوان همراهان و ملازمان اردشير ياد شده است (كارنامه‌ي اردشير پاپكان، ويراسته‌ي آنتيا، ص 48، بند 8). در همان اثر از بزرگان همراه با آزادان "اشراف" نيز ياد گرديده است (ص 59، بند 5). چنان كه سنگ‌نبشته‌ي پايكولي اشاره دارد، مناصب و مقامات بالاي دولتي را اعضاي اين چهار يا پنج گروه اشغال كرده بودند.
به گزارش منابع فارسي و عربي، بزرگان (عربي: عظماء)، ويسپوهران (عربي: اهل البيوتات)، و آزادان (عربي: احرار، بنو الاحرار) نقش مهمي را در سازمان اجتماعي و سياسي ساسانيان ايفا مي‌كردند، هر چند كه كاركرد و فعاليت ويژه‌ي هر كدام از اين گروه‌هاي جداگانه به روشني تعيين نشده است. اعضاي بلندپايه‌ي آريستوكراسي در جشن تاج‌گذاري شاه جديد براي شنيدن گفتار او و شادباش گفتن به وي حضور داشتند (طبري، ج 1، ص 834، 835، 846، 871، 896؛ ثعالبي، غرر اخبار، ص 532، 536). هر گاه كه ناسازگاري يا كشمكشي بر سر جانشيني شاهي خاص پديد مي‌آمد، شورايي از اعضاي برجسته‌ي اين گروه‌ها براي حل موضوع فرا خوانده مي‌شدند. بدين شيوه بود كه شاپور دوم (379- 10/309 م.) پس از درگذشت هرمزد دوم در 10/309 م. به شاهي گزيده شد (دينوري، ص 49). شوراي مشابهي اردشير دوم را پس از درگذشت پدرش شيرويه (628 م.) به شاهي برگزيد (طبري، ج 1، ص 1061). پس از درگذشت يزدگرد يكم در 421 م.، بزرگان ايران (شايد به طور كلي اشراف ايراني) از تأييد همه‌ي پسران وي، و از جمله بهرام پنجم، خودداري و امتناع كردند و در عوض شاه‌زاده‌اي ساساني به نام خسرو را به شاهي گماشتند (طبري، ج 1، ص 858: ناس من العظماء و اهل البيوت؛ دينوري، ص57: عظماء الفارس؛ ابن بلخي، ص 75: لشكر و رعيات). به نوشته‌ي طبري (ج 1، ص 885)، هنگامي كه كواد (531 - 488 م.) از مزدك پشتيباني كرد، بزرگان با روحاني بزرگ (موبذان موبذ) هم‌دست شدند و او را زنداني كردند و برادرش جاماسپ را به شاهي گماشتند (بسنجيد با: ابن بلخي، ص 85). بزرگان (عظماء الفارس) ناخشنود از شيوه‌ي حكم‌راني خسرو دوم، او را خلع كردند و پسرش شيرويه را به شاهي برگزيدند (يعقوبي، ج 1، ص 96-195). روي‌داد مشابه ديگر، خلع هرمزد چهارم (90-579 م.) و بر تخت نشيني پسرش خسرو دوم (628-591 م.) بود (طبري، ج 1، ص 995).
اصطلاح "بزرگان/ عظماء" (گاهي اعيان، وجوه) در منابع فارسي و عربي مرتبط با تاريخ ايران، و "ووزورگ‍ (ـان)" در آثار پهلوي (مانند درخت آسوريگ، بندهاي 40، 43). معمولاً به كل بدنه‌ي اشراف، در برابر مردم معمولي (پهلوي: ram، عربي: عامه)، دلالت دارد. *

* A. Tafazzoli, "Bozorgan", Encyclopaedia Iranica, vol. IV, 1990, p. 427

اسطوره‌ي آفرينش در دين ماني

ماني در سال 216 م. در بابِل چشم به جهان گشود و در 24 سالگي به اعلام رسمي و همگاني رسالت خود فرمان يافت. دين وي در طول ساليان آينده از مصر تا چين گسترش يافت و به ديني جهاني مبدل گشت. آموزه‌هاي كيهان شناختي و يزدان شناختي ماني كمابيش آميزه‌اي از انگاره‌هاي گنوسي و زرتشتي است. ويژگي بنيادين آموزه‌هاي كيهان شناختي ماني، منفي انگاري جهان مادي و متعلق دانستن آن به اهريمن و نيروهاي اهريمني است. دين ماني با پلشت انگاشتن جهان مادي، و توصيه به مينوگرايي، عملاً دنياگريزي و زهدگرايي را آموزش مي‌دهد.
اسطوره‌ي آفرينش در دين ماني، آن گونه كه از متون بازمانده‌ي مانوي بر مي‌آيد، چنين است كه:
در آغاز دو گوهر بود: گوهر روشني و گوهر تاريكي. گوهر روشني در بالا، در بهشت روشني جاي داشت و گوهر تاريكي در پايين، در سرزمين تاريكي. سرزمين روشني و تاريكي با يك‌ديگر هم‌مرز بودند. "پدر بزرگي" يا "شهريار بهشت روشني"، آفريدگار همه‌ي ايزدان، بر بهشت روشني فرمان مي‌راند و سرزمين او در نور و رامش و زيبايي جاودانه، غرقه بود. فرمان‌رواي سرزمين تاريك، "اهريمن" يا "شهريار تاريكي" بود كه خود جاودانه نبود بل كه گوهرهاي سازنده‌ي وي ازلي بودند. او سري مانند شير، بدني چون اژدها، بال‌هايي چون بال پرندگان، دمي به سان دم ماهي، و چهارپا مانند چهارپايان داشت. سرزمين تاريكي يك‌سره در تباهي و زشتي و پليدي و شرارت فرو روفته بود.
شهريار تاريكي با ديدن سرزمين روشني، بر آن همه شكوه و زيبايي رشك برد. پس به ياري فرزندان تاريكي آهنگ تاختن به بهشت روشني كرد. پدر بزرگي براي مقابله با هجوم اهريمن، "مادر زندگي" را فراخواند و او نيز "هرمزدبغ" را آفريد. هرمزدبغ به ياري پنج فرزند خود كه هم‌چون جنگ‌افزارهاي او بودند، يعني فروهر، باد، روشني، آب و آتش، به رويارويي با نيروهاي تاريكي شتافت اما سرانجام به دام تاريكي افتاد و اسير گشت. ديوان به بلعيدن پاره‌هاي نور فرزندان هرمزدبغ پرداختند و بدين سان روشنايي با تاريكي در آميخت و آلوده شد. آن گاه پدر بزرگي براي رهاندن فرزند خود از مغاك تاريكي، "دوست روشنان" را آفريد، وي "بام‌ايزد" را فراخواند و او نيز "مهرايزد" را.
مهرايزد به همراهي فرزندان‌اش دهبد، مرزبد، ويسبد، زندبد و مانبد به مرز روشنايي و تاريكي آمد و هرمزدبغ را با دست خويش از مغاك تاريكي به بيرون كشيد و به بهشت روشني آورد. آن گاه ديوها و فرزندان تاريكي را فروكوفت و به آزاد كردن پاره‌هاي نور به دام افتاده در تاريكي پرداخت. سپس با ياري مادر زندگي به آفرينش جهان دست زد. آنان نخست پنج فرش ساختند كه ميان بهشت روشني و كيهان آميخته، حايل بود و ايزدي از آن نگاه‌باني مي‌كرد. در زير آن از پوست ديوان كشته شده ده آسمان را با چندين دروازه ايجاد كردند و ايزدي را به نگاه‌باني آن گماردند. سپس در زير اين ده آسمان، يك چرخ گردان و منطقة البروج را آفريدند و بدان تبه‌كارترين ديوان را بستند. از باد، روشني، آب، و آتش پاك شده از آميختگي، دو گردونه‌ي روشن آفريدند: "گردونه‌ي خورشيد" و "گردونه‌ي ماه". سپس مهرايزد ستارگان روشن را در جاي جاي آسمان زيرين قرار داد. بام‌ايزد "بهشت نو" (ماندگاه موقت روان مردمان نيكوكار) را پديد آورد و مهرايزد از تن ديوان كشته شده، هشت زمين را به وجود آورد. آن گاه بر روي هر زميني درياها، كوه‌ها، دره‌ها، چشمه‌ها، و رودخانه‌ها ايجاد شد. اما جهان هنوز بي‌حركت بود.
مهرايزد و مادر زندگي پس از آفرينش كيهان به بهشت روشني رفتند و با هرمزدبغ، دوست روشنان، و بام‌ايزد در پيشگاه شهريار بهشت روشني حاضر شدند و از او درخواست كردند كه ايزدي را گسيل دارد كه خورشيد و ماه را به گردش درآورد و روشني ايزدان را كه اهريمن و آز و ديوان و پريان بلعيده بودند، رهايي بخشد. پس آن گاه پدر بزرگي سه ايزد آفريد: نريسه ايزد، عيساي درخشان و دوشيزه‌ي روشني. نريسه ايزد كشتي‌هاي خورشيد و ماه را به جنبش درآورد كه در نتيجه‌ي آن، زمان و حركت در كيهان پديد آمد. سپس نريسه ايزد و دوشيزه‌ي روشني در برابر ديوان دربند، برهنه نمايان شدند. ديوان نر با ديدن پيكره‌ي دوشيزه‌ي روشني پاره‌هاي نوري را كه بلعيده بودند انزال كردند و از آن چه بر زمين ريخته بود، گل و گياه و مرغزار پديد آمد. ديوان ماده‌ي آبستن نيز با ديدن پيكره‌ي نريسه ايزد، فرزندان خود را سِقط كردند كه بر زمين فرو افتادند و به شكل غول‌ها و ديوهاي بزرگ درآمدند در زمين باليدند و با هم درآميختند. ديو آز از آن فرزندان سقط شده، دو ديو بزرگ، نر و ماده، به نام "اشقلون" و "پيسوس" پديد آورد. آنان پس از بلعيدن فرزندان ديوي ديگر، با هم درآميختند و فرزندي را بار آوردند كه ديو آز پيكره‌ي آن را شكل داد و روشني‌هاي به دام افتاده را چون جان بدان تن بست و صورت نريسه ايزد را به آن بخشيد و گوهر شرارت و شيطنت را در نهاد آن جاي داد. چون اين آفريده‌ي نر زاده شد، او را "گهمرد" ناميد كه نخستين انسان مذكر بود. ديو آز از فرزند ديگر آن غولان موجود ديگري را به همان سان، اما به صورت دوشيزه‌ي روشني ساخت و چون اين آفريده‌ي مادينه زاده شد، او را "مرديانه" ناميد، كه نخستين انسان مؤنث بود. چون گهمرد و مرديانه در زمين زاده و پرورده شدند، آز و ديوان بزرگ بسيار شادي كردند. اين زن و مرد نخستين، آن گاه كه زندگي بر زمين را آغاز كردند، آز در نهاد ايشان بيدار شد و از آن رو به زيان‌كاري در زمين دست زدند. سپس اشقلون و گهرمرد با مرديانه در آميختند كه در نتيجه‌ي آن، فرزندان بسياري پديد آمد و نژاد انسان‌ در زمين رو به فزوني و گسترش نهاد.
اما ايزدان براي رهايي انسان از فريب ديوان و شرّ جهان مادي، كوشيدند و بدين جهت، عيساي درخشان و دوشيزه‌ي روشني و بهمن بزرگ به سوي انسان شتافتند تا وي را ياري و راه‌نمايي كنند و جان بهشتي او را از چنگال ماده و از اسارت ديوان تاريكي نجات دهند و آزاد سازند.

كتاب‌نامه:
- اسطوره‌ي آفرينش در آيين ماني: ابوالقاسم اسماعيل‌پور، انتشارات فكر روز، 1375: 72-55
- ماني و تعليمات او: گئو ويدنگرن، ترجمه‌ي نزهت‌صفا اصفهاني، 1352: 93-59
- ماني، در «بهار و ادب فارسي»: محمدتقي بهار، انتشارات كتاب‌هاي جيبي- فرانكلين، 1351: 62-56

انجيل ماني

Angalyun برگردان پارسي نام انجيل ماني است. اين اثر، مهم‌ترين كتاب از شش كتابي دانسته مي‌شود كه مجموعه كتاب‌هاي مقدس دين مانوي را تشكيل مي‌دادند. كتاب انجيل، در بالاي معروف‌ترين فهرست‌هاي اين كتاب‌ها، چه در منابع مانوي، چه ضد مانوي، و چه بي‌طرف، قرار دارد. به مانند همه‌ي آثار مانوي، به جز شاپورگان پارسي ميانه‌اي، انجيل به زبان آرامي شرقي مادري نويسنده نوشته شده بود. اين اثر صرفاً انجيل خوانده نمي‌شد، بل كه همواره "انجيل زنده" (پارسي ميانه: ewangelyon zindag) يا "انجيل بزرگ" ناميده شده است. زبور قبطي مانوي، اين اثر را "شاه نوشتارها، انجيل بزرگ وي (= ماني)، عهد جديد او، مائده‌ي آسمان‌ها" مي‌خواند.
اين كتاب به بيست و دو فصل، مطابق با بيست و دو حرف الفباي سرياني تقسيم مي‌شد. از محتواي انجيل ماني آگاهي دقيقي در دست نيست و تنها پاره‌هايي از متن آن بر جاي مانده است: در پاره‌هاي پارسي ميانه‌اي معروف به M17, 172I, 733 (فقط داراي واژه‌هاي "بر زمين و …")؛ در پاره‌هاي چاپ نشده‌ي M644, 5439؛ و سطوري از سرآغاز آن به زبان يوناني، كه در مجموعه دست‌نوشته‌هاي مانوي (Mani-Codex) كلن يافته شده است. *

نمونه‌اي از سرودهاي مانوي:
فراز آي سوي من اي مسيح زنده! // سوي من فراز اي روشنايي روز!
تن پليد دشمن را از خود سترده‌ام، // خانه‌گاه ظلمت كه سرشار از ترس است
بيگانگان تلخ‌وش بر ضد من شوريده‌اند // چونان شيري كه بر ورزا چنگ درانداخته است
آه، اي بخشايش‌گر، اي فارقليط، تو را فرا مي‌خوانم! // تا به هنگام ترس، به من روي كني.
زنجيرهاي چند لايه را از خويشتن سترده‌ام // زنجيرهايي كه هماره روح‌ام را به بند كرده بودند.
شهوت شيرين را نچشيده‌ام، كه براي من تلخ است // … آتش خوردن و نوشيدن را چنان تاب آورده‌ام // كه بر من چيره نگردد.
دَهش‌هاي ماده را به دور افكنده‌ام // و يوغ شيرين‌ات را به پرهيزگاري پذيرا شدم
به جست و جوي تو گام مي‌سپارم // سه دهش خويش را به من ببخش! // هماره گزيدگان و ديناوران‌ات را پاس‌دار!
… داور راستي // پيروزي را پذيرا شدم
روشني خداوندگارم بر من درخشيده است، تنها من // … و تاريكي را از خويشتن سترده‌ام
آن ِ تو پرهيزگاري است، آه اي فارقليط! // چه مرا به اِئون‌هاي روشني فراز برده‌اي
شكوه و پيروزي بر خداوندگار ما فارقليط // و برگزيدگان مقدس‌اش و روح خجسته‌ي مريم **

* J. P. Asmussen, "Angalyun", Encyclopaedia Iranica, vol. II, 1987, p. 31
** زبور مانوي: چارلز آلبري، ترجمه‌ي ابوالقاسم اسماعيل‌پور، انتشارات فكر روز، 1375، ص 53-

الواح ايلامي تخت جمشيد

كاوش‌هاي بنياد شرقي دانشگاه شيكاگو در تخت جمشيد منجر به كشف دو گروه جداگانه از الواح نوشته شده به خط و زبان ايلامي گرديد. نخستين گروه از اين الواح (معروف به PFT) را "ارنست هرتسفلد" در 1933 در پاي ديوار بارو در گوشه‌ي شمال شرقي ايوان تخت جمشيد، كه مشتمل بر سيصد لوحه و خُرده لوحه بود، كشف نمود. همه‌ي اين الواح بعداً به امانت به دانشگاه شيكاگو فرستاده شدند و در آن جا آرنو پوئبل (Arno Poebel)، ريچارد هالوك (Richard Hallock)، و جرج كمرون (George Cameron) آن‌ها را مورد مطالعه و بررسي قرار دادند.
دومين گروه از اين الواح (معروف به PTT) را "دكتر اريك اشميت" بين سال‌هاي 1936 و 1938 در مجموعه‌ي خزانه‌ي تخت جمشيد، همراه با صدها پيكان، برچسب‌هاي گلي، هاون‌ها و دسته هاون‌هاي داراي نوشته‌هاي با جوهر به زبان آرامي، و نمونه‌هاي از كاچال شاهانه كشف نمود. اين گروه از الواح، نزديك به 800 لوح كامل و ناقص را در برمي‌گرفت، كه بسياري از آن‌ها اينك در موزه‌ي تهران‌اند. 45 لوحه از اين مجموعه به بنياد شرقي تعلق يافتند و اينك در شيكاگو نگه داري مي‌شوند.
تنها يك لوحه از اين گروه كه به خط بابلي است، به بيستمين سال پادشاهي داريوش بزرگ متعلق است و يادداشتي درباره‌ي بهاگذاري مجدد نقره‌ي پرداخت شده به عنوان ماليات مي‌باشد. ديگر الواح اين گروه، به سان همه‌ي لوحه‌هاي محفوظ در تهران، به خط و زبان و ايلامي هستند. دو لوحه تصريح كرده‌اند كه "داريوش شاه فرمان داد" مقداري پول به افرادي خاص پرداخت شود؛ بيشينه‌ي مابقي لوحه‌ها با ذكر ماه و سال تاريخ‌گذاري گرديده‌اند اما نام پادشاه در آن ياد نشده است. با وجود اين، لوحه‌هايي از اين مجموعه كه اينك در شيكاگو هستند، يقيناً متعلق به واپسين سال‌هاي پادشاهي داريوش يكم (سال 32) و بيست سال نخست پادشاهي خشايارشا (سال‌هاي 4-1، 7-6، 10، 12، 16-15) مي‌باشند (Cameron, pp. 214-15).
اين لوحه‌ها، جز آن‌ها كه به چگونگي پرداخت دست‌مزد كارگران مربوط‌اند، يادداشت‌هاي اداري فشرده‌اي هستند درباره‌ي عرضه، انتقال، و توزيع فراورده‌هاي طبيعي در جنوب غرب ايران، تدارك خواربار روزانه و ماهيانه يا جيره‌بندي‌ها و سهميه‌هاي افراد يا گروه‌هاي كارگران و نيز در مورد هزينه‌ي نگه داري از دام‌ها. هر يك از افراد يا گروه‌هايي كه به آن‌ها پول يا كالا پرداخت شده، نام‌شان ذكر گرديده و "حساب‌داري" چنان موشكافانه و دقيق و ظريف است كه نظام دريافت‌ها و هزينه‌ها را مي‌توان بسيار پيش‌رفته توصيف كرد (ويسهوفر، ص 90).
ما با اين لوحه‌ها براي نخستين بار به سرچشمه‌اي غني از منابع دست اول بر مي‌خوريم. اين لوحه‌ها نه تنها اطلاعاتي درباره‌ي مسائل ديواني، بل كه درباره‌ي محيط و شيوه‌ي زيست و زندگي روزمره‌ي مردم، مزدها و اقدامات اجتماعي، موقعيت زن، دين و آيين‌ها و رفتارهاي مذهبي - فرهنگي، و هم‌چنين جغرافيا و اقتصاد . مورخ به هنگام بررسي اين سندها پيوسته شگفت زده در مي‌بايد كه امپراتوري پارس باستان تا چه حد سازمان يافته و از بسياري جهات «مدرن» بوده است.
هزاران متن كوچك ديواني در لوحه‌ها، به امكان مي‌دهد كه نگاهي كاونده و عميق به زواياي زندگي در امپراتوري بزرگ هخامنشي بياندازيم، به واقع لوحه‌هاي ديواني، يادداشت‌هايي كوچك و مختصر، اما اصيل و باارزش‌ است؛ چرا كه اين يادداشت‌ها به عمد و به قصدِ پژوهش‌هاي اين زماني ما فراهم نيامده است. آن‌ها تصاوير كوچك واقعي از زمان خودند و هر كوششي براي يافتن پيوند ميان اين دست‌نوشته‌ها به قصد عريان شدن حقايق تاريخ هخامنشيان، گرامي است. امپراتوري بزرگي كه بسياري از آرمان‌هاي امروزي ما از جامعه‌اي باز و پيش‌رو در آن محقق بوده است. اين اسناد واقعي بودن شعاري را اثبات مي‌كند كه داريوش كبير، به جانشينان خود گوش‌زد مي‌كرد: "اي جوان! بهترين كار را از توان‌مند مدان، بل كه به آن چيزي بنگر كه از ناتوان نيز سر مي‌زند (DNb 55-57)" (كخ، ص 10، 49-348).
در ادامه، ترجمه‌ي يكي از لوحه‌هاي ايلامي خزانه‌ي تخت جمشيد را كه حاوي فرماني از داريوش كبير است، مي‌خوانيد:
«به آرياناي گله‌بان بگو فَرنكه (كارپرداز دربار) مي‌گويد: داريوش شاه اين فرمان را به من داده و گفته است: "يك صد گوسفند از دارايي مرا به شاه‌دخت ارته ستونه (Arta stuna) بده". و اينك فرانكه مي‌گويد: "چنان كه داريوش شاه به من فرمان داده است، پس من به تو فرمان مي‌دهم؛ اينك صد گوسفند به شاه‌دخت ارته ستونه بده، چنان كه شاه فرمان داده است". ماه ادوكنيش، سال شانزدهم (آوريل 506). Napir-sukka اين لوحه را پس از آن كه ترجمه شد، نبشت؛ Mazara اين [لوح] را درست كرد» (Cameron, p. 216).

كتاب‌نامه:
Cameron, G., "Darius' Daughter and the Persepolis Inscriptions", in: Journal of Near Eastern Studies, Vol. 1, No. 2, 1942, pp. 214-218
كخ، هايدماري: «از زبان داريوش»، ترجمه‌ي پرويز رجبي، نشر كارنگ، 1376
ويسهوفر، يوزف: «ايران باستان»، ترجمه‌ي مرتضا ثاقب فر، انتشارات ققنوس، 1377

سنگ‌نبشته‌ي آرامگاه داريوش

بخش فوقاني آرامگاه داريوش بزرگ در «نقش رستم» داراي دو سنگ‌نبشته‌ي 60 سطري به زبان پارسي باستان است (معروف به سنگ‌نبشته‌هاي DNa و DNb). برگردان فارسي دومين بخش اين سنگ‌نبشته (DNb)، پيش از اين در گفتاري به نام "حكمت و حكومت از زبان داريوش" عرضه گرديده بود. در گفتار حاضر ترجمه‌ي فارسي نخستين بخش از سنگ‌نبشته‌ي آرامگاه داريوش كبير در نقش رستم فارس (DNa)‏، ارائه مي‌گردد. اين نبشته‌ي داريوش مشتمل است بر: ستايش اهوره مزدا، معرفي داريوش، بر شمردن سرزمين‌هاي خراج‌گزار شاهنشاهي پارس، فرونشاندن شورش‌ها و برقراري قانون و امنيت، سپاس‌گزاري از اهوره مزدا و دعا براي خود و خانواده‌اش، اندرز به مردمان.

بند 1. خداي بزرگ است اهوره مزدا، كه اين زمين را آفريد، كه آن آسمان را آفريد، كه براي انسان شادي آفريد، كه داريوش را شاه كرد، يك شاه از ميان بسيار، يك فرمان‌روا از ميان بسيار.
بند 2. من‌ام داريوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه كشورهاي دربردارنده‌ي همه‌ي تبارها، شاه در اين زمين بزرگ دوركران، پسر ويشتاسپ، يك هخامنشي، يك پارسي، پسر پارسي، يك آريايي، از تبار آريايي.
بند 3. داريوش شاه مي‌گويد: اين‌ها كشورهايي هستند كه من، به خواست اهوره مزدا، بيرون از پارس به دست آوردم؛ من بر آنان فرمان‌روايم؛ آنان براي من باج مي‌آورند؛ آن چه به آنان مي‌گويم، آن را مي‌كنند؛ [اين] قانون من است كه آنان را استوار نگاه مي‌دارد: ماد، ايلام، پارت، هرات، باختر، سغد، خوارزم، زرنگ، آرخوزيا، ستگيديا، گندرَ، سند، سكاهاي هئومه ورگه، سكاهاي تيگره خئوده، بابل، آشور، عربيه، مصر، ارمنستان، كاپادوكيه، ليديه، يونيه، سكاهاي فراسوي دريا، تراكيه، يوني‌هاي تَكه‌بر، ليبي‌ها، اتيوپي‌ها، مردمان مكران، كاري‌ها.
بند 4. داريوش شاه مي‌گويد: اهوره مزدا، هنگامي كه اين زمين را در آشوب ديد، آن گاه اين را به من سپرد، مرا شاه ساخت. من شاه‌ام. به خواست اهوره مزدا اين را در جايگاه خود نشاندم؛ آن چه را به آنان مي‌گفتم، آن را مي كردند، چنان كه خواست من بود. اما اگر مي‌انديشي كه: "چند كشور بودند كه داريوش شاه داشت؟"، بنگر به پيكره‌هايي كه تخت را مي‌برند، پس درخواهي يافت، پس اين بر تو دانسته خواهد شد: "نيزه‌ي مرد پارسي بسي دور فرارفته است"؛ پس اين بر تو دانسته خواهد شد: "مرد پارسي بسي دور از پارس دشمن را فرو زده است".
بند 5. داريوش شاه مي‌گويد: آن چه كرده شده است، همه‌ي آن را به خواست اهوره مزدا من كرده‌ام. اهوره مزدا مرا ياري داد، تا [اين] كار را كردم. باشد كه اهوره مزدا مرا از گزند بپايد، و خاندان‌ام را، و اين كشور را. اين [مرحمت] را از اهوره مزدا خواستارم؛ باشد كه اهوره مزدا اين را به من ارزاني دارد.
بند 6: اي مرد! مگذار فرمان اهوره مزدا بر تو زشت نموده شود؛ راه راست را رها مكن! آشوب‌گر مباش!

داريوش و مديريت امپراتوري

هر چند داريوش كبير فتوح پيشينيان‌اش را يك‌پارچه نمود و بدان افزود، اما وي بزرگ‌ترين سهم خويش را در تاريخ پارس، به عنوان يك “مدير” برقرار ساخت. او سازمان‌دهي امپراتوري را، كه كورش كبير آغازگر آن بود، در داخل ساتراپي‌هايي كامل نمود، و خراج‌هاي ساليانه‌ي حاصل از هر ايالت را تثبيت كرد. در طي دوران فرمان‌روايي داريوش كبير، طرح‌هاي بلندپروازانه و دورانديشانه‌اي براي توسعه و ترقي دادوستد و بازرگاني پادشاهي به اجرا گذاشته شد. سكه‌زني، اوزان، و مقياس‌ها قاعده‌مند شدند و راه‌هاي زميني و دريايي گسترش يافتند. گروهي گسيل شده به رهبري اسكولاكس كارياندايي با كشتي در رود سند به حركت درآمد و راهي دريايي را از دهانه‌ي آن به مصر جست و جو كرد، و كانالي از رود نيل به درياي سياه – كه احتمالاً كار آن در زمان رهبر سركردگان دلتاي مصر، نَخوي يكم (سده‌ي 7 پ.م.)، آغاز شده بود، در زمان پادشاهي داريوش كبير بازسازي و تكميل گرديد.
بدين سان، در حالي كه اقداماتي براي متحدسازي مردمان گوناگون امپراتوري به وسيله‌ي يك سازمان اداري يك‌پارچه به انجام رسيد، داريوش الگوي كورش كبير را در حرمت نهادن به نهادهاي محلي ديني دنبال نمود. وي در مصر، شماري از القاب افتخاري مصر را پذيرفت و به طور جدي از آيين‌هاي مصري پشتيباني نمود. وي براي خداي آمون (Amon) در واحه‌ي خارگه پرستشگاهي ساخت، معبدي را به ادفو (Edfu) وقف نمود، و در ديگر معابد بازسازي‌هايي را به انجام رساند. داريوش به مصريان اجازه داد كه آموزشكده‌ي پزشكي معبد ساييس (Saia) را دوباره برپا سازند، و به شهربان خود در مصر براي تدوين قوانين مصري، فرمان به مشاوره با روحانيان محلي داد. وي در سنت‌هاي مصري يكي از قانون‌گذاران و نيكوكاران بزرگ كشور به شمار آمده است. داريوش كبير در 519 پ.م.، بر طبق فرمان پيشين كورش كبير، به يهوديان اجازه داد كه معبد اورشليم را مجدداً بنا كنند. بنا به ديدگاه برخي منابع موثق، باورهاي ديني شخص داريوش، چنان كه در سنگ‌نبشته‌هاي وي بازتاب يافته است، تأثيرپذيري از آموزه‌هاي زرتشت را نشان مي‌دهد، و معمول سازي دين زرتشت به عنوان دين دولتي پارس، به او نسبت داده مي‌شود.
داريوش بزرگ‌ترين معمار شاهانه‌ي دودمان خويش بود، و طي دوران پادشاهي او، معماري سبك و شيوه‌اي را به خود گرفت كه تا پايان امپراتوري پارس بدون تغيير ماند. در 521 پ.م. داريوش كبير شوش را پاي‌تخت خود ساخت، و در آن باروهايي را بازسازي كرد و تالار بار (آپادانا) و كاخي مسكوني بنا نمود. سنگ‌نبشته‌هاي بنيان‌گذاري كاخ داريوش در شوش توضيح مي‌دهند كه وي چگونه مواد و مصالح و هنرمندان را براي كار در اين مجموعه از همه‌ي نواحي امپراتوري گرد آورد. در تخت جمشيد، در زادبوم‌اش فارس، وي اقامتگاه شاهانه‌ي جديدي را به منظور منتقل نمودن پاي‌تخت پيشين در پاسارگاد، بنيان نهاد. باروها، آپادانا، تالار شورا، و كاخ مسكوني تخت جمشيد به داريوش كبير منسوب‌اند، اگر چه اين بخش‌ها در زمان حيات او كامل نشدند. وي بناهايي نيز در همدان و بابل برپا نمود. *

* http://www.kat.gr/kat/history/ancient/Darius%20I.htm

تاريخ نخستين مغول

مغولان، كه شايد نخست در متون چيني دودمان Tang (907- 618 م.) ياد شده‌اند، به سان همسايگان بيابان‌گرد و سواركارشان، در طي سده‌ي يازدهم و اوايل سده‌ي دوازدهم، فرمان‌بردار ختاييان بودند، و مردمي احتمالاً از ريشه‌ي مغولي بودند كه امپراتوري پهناوري را در شرق آسيا پديد آوردند و بر بخشي از شمال چين با عنوان دودمان Liao [ليائو] (1125- 1004 م.) فرمان راندند. اما Jurchen، مردمي منچوريايي كه ختاييان را بيرون كردند و با عنوان دودمان Chin [چين] (1234-1223 م.) پادشاهي نمودند، خط مشي نياكان پيش‌رو خود را در استپ رها كردند و به شيوه‌ي سنتي چيني "تفرقه بيانداز و حكومت كن"، به عنوان وسيله‌اي براي حفظ امنيت مرزي در برابر قبايل استپ، بازگشتند. اين خلاء، يكي از موقعيت‌هايي بود كه مغولان را به موقع قادر به ايجاد برتري و استيلاي جديدي در استپ ساخت.
دوره‌ي نخستين زندگي "تموجين" براي بازآرايي اتباع پراكنده‌ي طايفه‌اش، بورجيگي، و سپس اعمال قدرت و آمريت بر قبايل همسايه‌ي تركي - مغولي، هم‌چون تاتارها، كارايت، نايمان، مركيت، و اونگكوت صرف شده بود. در حدود سال 1206 م. شورايي قبيله‌اي تموجين را با لقب چنگيزخان، فرمان‌رواي "همه‌ي آناني كه در چادرهاي نمدي ساكن‌اند" اعلام داشت. لشكركشي‌هاي سلطه‌جويانه‌ي چنگيز محدود به درون استپ و مناطق جنگلي نبود بل كه به درون نواحي داراي فرهنگ يك‌جا نشين نيز بسط و امتداد داشت. در 1209 م. ايالت تانگود (Xi-Xia؛ His-Hsia) به حد يك خراج‌گزار تنزل يافت، و از 1211 م. نيروهاي مغول به نبردي دائمي با دودمان Chin در شمال چين وارد شدند. اما پيش از اين، به واسطه‌ي مهاجرت دشمنان شكست خورده‌ي مغول به قلم‌رو قره‌ختاييان، دولتي كه ختاييان آواره آن را در سده‌هاي پيشين در آسياي مركزي بنيان نهاده بودند، توجه چنگيز به غرب جلب شده بود؛ در 1209 م. وي فرمان‌برداري ايغورها، يك قوم نيمه يك‌جا نشين ترك در حوضه‌ي تاريم را كه فرمان‌رواي‌اش تابع قره ختاييان بود، پذيرفت. قره ختاييان در حدود 1218 م. مضمحل شدند و در همان سال، كشتار گروهي از بازرگانان مغول در اُترار به دست فرمان‌ده خوارزم‌شاه، كه به عنوان نمايندگان و فرستادگان چنگيزخان فعاليت مي‌كردند، بهانه‌اي را براي لشكركشي هفت ساله‌ي چنگيز عليه امپراتوري خوارزميان/ خوارزم‌شاهيان (1224- 1218 م./ 621- 615 ق.) فراهم نمود. واپسين اقدام نظامي چنگيز از ميان بردن Xi-Xia بود (1227 م.). فتح چين تنها در 1234 م. و در طي دوران فرمان‌روايي پسرش Ogodei (اگداي) كامل شد، و براندازي دولت Song در جنوب چين تا سال 1279 م. در زمان نوه‌اش قوبيلاي به انجام نرسيد.
كارسازي ماشين جنگي مغول را مي‌توان به دلايل و اسباب گوناگوني نسبت داد. اگر چه هر مرد بالغ مغول يك جنگ‌جو بود، اما بي‌گمان شمار سربازان مغول در غالب منابع مبالغه‌آميز اند. عدد ميانه‌ي 129 هزار نفر كه رشيدالدين (جامع التواريخ، ويراسته‌ي روشن و موسوي، ج 1: 592) براي كل سپاه مغول در زمان مرگ چنگيز ارائه داده، داراي ارزش و اهميت بيش‌تري است. انضباط اين سربازان مغول، كه در روزگار جويني (جهان‌گشاي جويني، ويراسته‌ي قزويني، ج 1: 24-22) تبديل به ضرب المثلي شده بود، اغلب در بيان علت پيروزي‌هاي مغول مطرح گرديده است، و مسلماً رزم‌آيش‌هايي در مسافت‌هاي بسيار زياد طرح ريزي و با دقتي فوق العاده اجرا مي‌گرديد. اما اگر انضباط مغولان برتر از انضباط بيش‌تر ارتش‌هايي بود كه با آن‌ها رويارو شده بودند، اين نكته هنوز نامحتمل است كه از انضباط نيروهاي جورچن- چين افزون‌تر باشد. هم‌چنين نظام صف‌بندي ده دهي بسيار ستوده شده، كه سازمان نظامي مغول بر آن استوار بود، ويژه و منحصر به مغولان نبود، بل كه امتياز ارتش‌هاي جورچن و ختايي نيز بوده است. تعبير موجه‌تر قدرت مغول، در اقدامات مورد اتخاذ چنگيز براي ايجاد حالتي در ميان اتباع‌اش كه فراتر از وفاداري‌هاي كهنِ قبيله‌اي باشد، نهاده است. او نه تنها رياست طبقه‌ي نخبه‌ي قبايلي را كه در برابرش ايستادگي كرده بودند حذف نمود و اين قبايل را در ميان واحدهاي نظامي جديد خود پراكنده ساخت، بل كه حتا گروه‌هاي قبيله‌اي موافق، تحت فرمان سركردگاني كه منحصراً به او وفادار بودند، قرار گرفتند. يك چنين ترتيباتي، گرايش‌هاي گريز از مركزي كه امپراتوري‌هاي پيشين را به ستوه آورده بود، بي‌اثر و خنثا مي‌كرد، و اتحادي را ايجاد مي‌نمود كه بر دودمان شخص فاتح تمركز داشت. اين امر، در تقابل صريح با عدم اتحاد هماوردان مغول، كه مشخصه‌ي برجسته‌ي قلم‌روهاي گوناگون و اخيراً گردآوري شده‌ي خوارزم‌شاه بود، قرار داشت. ترك وظيفه و بازگشت از صفوف سپاه حريف به واحدهاي نظامي مغول، نقشي اساسي را در پيروزهاي مغول در چين ايفا كرد. تفرقه و پراكندگي شمار بسياري از پياده‌سپاه چين و متخصصان چيني فن محاصره، به ويژه در فتح آن بخش‌هايي از كشور كه براي جنگ كردن سواره‌سپاه سنتاً بيابان‌گرد مغول نامناسب بود، سودمند و مؤثر بود. سرانجام، اين نكته نشان داده شده است كه چگونه، از سال 1250 م.، دولت شاهانه‌ي مغول قادر به بسيج نمودن مردماني عظيم و تهيه‌ي منابع مادي براي دگرگون‌سازي جنوب غربي آسيا بود.
همين توانايي در جذب استعدادها و توان‌مندي‌هاي غيرمغولي، در حوزه‌ي اداري نيز آشكار و مشاهده‌پذير است. در 1204 م.، ديوان نوپاي مغول خط ايغوري را اقتباس و اختيار نمود و چنگيز برخي از اصول و فنون اداري به كار گرفته شده از سوي كشورهايي كه تحت سلطه‌ي مغول درآمده بودند، برگرفت. فتوح وي، گروهي بزرگ از كارمندان ختايي، ايغوري، چيني، و مسلمان را كه براي دشمنان وي كار كرده بودند، در اختيار وي نهاد. برخي از مردمان مغلوب نيز سنت‌هاي شاهانه و حكومتي خود را نگاه داشتند.
دانسته نيست كه دولت چنگيز خان تا به چه حدي يك ايدئولژي حكومت جهاني مبتني بر نمايندگي از سوي آسمان جاودانه (Tenggeri) را پذيرفته و اختيار كرده بود: قديمي‌ترين گواهي مسلم، در قالب اتمام حجت‌هاي ارسال شده از سوي جانشينان چنگيز به فرمان‌رواياني كه هنوز تسليم نشده بودند، از 1247 م. است. چنين پيش‌نهاد شده است كه باور به نمايندگي الاهي تنها زماني پديد آمد كه مغولان دريافتند كه آنان به واقع فاتح جهان بودند. *

* P. Jackson, s.v. "Mongols", in: Encyclopaedia Iranica, 2002

سنگ‌نبشته‌ي شاپور در حاجي آباد

كتيبه‌ي حاجي آباد، سنگ‌نبشته‌اي دو زبانه از شاپور يكم (70-239 م.) پادشاه ساساني است بر ديواره‌ي غار حاجي آباد. سنگ‌نبشته‌ي حاجي آباد را "رابرت كارپوتر" در 1818 م. در غار حاجي آباد، واقع در چند كيلومتري شمال تخت جمشيد، در محلي به نام شيخ علي يا تنگ شاه سروان، در مقابل روستاي حاجي آباد، كه نام اين متون از آن گرفته شده، كشف كرد. ارنست هرتسفلد در 1924 ترانوشت اين سنگ‌نبشته، و هنريك نيبرگ در 1945 ويرايش هر دو نگارش پارتي و پارسي ميانه‌ي آن را فراهم نمود.
متن اين سنگ‌نبشته، كه تيراندازي برجسته‌ي شاپورشاه را وصف مي‌كند، با يادآوري القاب كامل پادشاه آغاز مي‌گردد. در حضور شاهان و شاه‌زادگان و بزرگان و آزادگان، شاه شاهان تيري را به آن سوي توده‌سنگي كه دور از ديدرس و به عنوان آماج برپا شده بود، پرتاب مي‌كند و با وجود اين، تير را به هدف مي‌زند. پادشاه پس از آن بي‌درنگ فرمان مي‌دهد كه دومين توده‌سنگ در جهت معيني برپا شود. سپس اشخاص نيرومند را براي افكندن تيري به سوي آن توده‌سنگ، به هماوردي فرا مي‌خواند. اين كار نمايان شاه، كه فهم آن به ويژه از متن كوتاه چهارده سطري آن به پارتي و پانزده سطري آن به پارسي ميانه دشوار مي‌نمايد، مي‌بايست تأثير كلاني را بر دربار و اطرافيان آن نهاده باشد؛ چرا كه پادشاه فرمان داد هر دو نگارش اين سنگ‌نبشته در جايي ديگر، در حدود يك‌صد كيلومتري نخستين محل، در "تنگ براق"، بر صخره‌ي يك غار كنده‌كاري شود. اين دومين نبشته در 1956 كشف شد.*

در ادامه، ترجمه‌ي فارسي اين متن را بر اساس برگردان انگليسي ديويد مكنزي (BSOAS 41/3, 1978: 499-507) مي‌خوانيد:
«اين [شرح] تيرافكني من است: مزداپرست، خدايگان، شاپور، شاه شاهان ايرها [= آريايي‌ها] و انيرها، كه تبارش از ايزدان است؛ پسر مزداپرست، خدايگان، اردشير، شاه شاهان ايرها، كه تبارش از ايزدان است؛ نوه‌ي خدايگان، پاپك، شاه. و هنگامي كه ما اين تير را افكنديم، پس ما اين را در پيشگاه شاهان و شاه‌زادگان و بزرگان و آزادگان انداختيم. و ما پاهاي‌مان را بر اين شكاف [متن پارتي: صخره] نهاديم و تير را فراسوي آن توده‌سنگ افكنديم. ولي آن محلي كه تير [بدان جا] انداخته شده بود، جايي بود نه هم‌چو اين، چه، [اين] توده‌سنگي چيده و برپا شده بود، [و] اين [از] بيرون آشكار بود (؟). پس ما فرمان داديم كه توده‌سنگي ديگر در اين راستا چيده شود. [اينك] هر كه قوي‌دست بُوَد، بيايد پاي بر اين شكاف [صخره] بگذارد و تيري به سوي آن توده‌سنگ بيافكند. پس هر كه تيري را به آن توده‌سنگ بيافكند، [به راستي] قوي‌دست است».

* P. Gignoux, s.v. "Hajiabad I. The inscriptions", in: Encyclopaedia Iranica, vol. XI/5, 2003

زبان ايلامي

زبان ايلامي از متوني نوشته شده به خط ميخي شناخته شده است كه بيش‌تر آن‌ها در شوش، و برخي نيز در ديگر جاها، در غرب و جنوب غربي ايران، و در شرق، در فارس يافته شده‌اند و دامنه‌ي تاريخي آن‌ها از سده‌ي 24 تا 4 پ.م. را در بر مي‌گيرد. اين بازه‌ي تاريخي را به چهار دوره‌ي اصلي مي‌توان تقسيم نمود: كهن، ميانه، نو ايلامي، و ايلامي متأخر يا هخامنشي؛ بيش‌تر مواد بازمانده از زبان ايلامي از سه دوره‌ي اخير به دست آمده است، كه در طي آن‌ها، زبان ايلامي به ويژه در ساختار نحوي خود تغييرات بسياري يافته بود. نشانه‌ها و قرايني وجود دارد مبني بر اين كه اين زبان را يك گويش واحد نمايندگي نمي‌كرده است. خويشاوندي تكويني زبان ايلامي با ديگر زبان‌ها تاكنون به يقين اثبات نشده است، هر چند تلاش‌هايي براي ارتباط دادن آن با زبان دراويدي انجام يافته است. تعدادي از مواد واژگاني زبان ايلامي نيز از متون غير ايلامي، به ويژه ميان‌رودان شناسايي شده است.
از پايان هزاره‌ي چهارم پ.م.، دو سامانه‌ي نگارشي ديگر نيز در ايران باستان شناخته شده‌اند: ايلامي مقدم و ايلامي كشيده، اما اين دو خط تاكنون رمزگشايي نشده‌اند. سامانه‌ي هجايي اكدي، كه احتمالاً از سده‌ي 23 پ.م. براي نگارش زبان ايلامي برگرفته شده بود، تا سده‌ي چهارم پ.م. به كار برده مي‌شد. اين سامانه داراي نشانه‌هايي براي هجاهاي مركب از واكه‌ها (V) و تركيبات گوناگوني از هم‌خوان‌ها (C) و واكه‌ها (CV، VC، CVC)، و نيز نشانه‌هايي براي واژگان كامل (لوگوگرام) و نشانه‌هايي كه براي دسته‌بندي‌هاي معنا شناختي به كار مي‌رفتند، بود. با وجود اين، آواشناسي زبان ايلامي كاملاً متفاوت با زبان اكدي بود. براي نمونه، زبان ايلامي واكه‌هايي جدا از واكه‌هاي اكدي u، i، a، و e، و گروه‌هاي هم‌خوان ناشناخته براي زبان اكدي، شامل تركيبات سه هم‌خوانه و دو هم‌خوانه در پايان واژه‌ها را در برمي‌گرفت.
زبان ايلامي، زباني تركيبي است. يك واژه معمولاً از ريشه‌ (بُن) به اضافه‌ي يك يا چند پسوند تركيب مي‌شد. ريشه ممكن بود تك‌هجايي يا دوهجايي باشد. ريشه‌ها بدون پسوندها و بن‌ها فقط با كشيدگي آوايي مي‌توانستند به سان واژه‌ها عمل كنند. واژه‌ها به سه گروه نام‌ها، ضماير، و افعال تقسيم مي‌شدند. *
+ نمونه‌هايي از واژگان ايلامي:
el: نگريستن hih: توان hish: نام
kik: آسمان kuk: پاييدن nap: خدا
igi: برادر uhi: سنگ ulhi: مسكن
husa: چوب kiri: ايزدبانو (الاهه) lani: نقره
i: اين ukku: بالا amma: مادر
na: گفتن ni: بودن sa: راه رفتن
ruh: مرد sit: شادي tulla: نوشتن

* F. Grillot-Susini, s.v. "Elamite Language

شگفتي‌هاي خسرو پرويز

گزارش مختصات و نفايسي كه نزد پرويز گرد آمد:
از آن‌ها يكي ايوان مدائن است كه به ايوان كسري مشهور است - ايواني كه در جهان مانند آن نيست و آن تاكنون بر جاي مانده است. كاخ‌هاي شگفت‌آور را به آن مانند كنند. در گزارش انوشيروان سخن از آن رفته است كه برخي اين ايوان را از او دانسته‌اند، ولي بيش‌تر مورخان بر آن‌اند كه پرويز آن را بنا كرده است.
ديگر از مختصات پرويز، تخت طاقديس است كه آن را اورنگي است از عاج و چوب ساج، و رويه‌ي كار و دستگيره و نرده‌هاي آن از طلا و نقره و درازي‌اش يك‌صد و هشتاد ارش و بلنداي آن پانزده ارش بود و نردبان‌هاش از بريده‌هاي چوب شيز و آبنوس طلاكوب بود و بر آن طاقي از طلا و لاجورد نهاده كه صورت فلك و ستارگان و برج‌هاي فلكي و اقليم‌هاي هفت‌گانه و پادشاهان و قرارگاه‌شان را در مجلس‌ها و ميدان‌هاي نبرد و شكارگاه‌ها بر آن نقش كرده بودند. و هم در آن افزاري بود كه ساعات روز را مي‌نمود. در تخت طاقديس، چهار نشستن‌گاه بود كه فرش‌هاي بافته از تافته و گوهرنشان از ياقوت و مرجان به اندازه‌ي هر يك گسترده بودند. هر يك از نشستن‌گاه‌ها مناسب بود با فصلي از سال و در آن تاج بزرگي بود كه شصت من طلاي ناب در آن به كار رفته بود و مرواريدهايي كه هر يك چون تخم گنجشكي بود، بر آن نشانده بودند و ياقوت‌هاي رماني، كه در تاريكي مي‌درخشيدند و چون شب دامن مي‌گسترد، روشنايي بامداد از آن‌ها سر مي‌زد و شاخه‌هاي زمرد كه با چشمان افعي‌ها هم‌چشمي داشت. تاج شاهي با زنجيري از طلا از ايوان آونگ (= آويخته) بود كه درازاي زنجير هفتاد ارش بود تا تاج با سر شاه نزديك گردد، ولي او را نيازارد و گران‌باري نكند.
و از آن جمله، دستگاه شطرنج درآميخته با ياقوت سرخ و شاخ زمرد و نيز دستگاه نرد ساخته شده از زبرجد و فيروزه، هم‌چنين طلاي مشت‌افشار كه براي پرويز از معدني در تبت استخراج شده بود و آن دويست مثقال طلايي بود كه چون موم نرم و چنان بود كه اگر آن را در مشت مي‌گرفتند و مي‌فشردند، طلا از لاي انگشتان بيرون مي‌زد و از اين رو شكل‌پذير بود و به صورت‌هاي گوناگون در‌ مي‌آمد، چنان كه مي‌خواستند و به حالت اول باز مي‌گشت.
و از آن جمله، گنج باد[آورد] بود و داستان آن اين است كه چون پرويز آگاهي يافت كه روميان بر موريق، شاه روم كه پدر همسر او بود، هجوم آوردند و او را كشتند و ديگري را به شاهي برداشتند، اين كار بر او گران آمد و خشمگين گشت و مرزبان معروف به شهربراز را با سپاهي گران به روم گسيل داشت تا از موريق خون‌خواهي كند و بر شاه جديد حمله برد. وي روانه شد و اسكندريه را در محاصره گرفت و لشكري نيز از پي محاصره‌ي قسطنطنيه فرستاد كه چشم و چراغ كشور روم و پاي‌تخت آن بود. شاه روم هراسان شد كه مبادا قسطنطنيه به دست آنان افتد. آماده‌ي فرار گشت. خزانه‌ها و گنجينه‌ها را در كشتي خود گذارد كه در آن چوبه‌ي داري بود كه نصرانيان گمان داشتند عيسا - كه بر او سلام باد - بر آن مصلوب شده است. چون به دريا رفتند، بادي تند وزيدن گرفت و كشتي‌ها را به سوي اسكندريه راند، چنان كه شهربراز بر آن‌ها دست يافت و آن همه را به چنگ آورد و نزد پرويز فرستاد. پرويز از آن شگفت‌زده و شادمان گشت و گفت: «ستايش خداوندي را كه ما را به فرشتگان خود ياري داد و بادها را ياري‌رسان ما بر ضد دشمنان ما كرد و ذخيره‌هاي شاهان روم و حاصل خزينه‌ها و نخبه‌ي گنجينه‌ها را به سوي ما روانه ساخت، به صورتي كه پيش‌‌بيني نمي‌شد». دستور داد كه آن همه را در خزينه‌ي جداگانه‌ي وي بنهند و نام آن را گنج باد نهاد كه به پارسي گنج بادآورد گويند.
و از آن جمله، گاو-گنج بود كه يكي از كشاورزان زمين خود را با دو گاوي كه داشت شخم مي‌كرد، خيش گاو آهن كه به پارسي غباز گويند، در چنگك قمقمه‌اي پر از طلا گرفت. كشاورز به سراي شاهي رفت و داستان را بازگفت. شاه به كندن آن زمين فرمان داد تا گنجينه را بازيابند. يك‌صد قمقمه‌ي پر از طلا و نقره و گوهرها از گنج‌هاي اسكندر كه بر همگي مهر اسكندر بود، يافتند. قمقمه‌ها به پيشگاه شاه برده شد. وي خداوند را از آن بابت سپاس گفت و از آن جمله، يك قمقمه را به كشاورز بخشيد و دستور داد تا آن گنج را در خزينه‌ي شاهي فرد كنند و نام را آن گنجِ گاو نهاد.
ديگر از ويژگي‌هاي پرويز، شيرين بود كه گلستان زيبايي و ماه‌پاره‌اي بود كه مانند آن در خوب‌رويي و برازندگي ديده نشده است.
و از جمله ويژگي‌هاي پرويز، اسب‌اش شبديز بود كه در خيل اسبان يكتا بود و در هوشياري و زيبايي، بي‌همتا. دو صفت آب و آتش را با هم داشت. چون چشم بد بر او كارگر آمد و سرنوشت او را فروگرفت و بمرد، هيچ كس جرأت آن نداشت كه آن خبر را به شاه رساند. آخورسالار بزرگ از باربد خواست تا در اعلام اين خبر ناگوار لطيفه‌اي به كار برد. [باربد] هنگامي كه در پيشگاه شاه ساز مي‌نواخت و نغمه مي‌سرود، اين گفته را در ميان نغمه‌هاي خود آورد كه: شبديز نمي‌كوشد، نمي‌چرد و نمي‌خوابد. پرويز گفت: پس در اين صورت، مرده است. گفت: شاه چنين فرموده‌اند. پرويز آشفته و درهم شد و از ميان دوازده هزار اسبي كه در اصطبل‌ها داشت، به جاي او اسبي نيافت كه جاي خالي او را پر كند. در چهار اسب گمان آن داشت كه مانند شبديز باشند، اما به گَرداش نمي‌رسيدند و جاي او را نمي‌گرفتند.
از جمله شگفتي‌هاي دربار پرويز، سرگس و باربد، دو خنياگر بودند كه هر دو مايه‌ي روشني چشم و نوازش گوش و غذاي روح او بودند كه در آن زمان سوم نداشتند. سرگس بر باربد سخن رشك مي‌برد كه چابك‌دست بود و مقامي والا داشت. تا آن كه يكي را فريفت تا به او زهر خورانيد و باربد از دست بشد. شاه سخت غمگين گشت. از سبب مرگ‌اش پرسيد. او را از ماجرا آگاه ساختند كه با زهرِ سرگس كشته شد. دستور داد كه سرگس را بكشند و گفت: گاه از تو به او و گاه از او به تو مي‌پرداختم و شادي دل را فراهم مي‌ساختم. اينك كه او را كشتي، بخشي از كامروايي مرا از ميان بردي و درخور كشته شدن هستي. گفت: اي شاه! اگر من بخشي از كام‌گاري تو را از ميان برده‌ام و تو نيز بخش ديگر را از ميان ببري، همه‌ي كام‌گاري خود را از دست داده‌اي. گفت: به خدا اين سخن كسي است كه اجل او هنوز نرسيده است. و از او درگذشت.
ديگر از عجايب دربار او، فيل سپيد بود كه از تمام خيل فيلان درشت‌اندام‌تر و دو ارش بلندتر از همه بود. پوست‌اش از سفيدي مي‌درخشيد و هيچ پيل يا ژنده‌پيلي ياراي پايداري با او را نداشت. چون سربند بر او مي‌گذاشتند و برگستوان بر او مي‌پوشيدند و با آينه‌هاي نقره‌گون زينت‌اش مي‌دادند و تنگ‌هاي زرين بر او مي‌بستند، جلوه‌اي زيبا و دل‌انگيز داشت و نگاه‌ها را به خود مي‌كشيد.
از جمله‌ي ديدني‌هاي دربار پرويز، درفش كاويان بود.*

* به روايت: ثعالبي نيشابوري (429-349 ق.)، "تاريخ ثعالبي"، ترجمه‌ي محمد فضائلي، نشر نقره، 1368، ص47-443

سرزمين پارت

آشوريان در سده‌ي هفتم پ.م. منطقه‌اي را به نام Partukka يا Partaka مي‌شناختند كه ممكن است بخشي از ماد را تشكيل مي‌داده و شايد مطابق با سرزمين پارت بوده است.
هخامنشيان از 550 تا 330 پ.م. بر ايران فرمان راندند و قدرت آنان در اوج خود، از رود دانوب تا رود سند گستردگي داشت. در زمان هخامنشيان، ايالتي به نام Parthava/ پرثوه وجود داشت كه احتمالاً بين سال‌هاي 546 و 539 پ.م. در طي لشكركشي كورش بزرگ به جنوب و شرق درياي مازندران، با فتح به تصرف درآمده بود. در آن زمان، اين ساتراپي، هوركانيه/ Hyrcania (گرگان) را كه در ميان كوه‌هاي البرز و درياي مازندران جاي داشت، در برمي‌گرفت. پارثوه در 521 پ.م. عليه داريوش بزرگ شوريد، اما مقهور شد و احتمالاً تا زمان درگذشت داريوش، با هوركانيه پيوسته ماند. بعدها گويا اين ناحيه از هوركانيه جدا گرديد و سپس به خوارزم پيوست.
در لشكركشي خشايارشا به يونان، بنيچه‌هاي پارتي به فرمان‌دهي Artabazus پسر Pharnaces، ساتراپ احتمالي پارت، حضور داشتند. در ميان پارتي‌هاي كشته شده در لشكركشي خشايارشا، يك فرمان‌ده سواره‌سپاه به نام "ارشك" وجود داشت (Aeschylus, Persae, 4). واپسين پادشاه هخامنشي داريوش سوم بود كه از اسكندر شكست خورد. پارت‌ها در كنار هخامنشيان در نبرد اربلا/ Arbela با اسكندر جنگيدند و شهربان پارتي داريوش، Phrataphernes/ فرته‌فرنس، در هوركانيه تسليم اسكندر شد (Arrian, Anabasis, iii).
پس از شكست امپراتوري از اسكندر، Amminapses، يك پارتي اهل مصر، ساتراپ اسكندر در پارت، كه به هوركانيه پيوسته بود، شد. در 318 پ.م.، Pithon، شهربان ماد، پارت را تصرف كرد و برادرش Eudamus را به سالاري آن برگماشت. اما ساتراپ‌هاي ديگر بيم‌ناك شدند و تحت رهبري Peucestas پارسي، براي واپس نشاندن Pithon به ماد، متحد گرديدند (Justin xiii, 4. 23). پس از 316 پ.م.، ايالت پارت گويا به باخترِ/ Bactria تحت فرمان Stasanor پيوست. اما پس از يك سده فرمان‌روايي مقدونيايي- يوناني اسكندر و جانشينان سلوكي‌اش، نبرد كمابيش پيوسته با مصر، سلوكيان را از پرداختن به Diodotus باختري كه در حدود 253 پ.م. شورش كرد و خود را شاه خواند، ناتوان ساخت (Justin xli, 4. 5). *

* http://www.parthia.com/parthia_history.htm

هردوت و پارس‌ها

+ رسوم پارسي
رسوم (nomoi) پارس‌ها در گفتاري كوتاه (تواريخ هردوت، كتاب1/140-131) مورد بحث قرار گرفته است. شرح هردوت با توصيف باروهاي ديني پارس‌ها آغاز مي‌گردد: پارس‌ها نه تمثال و تصويري براي خدايان‌شان داشتند و نه معبد يا محرابي. آنان انسان‌وار پنداري خدايان را صواب و روا نمي‌دانستند، و عناصر ـ خورشيد، ماه، زمين، آتش، آب، و باد - را مي‌ستودند. تنها خدايي كه از آغاز مي‌شناسند "زئوس" (Zeus) است، كه با "آسمان" برابر دانسته مي‌شود و بر فراز كوه‌ها پرستش مي‌گردد. بعدها "آفروديت اورانيا" (Aphrodite Urania) نيز قرباني‌هايي دريافت مي‌داشت، كاري كه از آشوري‌ها و اعراب برگرفته شده بود. هردوت مي‌گويد كه پارس‌ها اين ايزدبانو را Mitra مي‌خوانند (كتاب1/131). وي به تفاوت‌هاي رفتار ديني يوناني با پارسياني كه شكل طبيعي و اوليه‌ي دين را ابراز مي‌داشتند، تأكيد مي‌كند. اين نكته از ديرباز مورد توجه بوده است كه، به جز آسمان، خورشيد، و ماه، پارسي‌هاي گزارش هردوت، چهار عنصر بنيادين فلسفه‌ي طبيعي كهن يوناني را مي‌پرستند. ميتراي مادينه‌اي كه هردوت از آن سخن گفته است، بحث‌هايي را درباره‌ي چند و چون آگاهي هردوت از رسوم پارسي برانگيخته است.
پارس‌ها خوب جنگيدن در ميدان نبرد را برترين خوي و فضيلت مردانه مي‌انگاشتند، و پس از آن، داشتن فرزندان فراوان را شايسته مي‌دانستند. پادشاه هر سال به مرداني كه بيش‌ترين فرزند را داشتند با اهداي هدايايي پاداش مي‌داد. پسران از سن پنج تا بيست سالگي به ويژه سه چيز را مي‌آموختند: سواركاري، تيراندازي، و راست گويي. پسران جوان‌تر برخورد و تماسي با پدران‌شان نداشتند؛ آنان نزد مادران‌شان بزرگ مي‌شدند (كتاب1/136).
پادشاه مجاز نيست كه فردي پارسي را به دليل ارتكاب يك خطا اعدام كند و هيچ پارسي‌اي حق آسيب زدن به بندگان‌اش را ندارد. هر مورد بزه‌كارانه‌اي به دقت رسيدگي مي‌شود، و سپس زماني ممكن است كيفر به اجرا در‌آيد كه خدمات و شايستگي‌هاي فرد بزهكار از لغزش‌ها و گناهان‌اش كم‌تر دانسته شود (كتاب1/137). اين رسم اظهار شده، بر حقوق محدود شاه نسبت به اتباع‌اش اشاره دارد.
پارس‌ها جايز نمي‌دانند كه حتا درباره‌ي موضوعات و كارهاي منع و نهي شده سخن بگويند. دروغ‌گويي بالاترين گناه است وپس از آن، بده‌كاري؛ چرا كه فرد بده‌كار ناگزير به دروغ‌گويي است. اگر كسي دچار هر گونه‌اي از بيماري پيسي گردد، از وارد شدن به شهر يا حتا تماس يافتن با مردم ديگر بازداشته مي‌شود. اين بيماري نتيجه‌ي انجام داده بزهي عليه خورشيد دانسته مي‌شود. پارس‌ها در رودخانه‌ها ادرار و تف نمي‌كنند، و حتا شستن دست‌هاي خود را در رودخانه‌ها توهين به مقدسات مي‌دانند؛ چرا كه براي رودها حرمت عظيمي قائل‌اند (كتاب1/139). *

* Robert Rollinger, s.v. "Herodotus III", in: Encyclopaedia Iranica, vol. XII/3, 2004

باغ در ايران باستان

از هزاره‌ي نخست پ.م. تاكنون، "باغ" بخش ضروري معماري ايران، چه شاهانه و چه محلي، بوده است. علاوه بر اشارات منابع تاريخي مكتوب به باغ‌هاي هخامنشي (Arrian, Anabasis 5.29.4-5؛ Xenophon, Oeconomicus 4.20-25)، شواهد باستان‌شناختي نيز در اين باره در پاسارگاد، تخت جمشيد، شوش، و محل‌هاي ديگر موجود است.
هخامنشيان دل‌بستگي بسياري به باغباني و كشاورزي داشتند. دستگاه اداري آنان كوشش و جديت ساتراپي‌ها را براي طراحي و اجراي شيوه‌هاي بديع در كشاورزي و درختكاري و آب‌ياري، سخت مورد تشويق و پشتيباني قرار مي‌داد. گونه‌هاي متعددي از گياهان در سراسر امپراتوري عرضه و مرسوم گرديده بودند (Xenophon, Oeconomicus 4.8.10-12).
جدا از جنبه‌هاي سودآورانه‌ي باغ و لذت‌هاي حسي آن، باغ‌هاي شاهانه، نمادگرايي سياسي، فلسفي و ديني را به هم مي‌پيوستند. انگاره‌ي شاه آفريننده‌ي باغي بارخيز از زميني بي‌بار و بر، و پديد آورنده‌ي نظم و تناسب از آشفتگي و بي‌ساماني، و بازسازنده‌ي بهشتي ايزدي بر زمين، مبحث و گفتار بزرگي را [در باورداشت‌هاي ملل جهان] تشكيل مي‌دهد كه اقتدار و مرجعيت، باروري، و مشروعيت را نمادپردازي مي‌كند.
آن چه كه باغ را در عصر هخامنشي ويژه و استثنايي مي‌ساخت، اين بود كه براي نخستين بار، باغ نه تنها به بخشي ضروري در معماري تبديل شد، بل كه كانون و مركز آن نيز بود. از آن پس، باغ‌ها جزء مكمل و لازم فرهنگ ايراني بودند. نسل‌هاي پياپيِ شاهان آسيايي و اروپايي و باغ‌دوستان، از مفهوم و طرح باغ‌هاي ايراني تقليد كردند (Xenophon, Cyropaedia 5.3.7-13; idem, Oeconomicus 4.13-14).
كهن‌ترين باغ‌هاي مربوط به هخامنشيان در نجد ايران، در پاسارگاد واقع‌اند: بوستان شاهانه‌يِ محل اقامت كورش بزرگ (530-559 پ.م.)، بنيان‌گذار امپراتوري پارسي. كاخ‌هاي شاهانه در پاسارگاد به صورت رشته و رديفي از كاخ‌ها و عمارت‌هاي كلاه فرنگيِ به طور هندسي طراحي شده، واقع در ميان باغ‌ها، باغچه‌ها، و آب‌گذرهاي سنگي با دقت بسيار تراشيده و رديف شده، كه در يك بوستان اصلي داراي گياهان و جانوران گوناگون قرار داشتند، طراحي و ساخته شده بودند. بررسي‌‌هاي جديد پيش‌نهاد مي‌كنند كه چنين باغي، شايد الگويي براي "چهار باغ" و "هشت بهشت" آينده بوده است.
از زمان شاهنشاهي هخامنشي، انگاره‌ي بهشت زميني در ادبيات و زبان‌ فرهنگ‌هاي ديگر نفوذ و گسترش يافت. واژه‌ي اوستايي -paridaeza، پارسي باستان -paridaida*، مادي -paridaiza* (= گرداگرد- محصور، يعني باغ حصاردار) در يوناني به paradeisoi نويسه‌گرداني (transliterated) شد، سپس در لاتيني به صورت paradisus درآمد، و از اين جا به زبان‌هاي اروپايي وارد شد، يعني، paradis فرانسوي، و paradise انگليسي. اين واژه به زبان‌هاي سامي نيز راه يافته است: pardesu اكدي، pardes عبري (نحميا2/8؛ جامعه2/5؛ سرود سليمان4/13)، و "فردوس" عربي (قرآن 18/107؛ 23/11).
اگر چه مفهوم بهشت ممكن است به حماسه‌ي سومري "گيلگمش" (Gilgamish) بازگردد، اما به نظر مي‌رسد كه اين انگاره به طور مستقل و جداگانه‌اي در سنت‌هاي هندوايراني موجود بوده است، چنان كه در اين زمينه، اشاراتي را در اوستا مي‌يابيم. *

* A. Shapur Shahbazi, s.v. "Garden", in: Encyclopaedia Iranica, vol. X/3, 2001

زبان پارتي

پارتي يا پهلوي اشكاني گويش شمال غربي زبان پارسي ميانه است كه نام آن مشتقي است از واژه‌ي پارسي باستان Parthava "پارتي". اين گويش، پهلوي شمال غربي نيز خوانده مي‌شود، و گويا از گويشي كمابيش يا كاملاً هم‌سان با گويش مادي پديد آمده است. پارسي ميانه دستور زباني آسان‌تر از پارسي باستان داشت و معمولاً به خطي مبهم، با حروف چندارزشي (multivalent) برگرفته شده از خط آرامي نوشته مي‌شد.
روال و روش ديواني (bureaucratic) هخامنشي، بازخواني نوشتارهاي آرامي به زبان محلي ايراني بود. ريچارد فراي (The Hertage of Persia, 1963: 142) اظهار مي‌دارد كه دستگاه اداري سلوكي، علاوه بر كاربرد رسمي زبان يوناني، به استفاده از زبان آرامي ديواني هخامنشي نيز ادامه داد، و اين كه، اين كاربرد رسمي زبان آرامي، پيش‌رفت و توسعه‌ي خط و كتابت را در ايران دچار كندي نمود. وي به گونه‌اي ديگر بيان نموده است كه پشتيباني يونانيان از اين نظام كهن ديواني، كاربرد زبان ديواني آرامي را در كنار زبان يوناني حفظ نمود. وي معتقد است كه اين نكته (تداوم ديرپاي استفاده از خط و زبان آرامي در ايران) مي‌تواند توضيح دهد كه چرا خط "خروشتي" (Kharoshthi) در مرزهاي شمال غربي هند به صورت يك زبان الفبايي بهره برنده از خط آرامي پديدار شد در حالي كه خط پارسي ميانه به صورت يك نظام هُزوارشي/ انديشه‌نگارانه (ideographic) پديد آمد. فراي بر اين اعتقاد است كه ادبيات شفاهي رو به پيش‌رفتي در دربار اشراف و فرمان‌روايان پارتي وجود داشته است (ibid, p. 188).
پيش از به قدرت رسيدن دودمان اشكاني، به زبان پارتي تنها در منطقه‌اي كوچك سخن گفته مي‌شد اما، به عنوان زبان دولتي امپراتوري پارتي، همراه با زبان يوناني، بعدها در سراسر ايران، ميان‌رودان و ارمنستان گسترش يافت، و در آسياي مركزي بسيار مورد استفاده بود. كهن‌ترين اسناد پارتي يافته شده، شامل اسناد اقتصادي نسا (سده‌ي يكم پ.م.) هستند، و نيز صخره‌نبشته‌هايي وجود دارند كه تاريخ آن‌ها به سده‌ي سوم پ.م. باز مي‌گردد و به خط پارتي به اضافه‌ي هزوارش‌هاي آرامي نبشته شده‌اند.
پارتي اشكاني، كه گاهي كلداني - پهلوي (Chaldeo-Pahlavi) خوانده شده است، ديرتر، در برخي سنگ‌نبشته‌هاي دو زبانه يا سه زبانه، در كنار پهلوي ساساني؛ در پوست‌نوشته‌هاي اورمان؛ و در برخي متون مانوي به دست آمده از تورفان يافته مي‌شود. زبان پارتي با گسترش يافتن قدرت ساساني رو به زوال نهاد، اما تا سده‌ي ششم م. هنوز در بسياري جاها بدين زبان سخن گفته مي‌شد.
زبان پهلوي ساساني يا پهلوي جنوب غربي، گويش جنوب غربي زبان پارسي ميانه، زبان رسمي دودمان ساساني بود. اصطلاح "پهلوي" را دانشمندان، بيش‌تر به گونه‌اي از زبان به كار رفته در برخي نوشتارهاي زرتشتي اختصاص داده‌اند. اين زبان در سده‌ي هفتم م. پس از فتح ايران به دست اعراب رو به زوال نهاد. هر چند بسياري از متون پارسي ميانه به عربي برگردانده شد، اما بخش عمده‌اي از نوشته‌هاي آن در طي اعصار اسلامي مفقود گرديد.
برخي از دانشمندان بر اين باروند كه تلاش‌هايي براي ريشه‌كني ادبيات پارتي در طي دوران ساساني، و كوشش‌هاي براي از ميان بردن متون ديني پارتيان و ساسانيان پس از فتوح اسلامي، انجام يافته بود. *

* This article translated from: http://www.parthia.com/parthia_arts.htm

۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

شاهنشاهي هخامنشي (2)

+ هنر:
هنر هخامنشي، به سان دين هخامنشي، تركيبي از اجزا و عناصر بسيار بود. داريوش در بيانيه‌اي، با فخر و مباهاتي به جا، راجع به بناي كاخ خود در شوش مي‌گويد: «چوب سرو، اين از كوهي به نام لبنان آورده شد … چوب ياكا از گندره و كرمان آورده شد … سنگ گران‌بهاي لاجورد و عقيق سرخ … از سغد آورده شد … فيروزه از خوارزم … نقره و آبنوس … از مصر … زيورآلات از يونيه … عاج … از اتيوپي و هند و آرخوزيا … سنگ‌تراشاني كه با سنگ كار مي‌كردند، آنان يوني‌ها و ساردي‌ها بودند. طلاكاران … مادي‌ها و مصري‌ها بودند … مرداني كه با چوب كار مي‌كردند، آنان ساردي‌ها و مصري‌ها بودند. مرداني كه آجر پخته درست مي‌كردند، بابلي‌ها بودند. مرداني كه ديوار را مي‌آراستند، آنان مادي‌ها و مصري‌ها بودند …» (DSf).
اين هنري شاهانه در مقياس و ابعادي جهاني بود كه تا پيش از اين ديده نشده بود. مواد و مصالح مورد نياز از همه‌ي سرزمين‌هايي كه شاه بزرگ بر آن‌ها فرمان مي‌راند آورده شده بودند، و بدين سان، سليقه‌ها، سبك‌ها، و بُن‌مايه‌هاي [گوناگون] در يك هنر و معماري گل‌چين شده، كه [گستره‌ي] امپراتوري و دريافت پارسيان را از اين كه شاهنشاهي‌شان چگونه بايد عمل كند، آينه‌وار نشان مي‌داد، با يك‌ديگر درآميختند. با وجود اين، همه‌ي آن آثار، تماماً پارسي بودند. درست همان گونه كه هخامنشيان در امور مربوط به دولت‌هاي محلي و رسوم بومي، مادامي كه پارس‌ها سياست كلي و اداره‌ي امپراتوري را در اختيار داشتند، تساهل‌گر و مداراجو بودند، به همان سان، در هنر نيز شكيبا بودند، به شرط آن كه نتيجه و اثر نهايي و كلي آن "پارسي" بود.
در پاسارگاد، پاي‌تخت كورش بزرگ و كمبوجيه در فارس، زادبوم پارسيان، و در تخت جمشيد، شهر همسايه‌ي آن كه به دست داريوش بزرگ بنا شد و مورد استفاده‌ي همه‌ي جانشينان وي قرار گرفت، مي‌توان خاستگاه خارجي كمابيش همه‌ي جزييات گوناگون را در تركيب بنا و تزيين معماري و برجسته‌نگاري‌هاي كنده كاري شده، يافت، اما تصور، طرح، و روي هم رفته محصول نهايي به آشكارا پارسي است و نمي‌تواند آفريده‌ي هيچ يك از گروه‌هايي باشد كه شاهنشاه برخوردار از ذوق و استعداد هنري فراهم آورده بود. به همين گونه، در مورد هنرهاي كوچك، كه پارسيان در آن‌ها برتري داشتند، نيز [نمي‌توان خاستگاهي بيگانه يافت]: ظروف سفره‌ي فلزي زيبا، جواهر، مهرتراشي، سلاح‌ها و آرايه‌هاي آن‌، و سفالينه.
اظهار عقيده شده است كه پارس‌ها از آن رو به هنرمندان اقوام فرمان‌بردار خويش روي آوردند كه خود مردماني بي‌تمدن و خشن و كم ذوق بودند و براي سازگار نمودن خيزش ناگهاني خويش با قدرت سياسي‌شان، نيازي فوري به ايجاد يك هنر شاهنشاهي داشتند. اما حفاري‌هاي انجام شده در كاوشگاه‌هاي دوران پيش‌تاريخي نشان مي‌دهد كه قضيه اين چنين نبوده است. ممكن است كورش رهبر قبايل پارسي‌اي بوده است كه هنوز به سان بابلي‌ها يا مصري‌ها پيچيده و متمدن نبوده‌اند، اما، هنگامي كه كورش برپا نمودن پاسارگاد را بايسته ديد، يك سنت ديرين و ديرپاي هنري را پشت سر خويش داشت كه به آشكارا ايراني و از بسياري جهات، هم‌پايه‌ي هر يك [از تمدن‌هاي غير ايراني] بود. آوردن دو مثال براي اين موضوع بسنده است: سنت تالارهاي ستون‌دار در معماري، و طلاكاري زيبا. نخستين مورد را اينك مي‌توان به عنوان جزيي از يك سنت معماري در نجد ايران در نظر گرفت كه به واسطه‌ي دوران مادها، دست كم تا آغاز هزاره‌ي نخست پ.م. امتداد مي‌يافت. طلاكاري باشكوه هخامنشي نيز در سنت فلزكاري ظريف يافته شده در دوران عصر آهن II در كاوشگاه "حسن‌لو" و حتا پيش‌تر در "مارليك" موجود بود.
آرايه‌هاي شكوه‌مند هخامنشي، با طرح دقيقاً متناسب و كاملاً به‌سامان خود، و برجسته‌نگاري‌هاي باعظمت تزييني در تخت جمشيد، كه اساساً آفريده‌ي داريوش و خشايارشا است، يكي از بزرگ‌ترين ميراث‌هاي هنري جهان باستان است. *

* This article translated from: T. Cuyler Young, Jr., in www.kat.gr/kat/history/ancient/iran.htm

پاسارگاد

پاسارگاد" (پارسي باستان: Pathragada؛ يوناني: Pasargadae) كهن‌ترين پاي‌تخت امپراتوري پارس باستان است كه بنيان‌گذار اين امپراتوري، شاه كورش بزرگ آن را بنا نمود. اين شهرك همانند بوستاني با ابعاد 2 در 3 كيلومتر بود كه در آن چندين بناي يادواره‌اي ديده مي‌شد.
به نوشته‌ي جغرافي‌نگار يوناني "استرابو" (Geography 15.3.8) پاسارگاد در جايي كه كورش شاه، "آستياگ" رهبر مادها را در 550 پ.م. شكست داده بود، بنا گرديد. اين كه كورش به راستي بنا كننده‌ي اين شهرك بوده، از بنانبشته‌هايي در كاخ پاسارگاد كه حاوي عبارت «كورش، شاه بزرگ، يك هخامنشي» هستند، بر مي‌آيد.
مركز پاسارگاد، ارگي است كه با عنوان "تل تخت" شناخته مي‌شود. اين محل بر باغي (پرديس) در جنوب و بر خود مجموعه‌ي كاخ مشرف است. اين بنا شامل دو واحد كوچك‌تر بود: كاخي مسكوني و تالار باري با ستون‌هاي بسيار. به تالار بار يا Apadana از طريق جنوب- شرق امكان دسترسي وجود داشت؛ فرد بازديده كننده نخست از يك دروازه عبور مي‌كرد و سپس از پلي بر روي رودخانه‌ي «پُلوار» مي‌گذشت.
به لحاظ سبك‌شناختي، "اپادانا" به سنت معماري بيابان‌گردان ايراني متعلق است، كه در خيمه‌هاي بزرگ مي‌زيستند. با وجود اين، كورش از عناصر متعلق به فرهنگ‌هاي ديگر نيز بهره گرفت: از برجسته‌نگاري‌هاي آشوري به عنوان الگو استفاده گرديد، كار را سنگ‌تراشان ايونيه‌اي انجام دادند، و يك ديو‌-واره‌ي (demon) فنيقيه‌اي [نگاره‌ي انسان بال‌دار] از كاخ نگاه باني كرد. احتمالاً جمعيت شهرك نيز چنين خصلت آميخته‌اي داشت.
آرامگاه كوچك كورش در جنوب غربي اين محل واقع شده است. اين آرامگاه را فرمان‌روايان متأخرتر، مانند اسكندر مقدوني كه در ژانويه‌ي 324 پ.م. فرمان به بازسازي آن داد، محترم مي‌داشتند. بناي آرامگاه جانشين كورش، كمبوجيه، هرگز پايان نيافت.
داريوش شاه (486-522 پ.م.) پاي‌تخت جديدي را (تخت جمشيد) در 43 كيلومتري فرودآب رود پلوار بنا نمود. با وجود اين، پاسارگاد، احتمالاً به عنوان پاي‌تخت مذهبي امپراتوري پارس، كه در آن آيين بر تخت نشيني شاهان انجام مي‌يافت، مكاني مهم و ورجاوند به جاي ماند.*

* http://www.livius.org/pan-paz/pasargadae/pasargadae.html

از زبان كورش

بي‌گمان، كورش كبير برجسته‌ترين شخصيت تاريخ ايران و يكي از بزرگ‌ترين شهرياران تاريخ جهان است كه با برآمدن وي، سير تمدن خاورميانه از گونه‌اي ديگر شد. كورش به پشتوانه‌ي هوش‌مندي و دانايي خويش و خصلت‌هاي برتر قومي خود، در اندك زماني، از خاستگاهي كوچك، امپراتوري پهناوري را برآورد كه مرزهاي آن از آسيا‌ي ميانه تا شرق اروپا گسترده بود. دولتي كه او بنيان‌گذارد، ديرزماني، ‌صلح و امنيت را بر قلمرو گسترده‌‌ي خود حاكم ساخت و آزادي و مدارا و تساهل را در ميان اتباع خويش برقرار نمود؛ امري كه بدين شيوه و گستردگي، در آن برهه از تاريخ، شگرف و بي‌سابقه بود. ويژگي‌ها و روش‌هاي ممتاز و بي‌بديل مردم‌داري و كشورداري كورش كبير كه بعدها به صورت الگويي اخلاقي- سياسي، ديگر شهرياران هخامنشي نيز از آن پيروي كردند، ‌عبارت بود از: برقراري آزادي مذهبي و فرهنگي براي همه‌ي اقوام زير فرمان و به رسميت شناختن مناسك، سنت‌ها و مقررات داخلي آنان؛ سپردن اداره‌ي سياسي ملل تابعه به مقامات محلي و بومي، پرهيز از هر گونه كشتار و ويرانگري به نام خدا و دين، اهتمام به تداوم و ارتقاي فعاليت‌هاي اقتصادي و اجتماعي در ميان اقوام زيرفرمان و…
گزنفون (420 - 352 پ.م.) تاريخ‌نگار يوناني و شاگرد سقراط كه چندي در سپاه يكي از شاه‌زادگان هخامنشي خدمت مي‌كرد، از جمله شيفتگان و دوستاران منش و روش درخشان و استثنايي كورش كبير بود. وي در كتاب معروف خود به نام «كورش‌نامه» يا «پرورش كورش» زندگي‌نامه‌ي اين شهريار بزرگ را با جزييات و نكات فراواني، از نگاه خويش بازگفته است. گزنفون در اين نوشته، سخنان بسياري را از كورش نقل كرده كه هر چند در جزييات، داستان‌پردازانه مي‌نمايد، اما كليات آن، نمودار اثرگذاري و بازتاب انديشه و رفتار كورش در ميان ملل مختلف است كه بدين گونه، در سخنان نقل شده از وي، بازتابيده و به يادگار مانده است. در ادامه، نمونه‌اي از گفتارهاي منسوب به كورش در «كورش‌نامه» گزنفون، آورده مي‌شود:

- «اگر بخواهيد دشمنان خود را خوار كنيد، به دوستان خويش نيكي نماييد.»
- «بايد اين درس را نيك آموخت كه خوشي و سعادت انسان به رنج و زحمتي كه در تحصيل آن به كار برده است، بستگي و ارتباط دارد. كار و مرارت، چاشني خوش‌بختي است. برماست كه با تمام جهد و قوا، اسباب بزرگي و مردانگي را آماده و حفظ كنيم تا آسودگي خاطر كه بهترين و گرامي‌ترين نعمت‌هاست، به دست آيد و از غم و محنت‌هاي سخت، در امان باشيم.»
- «به عقيده‌ي من،‌ زمام‌دار بايد بر ديگر افراد از اين جهت امتياز و برتري داشته باشد كه نه فقط از زندگي سهل و آسان روگردان، بل كه عاقبت‌انديش و با تدبير و پركار باشد.»
- «آن كسي تاج سعادت را بر سر دارد كه با استعداد كافي، از راه صواب تحصيل مال كند و آن را در راه مقاصد عالي و شريف صرف نمايد.»
- «جهان‌گيري كار عظيمي است اما جهان‌داري كاري بس عظيم‌تر است. به چنگ آوردن امپراتوري در اثر جسارت و جنگ‌آوري است؛ اما حفاظت آن بدون حزم و درايت و مراقبت پيوسته، محال است.»
- «تاريخ، مكتبي عالي است. در آن خواهيد ديد پدراني را كه پسران‌شان آنان را دوست مي‌داشتند؛ برادراني را كه به برادران‌شان مهر مي‌ورزيدند؛ و نيز خواهيد ديد كساني را كه راه‌هاي ديگري اختيار كرده‌اند. در ميان اينان و آنان،‌ كساني را سرمشق خود قرار دهيد كه راه‌شان را خوب رفته‌اند. اگر چنين كنيد، شما عاقل‌ايد.»

داريوش كبير و پورپيرار

تقديم به سروران ارجمندم: سورنا گيلاني و بابايادگار

داريوش شاه مي‌گويد:
اين است مملكتي كه من دارم:
از سكاهاي فراسوي سغد تا اتيوپي،
از سند تا سارد،
- كه اهوره مزدا، بزرگ‌ترين خدايان، به من بخشيده است -
باشد كه اهوره مزدا مرا و خاندان مرا بپايد! (DPh 3-10)

"ناصر پورپيرار"، كه سرانجام از سوي نوچه و مريدش "ع. گلسرخي" به مقام پيامبري نايل گرديد، در يكي از وب-ياوه‌هاي اخير خود كه به لطيفه‌اي تمام عيار مي‌ماند، و از اين رو حيف است كه بي‌پاسخ بماند!، مي‌نويسد كه:
تاريخ حكايتي خون بارتر از حوادث سال‌هاي تسط داريوش بر ايران و شرق ميانه به ياد ندارد و تمدن آدمي هول‌آورتر و خشن‌تر از كشتار ايرانيان در ماجراي پوريم ثبت نكرده است: عيد و روزي كه بنا بر صريح تورات، يهوديان با اجازه‌ي داريوش و با تصميم و تداركات پيشين، اقوام ايراني ساكن اين سرزمين را قتل عام مي‌كنند. ماجراي اين كشتار بي‌حساب غيربشري، كه هستي چند هزاره‌ي بوميان ايران را در خون و خرابي غوطه‌ور كرد، عامل اصلي توقف تمدن و سبب توقف شرق ميانه و به ويژه انهدام كامل و مطلق پيشينه ي درخشان ايران كهن شناخته مي‌شود […] متن كتيبه‌ بيستون سند بي‌خدشه‌ مستقيم و مطمئني است كه مي‌گويد پس‌ از سلطه داريوش بر ‌ايران، ساكنان اين سرزمين، با همان امكانات اندك نظامي خود، حتي دمي او را آسوده نگذارده‌اند و در يك اقدام هماهنگ "دفاعي" ناگزيرش كرده‌اند كه بي وقفه با شورش‌هاي سراسري و مكرر ساكنان كهن منطقه مقابله كند […] سراسر بيانيه‌ي ‌‌بيستون به وضوح معلوم مي‌كند كه داريوش، علي رغم توسل به حيواني‌ترين خشونت‌ها، باز هم در آرام و مطيع كردن مردم ايران موفق نبوده است […] پاسخ خشن و حيواني داريوش به اين مقاومت‌هاي مداوم، كه در آن كتيبه به صورت بريدن گوش و دماغ، كندن چشم و بر دار كردن سرداران و سران اقوام توصيف مي‌شود، به خوبي معلوم مي‌كند كه رذالت داريوش در ساخت فضاي وحشت و عقوبت، جز به نفرت و ايستادگي عمومي ايرانيان نيافزوده است […] تورات و ديگر اسناد تاريخي مورد تاييد يهوديان، گواهي مي‌دهد كه سه قرن پيش از تسلط داريوش، و از پس حمله‌ي آشوريان به اورشليم و نيز در پي تخريب اورشليم به وسيله‌ي بخت النصر، پنجاه سال پيش از ظهور داريوش، دسته‌هاي بزرگي از يهوديان به ايران رانده و تبعيد شده ‌اند. آن‌ها در اين دوران دراز، مطابق خلق و خو و شيوه و سرشت و منش هميشگي خود، پيوسته مشغول شناسايي ويژگي‌ها، نقاط قوت و ضعف و نيز شخصيت‌هاي كارآمد و كارساز، توانگران، قهرمانان، دلاوران، مديران، سازمان دهندگان و به طور كلي اشخاص و خانواده‌هايي بوده‌اند كه چهارچوب و اسكلت و زيربناي استقرار و دوام و بقاي اقوام بر دوش آنان قرار داشته است. چنان كه معلوم است يهوديان با شناسايي پيشين اين مهره‌هاي اصلي استقامت و استقرار بومي، پس از دريافت مجوز تجاوز و نسل كشي از سوي داريوش، با برچيدن و حذف اصلي‌ترين مهره‌هاي حيات هر قوم و تخريب زيربناي تمدن آن‌ها، موجب نابودي و پراكندگي اقوام متعددي در سرزمين ايران شده‌اند، چندان كه پس از ماجراي "پوريم"، از ده‌ها ملت نام‌دار و صاحب اقتدار و توليدگر ايراني، جز كلني‌هاي كوچك گريخته به بلندي‌ها و جنگل‌ها و اعماق صحاري، و جز صدها و هزاران تل و ويرانه‌ي ناشكافته‌اي كه هر يك شاهدي بر سقوط ناگهاني تمدن ايران كهن در زماني واحد است، نام و اثري به جاي مانده نمي بينيم و آثار آن تمدن و توليد و هنر و انديشمندي ديرين ايرانيان، تا ظهور اسلام، نامعين و مفقود است.
اينك و فقط از فحوا و بر اساس متن سه سنگ نگاره‌ي به جاي مانده از داريوش، بر بدنه‌ي ديوار جنوبي صفه‌ي تخت جمشيد (DPe)، بر كتيبه‌اي در شوش (DSe)، و بر گورنبشته‌ي او در نقش رستم (DNa)، برمي‌آيد كه به زمان تسلط داريوش بر ايران و بين‌النهرين، پس از كودتاي مشهور او عليه فرزندان ضد يهود كورش، با نام‌هاي كمبوجيه و برديا، لااقل و به اعتراف و برابر فهرست ارائه شده از شخص و زبان داريوش، اقوام و بومياني با اسامي زير در شرق ميانه حضور داشته‌اند: اوژه، بابيروش، اثوره، اربايه، مودرايه، سپرده، مدي‌ها، كت پتوكه، پارثوا، زرنكه، هرايوا، واررني، سوگود، گندار، ثته گوش، هروواتيش، مكه، اوس كي هيا، اوتا، دهياو، اسه گرته، ادويندوش، كوشيا، كركا، مچيا، پوتايا، داريتي، اكئومچيا، رخج، مريه، باختريش و سكه‌ها!
اسامي اين سي و دو ملت موجود در سنگ نبشته‌هاي داريوش، بزرگ‌ترين دليل حضور آن‌ها در تاريخ و در شرق ميانه است. […] اما از پس داريوش و درست‌تر اين كه از پس ماجراي پوريم، تاريخ ديگر اثر و يادي از اين اقوام ارائه نمي‌دهد، اسامي اين بوميان كهن ايران در هيچ صحنه و سندي تكرار نمي‌شود، تمامي آن‌ها را از عرصه‌ي تاريخ حذف شده مي‌بينيم و به هيچ صورتي ذكري از اين مردم و قوم و سرزمين‌شان، بر زباني نمي‌گذرد! […] سرنوشتي كه يهوديان با كمك بازوي نظامي و خشونتگر هخامنشيان دست پرورده‌ي خويش، براي ايرانيان رقم زده‌اند، از سرنوشتي كه مردم بين النهرين بدان دچار شدند، بسي انتقام جويانه‌تر و خون بارتر بوده است […] اينك مي‌توان با اسناد و استنادهاي بسيار، مدعي شد كه يهوديان در هجوم كينه توزانه‌ي خود به بوميان آرامش و استقلال طلب ايران، كه با تسلط وحشيان هخامنشي و راهبران يهودي آن‌ها مخالف بوده‌اند، در ماجراي "پوريم" و با اجازه داريوش، در يك اقدام خبيثانه و كثيف نظامي از پيش طراحي شده، و در غافل گيري كامل، اقوام مسالمت جوي بسياري را از مسير تاريخ ايران و شرق ميانه روبيده‌اند.
در پاسخ به اين ادعاها، كه جعل و نيرنگ مطلق، دروغي وقيح، و زاده‌ي ذهني بيمار و خيال‌پرداز است، مي‌توان گزيده‌وار گفت:
1. نبردهاي داريوش، كه از آن‌ها تنها در سنگ‌نبشته‌ي بيستون ياد شده است، اقداماتي تهاجمي و تُرك‌تازانه براي كشتار مردم غيرنظامي شهرها و روستاهاي امپراتوري نبودند تا آن‌ها را بتوان - به شيوه‌ي پورپيرار - طرح‌هاي از پيش انديشيده شده و توطئه آميز يهوديان براي جمعيت‌زدايي آسياي غربي (امپراتوري هخامنشي) دانست. بل كه اين نبردها صرفاً پدافندهايي براي مقابله با شورش‌هاي پراكنده و جدايي‌خواهانه‌اي بود كه عليه دولت مركزي رخ داده بود. بديهي است كه هيچ حكومتي در هيچ زمان و مكاني، هيچ شورشي را برضد حاكميت خود بر نمي‌تابد و حكومت داريوش نيز از اين قاعده مستثنا نبوده است. افزون بر اين، در هيچ كجاي سنگ‌نبشته‌ي بيستون از سركوبي و كشتار مردم عادي شهرها و روستاها و غيرنظاميان سخني نرفته بل كه به صراحت، از نبرد نيروهاي پادشاهي با جنگ‌جويان شورشي ياد شده است؛ مانند: "سپاه نيدينتو- بل را به سختي شكست دادم" (DB I.89)؛ "سپاهم، لشكر شورشي (فرورتيش) را به سختي شكست داد" (DB II.25-26)؛ "سپاه‌ام لشكر شورشي (چيسن تخمه) را شكست داد" (DB II.87) و …
2. ناآرامي‌هايي كه داريوش نخستين سال پادشاهي خود را صرف فرونشاندن آن‌ها نمود (.Cuyler Young, pp. 58ff)، از اواخر دوران پادشاهي كمبوجيه رخ نموده (DB I.33-34) و حتا شورش فراده (Frada)، نيدينتو- بل (Nidintu-Bel)، و آسينه (Acina)، در زمان پادشاهي برديا آغاز گرديده بود (Vogelsang, pp. 199-202). بنابراين انگيزه و خاستگاه بسياري از اين شورش‌ها ارتباطي با داريوش يكم و چند و چون پادشاهي وي نداشته است.
3. شورش‌هاي ياد شده در سنگ‌نبشته‌ي بيستون، غالباً حركت‌هايي محدود، خُرد و غيرفراگير بودند. از بيست و سه ايالت امپراتوري پارس در زمان آغاز پادشاهي داريوش (DB I.14-17)، تنها 9 ايالت دچار شورش گرديده بود (DB IV.31-34). اين شورش‌ها گاه حتا بي‌بهره از هر نوع پشتيباني و پشتوانه‌ي مردمي بودند؛ چنان كه ايلاميان خود، "آسينه" و "مرتيه"، رهبران شورش در ايلام را بازداشت و تحويل داريوش نمودند (DB I.81-83; II.12-13). اين شورش‌ها آن چنان بي‌اهميت و ناچيز بودند كه در هيچ يك از منابع تاريخي انيراني (يوناني، لاتيني و…) روايت و گزارشي در اين باره نقل نشده است. هردوت تنها از شورش بابلي‌ها سخن مي‌گويد (3/159-150). مي‌توان گمان برد كه داريوش در شرح شورش‌ها، اندكي مبالغه كرده است.
4. اگر چنان كه پورپيرار مدعي است، داريوش بنا به طرح و توطئه‌ي رهبران يهودي، كه با وجود شهرت و نفوذ و قدرت و پرشماري خود، بر هيچ سنگ و گِل و فلز و كاغذي نامي و يادي از آنان نرفته است!!، امپراتوري خود را از جمعيت بومي آن زدوده و به نسل كشي سراسري روي آورده است، پس بايد نتيجه گرفت كه او در حقيقت نه "پادشاه كشورهاي داراي همه‌ي نژادها" (DNa 11-12)، بل كه فرمان‌رواي دشت‌ها و بيايان‌هاي نامسكون عاري از جمعيت بوده و نيازهاي مالي و انساني خود را نه از مردم امپراتوري خويش، بل كه از ساكنان كرات ديگر تأمين مي‌كرده است! آيا چنين استنتاجي ممكن است؟
5. اين دروغي سخت وقيح است كه پس از داريوش يكم در هيچ متن و سندي نام و يادي از اقوام بومي ايران نرفته است. نه تنها داريوش يكم در سنگ‌نبشته‌هايي متعدد، كه مربوط به برهه‌هاي مختلف پادشاهي اوست، از اقوام امپراتوري خود به عنوان فرمان‌برداران و خراج‌گزاران زينده و باشنده‌ي خويش نام برده (DB I.14-17؛ DPe 10-18؛ DSe 21-30؛ DSm 6ff.؛ DNa 22-30؛ Kent, pp. 302ff.)، و از اين رو معلوم نيست كه وي در چه زماني اين اقوام گوناگون و پرشمار را محو و نابود كرده كه حتا در واپسين نبشته‌ي خويش (نقش رستم) نيز بدانان اشاره نموده است، بل كه جانشينان وي نيز در سنگ‌نبشته‌هاي محدود بازمانده از خود، از اين اقوام نام برده، بل كه به مردماني كه اخيراً به تبعيت امپراتوري هخامنشي نيز درآمده‌ بودند، اشاره كرده‌اند (XPh 16-28؛ A3P).
هردوت نيز در تاريخ خود (3/97-90؛ Cuyler Young, p. 88, table I) از حدود 69 قوم مختلف كه فرمان‌بردار و خراج‌گزار داريوش يكم بودند نام مي‌برد (يونيايي‌ها، مگنزيايي‌هاي آسيا، ائوليايي‌ها، كاري‌ها، ليكي‌ها، ميليايي‌ها، پامفيليايي‌ها، ميسيايي‌ها، ليدي‌ها، لاسوني‌ها، كابالي‌ها، وگني‌ها، هلسپونتي‌ها، فيريگي‌ها، تراكي‌هاي آسيايي، پافلاگوني‌ها، ماريانديني‌ها، سوري‌ها، كليكي‌ها، فنيقي‌ها، فلستيني‌هاي سوريه، قبرسي‌ها، مصري‌هاي، ليبيايي‌ها، سيرِنه‌ها، بركه‌اي‌ها، ستگيدي‌ها، گندري‌ها، داديك‌ها، اپاريات‌ها، كيسي‌ها، بابلي‌ها، آشوري‌ها، مادها، پاريكان‌ها، اُرثوكوريبانت‌ها، كاسپي‌ها، پوسيك‌ها، پانتيماثي‌ها، داريت‌ها، باكتري‌ها، اگلي‌ها، پكتيك‌ها، ارمني‌ها، اوكسي‌ها، سگرتي‌ها، زرنگي‌ها، ثامانايي‌ها، اوتي‌ها، موكي‌ها، جزيره‌نشينان درياي عمان، سكاها، پارث‌ها، خوارزمي‌ها، سغدي‌ها، آري‌ها، پاريكاني‌ها، اتيوپيايي‌هاي آسيا، متيني‌ها، ساسپيرها، آلارودي‌ها، موسخي‌ها، تيبارِني‌ها، مكروني‌ها، موسينويي‌ها، مري‌ها، هندي‌ها، كلخي‌ها، عرب‌ها)، و در جايي ديگر (7/95-61) از حدود 60 قوم مختلف كه در سپاه خشايارشا، در زمان لشكركشي وي به يونان حضور داشتند ياد مي‌كند (پارس‌ها، مادها، كيسي‌ها، آشوري‌ها، باكتري‌ها، سكاها، هندي‌ها، آري‌ها، پارث‌ها، خوارزمي‌ها، سغدي‌ها، داديك‌ها، كاسپي‌ها، زرنگي‌ها، پكتي‌ها، اوتي‌ها، موكي‌ها، پاريكان‌ها، عرب‌ها، اتيوپي‌هاي افريقايي، اتيوپي‌هاي شرقي، ليبيايي‌ها، پافلاگوني‌ها، ليگي‌ها، ماتيني‌ها، مارايانديني‌ها، كاپادوكيايي‌ها، فريگي‌ها، ارمني‌ها، ليدي‌ها، ميسي‌ها، تراكي‌هاي آسيايي، كابالي‌ها، كيليكي‌ها، ميلي‌ها، موسخي‌ها، تيبارني‌ها، مكروني‌ها، موسينوئكي‌ها، مَري‌ها، كولخي‌ها، آلارودي‌ها، ساسپيرها، جزيره‌نشينان درياي عمان، سگرتي‌ها، ليبي‌ها، كاسپيرها، پاريكان‌ها، عرب‌ها، فنيقي‌ها، سوري‌هاي فلستين، مصري‌ها، قبرسي‌ها، پامفيلي‌ها، ليكي‌ها، دوري‌ها، يونيايي‌ها، ائولي‌ها، هلسپونتي‌ها). ديگر مورخ يوناني، "كورتيوس روفوس" در كتاب خود (Historiarum Alexandri III.2) از حدود 11 قوم كه در لشكر داريوش سوم در نبرد ايسوس شركت داشتند نام مي‌برد (پارس‌ها، مادها، باركان‌ها، ارمني‌ها، هيركاني‌ها، تپوري‌ها، دربيك‌ها، كاسپي‌ها، باكتري‌ها، سغدي‌ها، هندي‌ها). اين اسناد معتبر، روشن و در دسترس، به آشكارا نشان مي‌دهند كه اقوام بومي ايران، در طول 230 سال پادشاهي هخامنشيان، پيوسته، فعال و پويا و كوشا و همواره در خدمت دولت مركزي بوده‌اند.
6. آثار برجسته و معتبري چون جغرافياي "بطلميوس" و "استرابو"، حاوي گفتارها و گزارش‌هاي بي‌شماري درباره‌ي اقوام بومي ايران و آسياي غربي است كه هم‌چنان و بي‌وقفه، حيات اجتماعي و اقتصادي آنان، از عصر هخامنشيان تا دوران اين نويسندگان يوناني (سده‌ي يكم و دوم ميلادي)، ادامه داشته و پا بر جا بوده است.
7. ادعاي ضد يهود بودن كمبوجيه و برديا، و يهودي‌گرا بودن داريوش يكم، دروغ و نيرنگي مطلق است و در هيچ متن و سند ايراني يا انيراني گزارشي درباره‌ي مواضع و اقدامات ضد يهودي كمبوجيه و برديا، يا يهودي‌گرايانه‌ي داريوش يافته نمي‌شود.
8. داستان كشته شدن چندين هزار فرد ضديهودي به دست يهوديان، و افسانه‌ي "پوريم"، آن گونه كه در كتاب "استر" بازگو شده (Esther IX.6, 15-16)، افسانه‌اي است كه در هيچ متن و سند ايراني و انيراني تأييد و گواهي نمي‌شود و بديهي است اگر چنين كشتار عظيمي روي مي‌داد، دست كم مي‌بايست در يك سند تاريخي شرح و روايتي از آن يافته مي‌شد. افزون بر اين، در اسناد ايراني (به ويژه الواح ايلامي تخت جمشيد) و منابع انيراني (مانند هردوت، پلوتارك، كتزياس، و…) حتا نام‌هايي چون "هامان" و "مردخاي" به عنوان درباريان بلندپايه‌ي هخامنشي، يا "وشتي" و "استر" به عنوان شهبانوان هخامنشي، و ديگر شخصيت‌هايي كه در داستان "استر" معرفي مي‌گردند، نيز يافته نمي‌شوند. آشكار است كه تهي دستي كامل پورپيرار در اين زمينه، وي را به سوء استفاده‌اي اين چنيني از داستان تخيلي "استر" واداشته است. اينك مستدلاً نشان داده شده است كه داستان استر و مردخاي، به ويژه بر اساس بن‌مايه‌هاي ديني و اسطوره‌اي بابلي (استر = ايشتر، مردخاي = مردوك) و در عصر سلوكيان/ اشكانيان نوشته شده و ارتباطي با رويدادهاي تاريخي عصر هخامنشي ندارد (ادي، ص183-177، 307). از سوي ديگر، در اين داستان، برخلاف ادعاي دروغين پورپيرار، هيچ نامي از داريوش نرفته بل كه از پادشاهي به نام "احشوروش" (Ahashwerosh) ياد گرديده كه ظاهراً ترانوشت عبري نام "خشايارشا" است. با وجود اين، متن يوناني كتاب استر، پادشاه مذكور را "اردشير" (Artaxerxes) مي‌خواند (McCullough, p. 634). احشوروش در كتاب دانيال (9/1)، «مادي» و پدر داريوش توصيف گرديده است. "ابن عبري" مورخ مسيحيِ ايراني (سده‌ي هفتم ق) روايت جالب توجهي را در اين باره ارائه مي‌كند و مي‌نويسد (ص67): «گويند در زمان او (خشايارشا) داستان استر پاك‌دامن و مردخاي نيكوكار كه از مردم يهودا بودند اتفاق افتاد و اين قولي نااستوار است و گرنه كتاب "عزرا"، كه همه‌ي وقايع يهود را در زمان اين پادشاه آورده، آن را ناگفته نمي‌گذاشت و درست آن است كه اين واقعه در زمان اردشير مدبر رخ داده باشد». "يوزفوس فلاويوس"، مورخ يهودي سده‌ي يكم ميلادي نيز، داستان استر و مردخاي را در عصر اردشير قرار مي‌دهد و بازگو مي‌كند (Antiquities of the Jews XI.6.1-13).
با پيش‌رفت و توسعه‌ي ياوه‌پردازي‌هاي بي‌شرمانه و بي‌خردانه‌ي پورپيرار - كه سراسر تاريخ فرهنگ درخشان و اصيل ايراني را آماج توهين و تخريب خود قرار داده است - پريشاني و عصبيت نيز در نوشتارهاي او رو به افزايش نهاده، و به ويژه تناقض‌گويي‌هاي مكرر و پياپي، كه نمودار نارسايي فكري و نظري اوست، ‌بي نياز به افشاگري منتقدان، موجبات رسوايي و انحطاط كامل او را فراهم ساخته است.

كتاب‌نامه:
Cuyler Young, Jr., T., "The consolidation of empire and its limits of grows under Darius and Xerxes," in Cambridge Ancient History, vol. IV, 1988
Kent, R. G., "Old Persian Texts IV," in Journal of Near Eastern Studies, Vol. 2, No. 4, 1943
McCullough, W. S., "Ahasureus," in Encyclopaedia Iranica, vol. I, 1985
Vogelsang, W., "Medes, Scythians and Persians: The rise of Darius in a north-south perspective," in Iranica Antiqua 33, 1998
ابن عبري: «مختصر تاريخ الدول»، ترجمه‌ي عبدالمحمد آيتي، انتشارات علمي و فرهنگي، 1377
ادي، سموييل: «آيين شهرياري در شرق»، ترجمه‌ي فريدون بدره‌اي، انتشارات علمي و فرهنگي، 1381

ــــــــــــــــــــــــــــ

فرهنگ و زبان سومري

عراق كهن زادبوم تمدن شهرنشين بزرگي بود كه در طي هزاره‌ي چهارم پ.م. توسعه يافته بود. فن نگارش يكي از اجزاي اصلي اين فرهنگ بود كه در سراسر خاورميانه، به ويژه در ناحيه‌ي فرادست رودخانه‌ي فرات، و درون تركيه‌ي باستان، گسترش يافت. اصطلاح "ميان‌رودان" غالباً نه فقط براي اشاره به منطقه‌ي مابين دجله و فرات، بل كه براي اشاره به حوزه‌اي فرهنگي/ جغرافيايي شامل عراق، شرق سوريه، و بخشي از تركيه به كار مي‌رود.
زبان سومري در سراسر ميان‌رودان باستان، به ويژه در منطقه‌اي كه اينك با جنوب عراق منطبق است، مورد استفاده بود. كهن‌ترين متون مكتوب جهان به حدود 3200 پ.م. متعلق‌اند و احتمالاً در سومر نوشته شده‌اند. از آن جا كه فرهنگ نوشتاري ميان‌رودان دو زبانه بود، از اوايل هزاره‌ي سوم پ.م. تا پايان هزاره‌ي نخست پ.م.، از زبان سومري متناوباً در سراسر خاورميانه‌ي باستان استفاده گرديد. متن‌هايي كه تماماً يا بخش‌هايي از آن‌ها به زبان سومري‌اند، در تركيه، مصر، سوريه، عراق، و ايران يافته شده است.
زبان سومري زباني يگانه و منفرد است، بدين معني كه با هيچ يك زبان‌هاي زنده و مرده‌ي جهان خويشاوند نيست (اگر چه تلاش‌هاي ناموفقي براي ارتباط دادن زبان سومري با شماري از زبان‌ها انجام يافته است). زبان سومري زباني پيوندي است، ريشه‌هاي واژه به لحاظ دستوري اجزايي دارند كه براي ساخت گونه‌هاي تركيبي دستوري، به پيش يا پس آن‌ها مي‌پيوندند.
فن نگارش در ميان‌رودان، حيات خود را به صورت يك سامانه‌ي تصوير نگارانه (pictographic) يا انديشه‌نگارانه (ideographic) آغاز نمود. به سخن ديگر، كهن‌ترين نشانه‌هاي نوشتاري، تصاويري بودند كه انديشه‌ها را نمايش مي‌دادند. در خط سومري، نشانه‌ي "ماه" مي‌تواند معني "ماه"، "واژه"، "سخن گفتن"، و غيره را بدهد. سامانه‌ي كهن ترسيم طرح و گرده‌ي نشانه‌هاي نوشتاري بر گِل با يك قلم نوك‌دار، به سرعت در برابر نشانه‌هاي ايجاد شده با لبه‌ي چهارگوش شده‌ي يك قلم ني كه سر سه‌گوش مشخص و انتهايي تيز داشت، واپس نشست. اين شكل سه گوشه‌ي نشانه‌هاي نوشتاري، مأخذي براي نام اين خط شد: ميخي.
نوشتار سومري هم‌چنان انديشه‌نگارانه باقي ماند اما انديشه‌نگارها به زودي با علامت‌هاي نشان دهنده‌ي تركيبات صوتي، يعني "هجانگارها" (syllabogram) تكميل شدند. بسياري از اين نشانه‌ها از اصل "تجسم تصويري" سرچشمه گرفته‌اند؛ چنان كه از نشانه‌ي "ماه" براي نوشتن صداي /ka/ استفاده مي‌شد، چرا كه واژه‌ي دلالت كننده به ماه در زبان سومري "ka" بود. اين شيوه، سامانه‌ي نوشتاري را قادر مي‌ساخت كه هم به اسم شخص‌هاي غير سومري دلالت كند و هم به نشانه‌هاي دستوري.*
* http://psd.museum.upenn.edu/sumerian.htm

زرتشت و پان‌عربيسم

يكي از سرسپردگان يا دستياران ناصر پورپيرار، كه از نام مستعاري كه برگزيده (ع. گلسرخي) و شيوه و لحني كه در پيش گرفته، مرام و مسلك كمونيستي - توده‌اي خود را برملا ساخته است، در جهت مجيزگويي پيشواي‌اش، پورپيرار، به انكار وجود شخصيت و دين زرتشت پرداخته و آن را حاصل جعل محافل يهودي- شعوبي دانسته است!! اين فرد توده‌اي، در دست‌رس نبودن متن‌هاي اوستايي- زرتشتي را از عصر ساساني، دليل جعلي بودن دين زرتشت مي‌انگارد، اما وي غافل از اين حقيقت عيان است كه تا پيش از اسلام، در ايران هرگز سنت و ضرورت نگارش متون ديني وجود نداشته است تا در نتيجه‌ي آن زرتشتيان بخواهند به كتابت فراگير متون ديني خود بپردازند. اما پس از اسلام، زرتشتيان، در تلاش براي ايستادگي و استواري در برابر اسلام، دين نوآمده‌ي حاكم، به كتابت فراگير متون ديني خود روي آوردند، و بدين گونه، اينك، متوني زرتشتي بسياري در دست‌رس است كه هر چند پس از اسلام به رشته‌ي تحرير درآمده‌اند، اما بازگو كننده و ناقل سنت‌ها و آموزه‌هاي ديرين و ديرپاي زرتشتي هستند. بر اين اساس و بدين قياس، آيا بايد قرآن را كه چند صد سال پس از پيامبر به كتابت درآمده (به گفته‌ي پورپيرار: «خط قابل نگارش عرب در آخر قرن سوم تدوين شده است»!) دروغين، و محمد را شخصيتي جعلي پنداشت؟!
جداي از اين كه فن نگارش سنتي انحصاري و غير عمومي در ايران بوده، همان كتاب‌هاي محدود به نگارش در آمده در عصر ساساني نيز به سبب ويراني‌ها و آسيب‌هاي كه بر اين كشور وارد شده، "به تدريج" از ميان رفته است؛ چنان كه مورخ بزرگ عرب‌تبار سده‌ي چهارم هجري، ابوالحسن مسعودي، به اين حقيقت تصريح دارد: «به مرور زمان و از حوادث پياپي، اخبار ايشان (ايرانيان) از ياد برفته و فضايل‌شان فراموش شده و آثارشان متروك مانده و فقط اندكي از آن نقل مي‌شد» (التنبيه و الاشراف، ترجمه‌ي ابوالقاسم پاينده، انتشارات علمي و فرهنگي، 1381، ص 98).
درست است كه به سبب محدوديت و غيرفراگيري سنت نگارش در ايران، از دوران پادشاهي هخامنشيان و اشكانيان و ساسانيان فعلاً متن دست اولي در دست‌رس نيست كه در آن نام زرتشت آمده باشد (به جز متون مانوي؛ چنان كه ماني در كتاب "شاپورگان" خود از زرتشت به عنوان پيامبر راستين پيش از خود كه در ايران مبعوث شده بود، ياد مي‌كند: آثار الباقيه، ابوريحان بيروني، ترجمه‌ي اكبر داناسرشت، انتشارات اميركبير، 1377، ص 308)، اما از عصر هخامنشي تا دوران پس از اسلام، انبوهي از نويسندگان يوناني و لاتيني و سرياني و ارمني و… از زرتشت و دين او به تفصيل سخن گفته‌اند. براي نمونه، «پلوتارك»، مورخ يوناني سده‌ي نخست ميلادي، مي‌نويسد: «بيشنيه‌ي مردم و خردمندترين آنان اين ديدگاه را دارند: آنان به وجود دو خدا باور دارند كه به سان رقيب‌ يك‌ديگرند، يكي آفريننده‌ي نيكي و ديگري موجد بدي. گروهي ديگر، آن را كه بهتر است خدا، و رقيب‌اش را شيطان مي‌خوانند؛ چنان كه، براي نمونه، زرتشت مغ، كه نوشته‌اند پنج هزار سال پيش از نبرد تروا مي‌زيسته، يكي را اورمزد (Horomazes) و ديگري را اهريمن (Areimanius) مي‌خواند، و نيز او نشان داد كه از ميان همه‌ي چيزهاي دريافتني براي حواس، اورمزد را مي‌توان بيش از همه به روشنايي مانند كرد، و اهريمن را، برعكس، به تاريكي و ناداني، و در ميانه‌ي اين دو، ميترا (Mithres) وجود دارد. هم‌چنين زرتشت آموخته است كه مردم بايد به اورمزد فديه‌هاي نذري و پيش‌كشي‌هايي براي شكرگزاري تقديم كنند» (Isis and Osiris, 46). حال، پورپيرار و نوچگان مجيزگوي او با اتكا به چه دليل و مدركي چنين اسناد پرشمار و موثق و قابل فهمي را جعلي مي‌خوانند؟ آيا تاكنون مدركي علمي (اعم از نسخه شناسي، سبك شناسي و…) از جانب پورپيرار و عقبه‌ي او براي رد اصالت و اعتبار اين متون عرضه شده است؟ تاكنون جز تكرار طوطي‌وار «يهودي‌ساخته» بودن اين متون، چيز ديگري را از زبان پورپيرارها نشنيده‌ايم.
اين سرسپرده‌ي توده‌اي پورپيرار، در جايي ديگر، مدعي مي‌شود كه در هيچ سند ايراني و بومي‌اي، سخني از زرتشت و دين او نرفته است. برخلاف اين ادعاي ناآگاهانه و جاهلانه، سواي متون ايراني مانوي، كمابيش همه‌ي آثار تاريخي و حتا دين‌شناختي (ملل و نحل) عصر اسلامي ايران (يعقوبي، طبري، بيروني، مسعودي، حمزه، دينوري، ابن قتيبه، مقدسي، ثعالبي، ابن‌اثير، شهرستاني، مسكويه، مرتضا رازي، و…)، از زرتشت و دين او سخن گفته‌اند؛ حال آن كه اين متون آگاهي خود را درباره‌ي دين زرتشت از منابع انيراني (يوناني و جز آن) به دست نياورده‌اند و پيداست كه آن‌ها در اين باره، به زرتشتيان يا منابع زرتشتي موجود دست‌رسي داشته‌اند. چنان كه ابوالحسن مسعودي، مورخ عرب‌تبار سده‌ي چهارم هجري، مي‌نويسد: «به سال سي‌ام پادشاهي وي (ويشتاسپ) زرادشت پسر پورشسب پسر اسپيمان دين مجوسي را به وي عرضه داشت كه آن را پذيرفت و مردم ممالك خود را به پذيرفتن آن وادار كرد … زرادشت كتاب معروف ابستا را آورد … ابستا بيست و يك سوره داشت كه هر سوره دويست ورق بود و شمار حروف و صداهاي آن شصت حرف و صدا بود … اين خط را زرادشت پديد آورده بود و مجوسان آن را دين‌دبيره يعني نوشته‌ي دين نامند … بعضي از سوره‌ها به فارسي كنوني نقل شده كه به دست دارند و در نمازهاي خويش مي‌خوانند … زرادشت براي ابستا شرحي نوشت و آن را زند ناميد كه به عقيده‌ي ايرانيان كلام خداست كه به زرادشت نازل شده است» (التنبيه و الاشراف، ترجمه‌ي ابوالقاسم پاينده، انتشارات علمي و فرهنگي، 1381، ص87-85؛ بسنجيد با: همو، مروج الذهب، ترجمه‌ي ابوالقاسم پاينده، انتشارات علمي و فرهنگي، 1370، ص 24-223).
چنان كه ديده‌ايم، پورپيرار و اتباع وي، به راحتي از اين اسناد گويا و شفاف و معتبر چشم مي‌پوشند و هر جا كه امكان چشم پوشي نباشد، آن آثار را طبق معمول، حاصل جعل محافل يهودي- شعوبي‌اي مي‌انگارند كه تنها در تاريك‌خانه‌ي ذهن پوسيده‌ي آنان موجوديت دارند.
ع. گلسرخي، ادعاي مضحك‌تر و بي‌خردانه‌تري را نيز به ميان مي‌آورد و مي‌گويد كه چون شمار پي‌روان دين زرتشت اندك است، پس زرتشتي‌گري، ديني جعلي و ساختگي است!! همين سخن پوچ و نامربوط گلسرخي، بي‌نياز به هر بحث و پاسخي، به خوبي سطح و تراز علمي و عقلي گوينده‌ي آن را برملا مي‌سازد و نشان مي‌دهد كه پورپيرار و سرسپردگان قوم‌پرست وي، تا چه حد از ذهن و انديشه‌اي واپس مانده و كودكانه و رشد نيافته برخوردارند.
گلسرخي در ادامه مي‌نويسد كه «از نظر تفكر مذهبي و احكام ديني، دين زرتشت بي‌ترديد بي در و پيكرترين آيين جهان است […] خود زرتشتي ها نيز […] نه اوستا مي توانند بخوانند، نه ادعيه معلوم و عمومي دارند، نه مثل ساير اديان سنت ديني مشخص دارند، نه احكام روزانه و ماهانه مشخص (مانند نماز خواندن، كليسا رفتن و ... ) دارند و نه بسياري از ويژگي هاي طبيعي اديان ديگر».
بيان چنين ادعايي، در حالي كه مي‌دانيم دين زرتشت داراي مناسك و آدابي مفصل و دقيق و مؤكد است (نگاه كنيد به كتاب ونديداد)، آشكار مي‌سازد كه مدعي اساساً هيچ آگاهي و دانشي از آن چه كه در خيال خود به نقد و رد آن كوشيده (دين زرتشت) ندارد و آن چه به نگارش درآورده، تنها تكرار طوطي‌وار و كوركورانه‌ي ياوه‌هاي بي‌پايه‌ي پيشوا‌ي پان‌عرب- كمونيست اوست، كه همو نيز، جز داستان‌پردازي و خيال‌بافي، چيز ديگر را به خورد سرسپردگان‌اش نمي‌دهد.
اين نكته كاملاً بديهي است كه پان‌عربيست‌هايي چون پورپيرار و نوچگان‌اش، وجود پيامبري وحياني و متفكري بزرگ و جهاني چون زرتشت را در ميان ايرانيان بر نتابند و تحمل نكنند و اين گونه، به رد و انكار وي بكوشند. و جالب آن كه پان‌ترك‌ها، از آن رو كه نتوانسته‌اند از شخصيت بزرگ و انديشه‌هاي درخشان زرتشت چشم طمع بپوشند، در پي ترك‌تبار نمودن زرتشت برآمده‌اند!!

شاهنشاهي هخامنشي (1)

+ زبان:
زبان‌هاي شاهنشاهي هخامنشي به گوناگوني مردمان آن بود. پارس‌ها، دست كم در آغاز، به زبان پارسي باستان سخن مي‌گفتند، يك گويش ايراني جنوب غربي (زبان ماد يك گويش ايراني شمال غربي بود)، ولي آنان نانويسا بودند. زبان پارس‌ها براي نخستين بار زماني نوشته شد و به كتابت درآمد كه داريوش يكم فرمان داد خط مناسبي براي اين منظور ابداع شود: براي آن كه بتواند گزارش برآمدن‌اش را به قدرت بر كوه بيستون بنگارد (سنگ‌نبشته‌هاي پارسي باستاني كه به شاهان پيشين‌تر منسوب‌اند، يا برساخته‌هاي متأخرند يا در زمان پادشاهي داريوش يكم نبشته شده‌اند). اين حقيقت كه تنها افراد اندكي مي‌توانستند پارسي باستان را بخوانند، مي‌تواند دليل بنيان نهادن سنتي به دست داريوش در بيستون باشد كه برپايه‌ي آن، سنگ‌نبشته‌هاي شاهانه بايد سه‌زبانه (پارسي باستان، بابلي، و ايلامي) نوشته شوند.
پارسي باستان هرگز زبان نوشتاري كاري و ديواني شاهنشاهي نبود. اما چنين مي‌نمايد كه زبان ايلامي نبشته شده بر الواح گِلي، زبان بسياري از مديران دولتي در فارس و ايلام بود. بايگاني‌هاي اسناد اداري نبشته شده به زبان ايلامي در تخت جمشيد يافته شده‌اند. با وجود اين، آرامي، زبان بخش عمده‌اي از شاهنشاهي هخامنشي، و احتمالاً زباني بود كه در ديوان‌سالاري شاهنشاهي بسيار مورد استفاده بود. نخستين تأثيرگذاري زبان آرامي را بر فارسي، كه در پارسي ميانه‌ي عصر ساساني نيز گواهي مي‌گردد، پيش از اين، مي‌توان در سنگ‌نبشته‌هاي شاهانه‌ي پارسي باستان اواخر عصر هخامنشي ديد.
+ ساختار اجتماعي:
از چند و چون ساختار اجتماعي ايران در اين دوره چيز اندكي دانسته است. به طور كلي، اين ساختار مبتني بود بر دودمان‌هاي فئودالي كه تا اندازه‌اي بر اساس كاركردهاي اقتصادي و اجتماعي سامان يافته بودند. جامعه‌ي سنتي هند و ايراني عبارت بود از سه طبقه‌ي: جنگ‌جويان يا آريستوكراسي، روحانيان (پريستاران)، كشاورزان يا دام‌پروران. پيوندگاه اين بخش‌ها، يك ساختار قبيله‌اي مبتني بر تبار پدري بود.
لقب "شاه شاهان"، كه حتا شاهان ايران در قرن بيستم نيز از آن بهره مي‌بردند، اشاره دارد بر اين كه قدرت مركزي [= شاهنشاه] اقتدار خود را از طريق يك ساختار هرمي اعمال مي‌كرد، كه سطوح زيرين قدرت برتر را در آن، افرادي كه خود تا حدي معين شاه بودند، اداره مي‌كردند. به طور سنتي، شاه را طبقه‌ي جنگ‌جو از خانواده‌اي ويژه بر مي‌گزيد؛ پادشاه فردي ورجاوند بود و فره‌ي شاهانه معيني به شخص وي پيوسته بود.
اين شيوه‌ي سازمان‌دهي و تدبير جامعه، بي‌گمان در پي تأثيرات و مطالبات قدرت شاهنشاهي تغيير يافت و دچار اصلاحات و دگرگوني‌هاي بسياري شد؛ چرا كه ايرانيان به طور فزاينده‌اي، انگاره‌هاي اجتماعي و سياسي را از مردماني كه بر آنان فرمان مي‌راندند، وام گرفتند. با وجود اين، حتا از زمان‌هاي بعدتر، مدارك و شواهدي در دست است كه نشان مي‌دهد مفاهيم اصيل ايراني مربوط به پادشاهي و ساختار اجتماعي، هنوز محترم بود و آرمان‌هاي فرهنگي ايران، هم‌چنان پايدار و ماندگار. *

* This article is based on: T. Cuyler Young, Jr., in www.kat.gr/kat/history/ancient/iran.htm

گويش اورماني

گويش "اورمان/ Avroman" (منطقه‌اي كوهستاني در مرز غربي استان كردستان)، به كردي: Hawraami، كهن‌وش ترين گويش گروه "گوراني" است. همه‌ي گويش‌هاي گوراني شماري اشكال آواشناختي نشان مي‌دهند كه آن‌ها را به گويش‌هاي مركزي ايران پيوند مي‌دهد و از زبان كردي متفاوت مي‌سازد. در حالي كه منطقه‌ي اصلي زبان گوراني، در غرب كرمانشاه، جزيره‌اي در ميان دريايي از گويش‌هاي گسترده‌ي كردي است، اينك هورامان (Hawraamaan) جزيره‌ي مستقل كوچكي را در جنوب اين پهنه تشكيل مي‌دهد. با وجود اين، آشكار است كه گويش‌هاي كردي مجاور، به منطقه‌ي بسيار پهناورتر گوراني نفوذ و رخنه كرده‌اند و آن را به طور چشم‌گيري، به مرور، تحت تأثير قرار داده و واژگان بسياري را با هم مبادله و داد و ستد كرده‌اند.

+ نمونه‌هاي از واژگان گويش اورماني: (aa = آ؛ zh = ژ)
yama: جو waa: باد wahaar: بهار
wis: بيست waarday: خوردن waastay: خواستن
witay / us: خوابيدن we: خود yaage: جا
yaaw: رسيدن haana: چشمه bara: در
aasin: آهن aaska: آهو zaanaay: دانستن
zamaa: داماد zhani: زن zhiw: زيستن
soch: سوختن waach: سخن گفتن wech: بيختن
siaaw: سياه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ مطلب زير در يكي از بخش‌هاي قديمي اين تارنما در پاسخ به گزافه گويي‌هاي فردي پان‌تركيست نوشته شده بود. نقل مجدد اين نوشتار را خالي از فايده نمي‌بينم:

آقاي رضا محمد علي‌زاده كه جديدترين سفير و مأمور فرقه‌ي پان‌تركيسم در وبلاگ ما، پس از درماندگي و گريز افراد قبلي است، مانند ديگر هم‌مسلكان‌اش در حالي كه حتا توان و سواد روخواني مقالات و نوشته‌هاي ما را ندارد، نخست با لفاظي و زبان‌بازي و آشفته گويي، ايرانيان آذري و اقوام كهن خاورميانه را ترك مي‌سازد و سپس، هنگام فراخواندن‌اش به عرضه‌ي سند، به سبب يأس و هراس و درماندگي، و با لكنت‌زبان، به دشنام دادن به تاريخ و تبار و هويت ملت ايران روي مي‌آورد، تبار آريايي را دروغين و جعلي مي‌خواند، ايرانيان را افغاني و پشتو مي‌نامد و منتقدان‌اش را رذل و دغل توصيف مي‌كند و هر آن صفت ناشايستي كه لايق خود اوست، به ناقدان‌اش نسبت مي‌دهد.
اين افراد پان‌تركيست نژادپرست در حالي كه خود نيز مي‌دانند كه تبار ترك از هر نوع فرهنگ و تمدن والايي بي‌بهره و رها بوده و تنها در سده‌ي هشتم ميلادي و آن هم به تقليد و پي روي از ايرانيان سغدي با هنر و شيوه‌ي خط و نگارش آشنا شده است، براي گريختن از فقر فرهنگي و برون خزيدن از عقده‌هاي حقارت خود، چاره‌اي جز مصادره‌ي تمدن‌هاي ديگر ندارند. بي‌چاره تمدن‌هاي كهني چون سومر و ايلام كه اين چنين قرباني و طعمه‌ي تمدن‌خواري پان‌تركيست‌هاي يغماگر شده‌اند! اما نحوه‌ي استدلال پان‌ترك‌ها براي ترك ساختن سومريان، بسيار خواندني و نشاط‌برانگيز است! كل استدلال اين جماعت رها از علم و عقلانيت، كه طوطي‌وار و بي‌كم و كاست در نوشته‌هاي همه‌ي آنان تكرار مي‌شود، در اين كلام خلاصه مي‌گردد: «چون فلان نويسندگان عهد عتيق اروپايي يا معاصر ترك، سومريان را ترك‌تبار و ترك‌زبان دانسته‌اند، پس نه تنها سومريان، بل كه همه‌ي اقوام كهن خاورميانه [كه حتا يك سطر نوشته هم از خود برجاي نگذاشته‌اند] از بيخ و بن ترك‌اند»!!! اما جالب آن است كه پان‌ترك‌هاي داخلي با «معرفي نكردن» كتاب‌ها يا مقالاتي كه آن نويسندگان فرضي اروپايي، چنان ادعاهايي را در آن جا مطرح كرده‌اند، جعلي و دروغين بودن همين ادعا و انتساب خود را نيز برملا مي‌كنند! اين جماعت كه كم‌ترين دانشي در زبان‌شناسي ندارند - و اگر هم داشتند، كاري از پيش نمي‌بردند - هرگز نتوانسته‌اند توضيح دهند كه چه ساختار و نظام صرفي و نحوي مشتركي ميان زبان‌هاي سومري و تركي وجود دارد كه بر اساس آن، اين دو زبان را يگانه فرض كرده‌اند؟ يا اين كه اگر زبان سومريان تركي بوده، پس بايد 3766 واژه‌ي سومري شناخته شده، يك‌سره در زبان تركي و به ويژه در متون كهن آن موجود باشد؛ حال آن كه اين گونه نيست. پان‌ترك‌ها مدعي‌اند كه «چند» واژه‌ي تركي را عيناً در متون سومري يافته‌اند! آيا با اتكا به تشابه صوتي يكي دو واژه‌ي سومري با تركي - كه در صورت جدي بودن، فقط به معناي اثرگذاري تمدن كهن و آغازين سومري بر اقوام ديگر است - مي‌توان سومريان را ترك دانست؟ آيا وجود واژگان عربي جمل (Camel) يا حرم (Harem) در زبان انگليسي، به معني عرب بودن انگليسي‌هاست؟! يا اگر زبان سومريان را تركي فرض كنيم، پس بايد هر ترك‌زباني بتواند متون سومري را مثل بلبل بخواند! آيا جناب علي‌زاده به عنوان يك ترك‌زبان مي‌تواند چنين كاري را انجام دهد؟! يا اين كه اگر سومر خاستگاه تركان است، پس چگونه و به چه شيوه‌اي قبايل ترك توانسته‌اند از جنوب عراق به شما چين (كوه‌هاي آلتايي) بروند؟! يا اگر خاستگاه تركان، شمال چين است، پس سومريان چگونه از آن جا به جنوب عراق رفته‌اند؟! مدارك و اسناد و آثار و نشانه‌هاي چنين مهاجرت عظيم و طولاني‌اي را چه كسي تاكنون ديده و يافته است؟ اين، پرسش بسيار ظريف و مهمي است كه پان‌ترك‌ها همواره از پاسخ دادن به آن گريخته و طفره رفته‌اند چرا كه بناي پوشالي تخيلات نژادپرستانه‌شان را يك‌سره بر باد مي‌دهد. خالي از تفريح نخواهد بود كه نحوه‌ي استدلال مضحك و مفتضح آقاي صديق (تنها سومرشناس جهان به باور پان‌ترك‌هاي داخلي) را در ترك ساختن سومريان، با هم بخوانيم: «خواجه حافظ شيرازي هم يقين دارد كه دو كلمه‌ي "سومر" و "آذر" دو تكواژ اصيل تركي‌اند، اولي به معناي مرد فرزانه و خردمند و دومي در معناي جوان شجاع و جوانمرد»!!!
جناب علي‌زاده در حالي هخامنشيان را - در واقع از زبان پورپيرار - وحشي و دژخيم و ويرانگر مي‌خواند كه در هيچ كتيبه‌ و مكتوب كهني، چنان صفاتي به اين دودمان نسبت داده نشده است. پان‌ترك‌ها و هر آن كسي كه مدعي است هخامنشيان و در رأس ايشان، كورش، وحشي و دژخيم بوده‌اند، يا بايد سند و مدرك كهن و معتبري را از جنس سنگ و گل و پوست براي اثبات ياوه‌هاي‌اش عرضه كند يا اين كه مدعي شود كه خود او در زمان هخامنشيان مي‌زيسته و چنان وحشي‌گري‌هايي را به چشم ديده است! به گمان‌ام توسل به حالت دوم براي پان‌ترك‌هاي روان‌پريش مناسب‌تر خواهد بود!
جناب علي‌زاده به پيروي از استاد صديق (!) مي‌گويد كه «ايران» واژه‌اي تركي است و از ريشه‌ي «اره‌مك»!! اما نمي‌گويد كه اين ريشه با كدام نظام صرفي به واژه‌ي ايران تبديل شده و اساساً چه اسناد ادبي و تاريخي‌اي در تأييد اين ادعاي تمسخربرانگيز وجود دارد و يا اين كه در كدام كتيبه يا كتابِ كهن تركي نام «ايران» به عنوان يك واژه‌ي تركي به كار رفته است؟ اين نكته آشكار است كه با زدن سر و ته كلمات و تغيير و جابه‌جايي حروف آن، هر واژه‌اي را در زباني، مي‌توان به واژه‌اي در زبان ديگر تبديل و تشبيه كرد. اما اين ديگر كاري زبان‌شناختي و علمي نيست؛ بل كه جعل و تقلب و شيادي است. اگر فلان پان‌تركيست مي‌نويسد: «خون = خان = قان» و خون فارسي را تركي مي‌كند، ما هم مي‌توانيم به همين شيوه و سادگي بنويسيم: «قان = خان = خون» و قان تركي را فارسي كنيم. جعل و تقلب كه كاري ندارد!
اين سفير جديد پان‌تركيسم مي‌نويسد: «نژاد آريايي طبق نظر دانشمندان جديد اصلاً وجود ندارد و يك تصور ذهني است»!! با اين تذكر كه «آريايي» عنوان يك قوم است و نه يك نژاد، از ايشان مي‌پرسم كه كدام دانشمند جديدي (البته خارج از مثلث آنكارا - باكو - تبريز) چنين ادعايي كرده كه ما بي‌خبريم؟ من نمي‌دانم اين دانشمندان مورد اشاره‌ي پان‌ترك‌ها چگونه دانشمندان بزرگ و معروفي‌اند كه نظريات تا اين حد مهم و درخشان و تاريخ‌سازشان جز در محافل پان‌تركيست‌ها در جاي ديگري نقل و شنيده نمي‌شود؟! ظاهراً دانشمندان مورد اشاره‌ي اشرار پان‌تركيست، در سياره‌ي نپتون زندگي مي‌كنند كه هيچ كس از وجود، نظريات و نوشته‌هاي گران‌بهاي آنان آگاهي و خبري ندارد!
جناب علي‌زاده خطاب به دوست دانشمندم «بابايادگار» مي‌گويد: «چرا يافته‌هاي‌تان را نمي‌فرستيد به آكادمي‌هاي علوم و زبان تا بفهمند سومريان و هيتي‌ها و اورارتوها و كتيبه‌هاي‌شان كيانند»!! حال من از اين جناب مي‌پرسم كه شما چرا يافته‌هاي‌تان را در مورد ترك بودن سومريان و تمام اقوام كهن خاورميانه به آكادمي‌ها و دانشگاه‌هاي معتبر جهان نمي‌فرستيد تا آن‌ها برنامه‌هاي آموزشي و پژوهشي‌شان را با توجه به يافته‌هاي درخشان شما تغيير دهند؟! و اين كه: اگر شما پان‌ترك‌ها بتوانيد فقط و فقط «يك» دانشمند آكادميسين سومري‌شناس قرن بيست و يكمي را كه متعلق به مثلث آنكارا - باكو - تبريز نباشد و سخن از ترك بودن سومريان بگويد، به ما معرفي كنيد، ما بدون ديدن اسناد و دلايل او و به صرف گواهي وي، ضمن قرائت فاتحه‌ براي روح بلند حضرت «آتا ترك»، از اين پس مي‌پذيريم كه سومريان از بيخ ترك بوده‌اند! اما مي‌دانيم و مي‌دانيد كه هرگز چنين موردي را نخواهيد يافت.
آقاي علي‌زاده، به مصداق «آن چه سلطان ازل گفت بكن، آن كردم»، در چارچوب بخش‌نامه‌ي سراسري فرقه‌ي پان‌تركيسم، طوطي‌وار مي‌نويسد: «سازمان يونسكو فارسي را يكي از گويش‌هاي زبان عربي شناخته است»!!! اما من از ايشان مي‌پرسم كه چگونه ممكن است سازماني بدان عظمت و اعتبار ادعاي چنين بي‌خرانه و شگرفي كند اما جز در نشريه‌ي پان‌تركيستي «اميد زنجان» (كه نخستين منبع اين خبر ساختگي است) در هيچ رسانه و مجله و مطبوعه‌ي ديگري درج و منعكس نشود؟! آخر جعل و دروغي بدين بزرگي و رسوايي به غير از اشرار پان‌تركيست، از دست چه كس ديگري بر‌مي‌آيد؟
جناب علي‌زاده در ادامه‌ي پيام‌هاي‌اش، رفته رفته به مرز جنون و روان‌پريشي مي‌رسد و مدعي مي‌شود كه «آريايي‌ها براي ارتباط با اقوام ديگر ماد مجبور بودند مترجم داشته باشند» (!!!) و كمي بعد نيز مي‌افزايد كه «آريايي‌ها از لحاظ قيافه و نژاد سيه چرده بودند»!!! ظاهراً اين جناب تحت تأثير مخدر پان‌تركيسم چنان دچار اوهام شده كه خود را در سه هزار سال پيش يافته و آريايي‌هايي را ديده كه سيه‌چرده بوده و در ميان خود به واسطه‌ي مترجم سخن مي‌گفته‌اند! چرا كه چنين اطلاعات دقيق و ظريفي را جز در اين حالت، نمي‌توان به دست آورد!
و سرانجام اين كه، اگر جناب علي‌زاده يا هر پان‌تركيست ديگري به جاي آن همه درازگويي و زبان‌بازي و پرخاشگري، مي‌توانست فقط و فقط يك سطر نوشته بر سنگ يا گل يا كاغذ به زبان تركي و از آذربايجان پيش از عصر تركمانان - صفوي بيابد و عرضه كند، ما به صرف همان يك پاره سند، جملگي از مواضع خود فرود آمده، به مسلك پان‌تركيسم مي‌پيوستيم. اما بدا به حال اشرار پان‌تركيست كه با آن همه نخوت و ادعا، هيچ گاه چنان سندي را نداشته و نخواهند داشت؛ اين جماعت فقط بازيچه و برده‌ي سياستگران شوم‌انديش محور آنكارا - باكو هستند.

۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

تاريخ آموزش و پرورش درايران باستان –3

نوشته‌ي: سورنا گيلاني

+ آموزش و پرورش در عصر سلوكيان و اشكانيان :
با انقراض يافتن سلسله هخامنشي توسط اسكندر مقدوني و سپس تاسيس سلسله سلوكي به توسط يونانيان (مقدونيان) در ايران، شكوفايي فرهنگي ايران در مقايسه با دوران گذشته به واقع از ميان رفت. به عبارتي در اين دوره آموزش و پرورش به شيوه سنتي دچار ركود گرديد. زيرا بنا به مدارك و مستندات تاريخي از سوي سلوكيان بسياري از آتشكده‌ها و ديگر امكنه آموزشي ويران گرديد و سعي و تلاش در يوناني كردن آداب و رسوم اجتماعي و تربيتي شد (دراني، ص 27). به واقع سلوكي‌ها عامل بزرگي در جهت يوناني كردن مشرق زمين بودند و در شهر سلوكيه علوم و دانش‌ها و صنايع يوناني ترويج و تبليغ مي‌گرديد. به عنوان مثال «ديوژن بابلي» و جانشين او «اپلدور» به تعليم و تعلم فلسفه رواقي در سلوكيه مي‌پرداختند (پيرنيا، ص1866).
به طور كلي در دوره سلوكيان علم و دانش در ايران رو به ضعف و فتور نهاد و نهادهاي آموزشي و مقررات حاكم بر آن تقريباً مختل گرديد، اما با روي كار آمدن خاندان پارتي و آغاز زمامداري شاهان اشكاني دگر بار فرهنگ ايراني احيا گرديد و با گذشت زمان روز به روز بر غناي فرهنگي ايران آن عصر افزوده گشت. البته از تعليم و تعلم و تربيت دوران پارت‌ها نيز اطلاعات چنداني در دست نميباشد. ليكن آن چه مسلم است زبان پارتيان زباني بوده كه پهلوي خوانده ميشد و البته اندك تفاوتي با پهلوي ساساني نيز داشته است (پيرنيا، ص 2355؛ الماسي، ص 93) كه البته در اوايل عصر اشكاني زبان و خط يوناني رواج بسيار داشته است (الماسي، ص 93). خط اشكانيان خط آرامي بوده است و البته خط يوناني و پهلوي نيز كاربرد داشته است و همچنين نبايد تصور كرد كه خط ميخي به طور كلي متروك شده بود، زيرا در بابل لوحه هايي كه متعلق به اشكانيان است و به خط ميخي نگاشته شده، يافته اند (پيرنيا، ص 2355). به طور كلي در اين باب ميتوان اظهار داشت كه پارتيان در اوايل زمامداري خويش از زبان يوناني در نگارش كتيبه‌ها و روي سكه‌ها استفاده ميكردند و به تدريج از اواخر قرن اول ميلادي استفاده از زبان يوناني كنار نهاده شد و زبان پارتي جايگزين گرديد (سلطان‌زاده، ص 22).
اشكانيان بر روي پوست آهو مينگاشتند. ازجمله سه نوشته مربوط به دوران زمامداري پارتيان در اورامان كردستان كشف شده است كه هر سه بر پوست آهو نگارش يافته است و دو برگ آن به خط يوناني و سومي به زبان پهلوي و خط آرامي ميباشد، البته اشكانيان از كتان و پاپيروس نيز جهت نگارش استفاده ميكردند (سلطان‌زاده، ص 22-21).
پارتيان به سبب ايراني بودن و گرايش داشتن به سنت‌هاي كهن كوشش داشتند تا نهادهاي آموزش و پرورش را به سبك پيشين زنده نمايند به گونه‌اي كه در نيمه دوم حكومت اشكاني آتشكده‌ها رونق بسيار يافتند و آموزش و تعليم به توسط مغان استحكام نسبي يافت و حتا براي گروه‌هاي اشراف و خاندان برگزيده آموزشگاه‌هايي داير گرديد (دراني، ص 27 ).
اشكانيان به جوانان خود سواري و تيراندازي و شيوه‌هاي مختلف جنگ را ميآموختند و به طور كلي ميتوان اذعان داشت تربيت آن‌ها متناسب با احتياجات ملي بود. البته اشكانيان خواندن و نوشتن نيز ميآموختند ليكن اين امر مختص طبقات اشراف و ممتاز جامعه بود (وكيليان، ص 94).
آن گونه كه از تواريخ بر ميآيد، اشكانيان را برنامه سوادآموزي و درسي نو باوگان طبقات ممتاز شامل موارد ذيل بود: علوم ديني، خواندن و نوشتن، حساب، علم الاشيا و دروس علمي به سان كشاورزي، و البته لازم است ذكر گردد كه اشكانيان نيز به سان هخامنشيان در روش تدريس به جنبه‌هاي عملي آموزش توجه ويژه داشتند و حتا به هنگام ضرورت معلم شاگرد را تنبيه مينمود (وكيليان، ص 94).
نكته بسيار جالب در مورد دانش عصر اشكاني پيدايش و اختراع نوعي شبه پيل الكتريكي است كه در حفاري‌هاي قريه‌اي در اطراف بغداد، نمونه‌هاي بسياري از آن يافته‌اند، اشكانيان از اين پيل‌ها به مقدار قابل توجهي نيروي برق به دست ميآوردند و از آن جهت آبكاري مصنوعات خويش به توسط طلا و نقره استفاده مينمودند. به عبارت ديگر همان عملي را انجام مي‌دادند كه امروزه آبكاري الكتريكي ناميده ميشود (حكمت، ص 238).
+ آموزش و پرورش در عصر ساسانيان:
با شكست اردوان پنجم و مرگ او در نبرد روي داده در قرن سوم ميلادي در جلگه هرمزدگان ميان او و اردشير بابكان، سلسله اشكاني انقراض يافت (پيرنيا، ص2218) و آفتاب دولت ساساني پديدار گرديد. آفتاب دولتي كه بنا به گفته‌ي كريستنسن مؤلف كتاب «ايران در زمان ساسانيان» عهد بزرگ تمدن ادبي و فلسفي ايران باستان در دوران حكومت پادشاهان اين سلسله و بالاخص خسرو اول آغاز ميگردد ( كريستنسن، ص297).
در آن زمان نيز با توجه به اوضاع طبقاتي به مانند ادوار سابق، تعليم و تربيت عاليه به تقريب ويژه خانواده‌هاي نجبا و اشراف بوده است و مردم عادي به واقع بهره‌اي از آن نداشتند، ليكن به دلايل متعدد نياز بيشتري به دبيران و كارگزاران دولتي و ماموران مالياتي احساس ميگردد و لذا تعليم و تربيت نسبت به سابق تا حدي گسترده‌تر ميگردد و حتا ظاهراً تعداد بسيار معدودي از طبقات غير اشرافي و متوسط الطبقه نيز از سواد و تعليم و تربيت مختصري برخوردار بوده‌اند (الماسي، ص 95).
در عصر ساساني به سبب پيدايش مذاهبي نوين نظير مانوي و مزدكي و هم‌چنين ظهور و گسترش دين مسيح و بودا و مسائل جديد اقتصادي و سياسي، بحث درباره علوم اجتماعي و حكومتي و غيره بيش از پيش معمول گرديد و حتا در تواريخ مذكور است كه پادشاهاني به سان انوشيروان بدين گونه مسائل اظهار علاقه داشته و در مباحث اين چنيني شخصاً شركت ميجستند (كشاورزي، ص86).
حكومت ساساني هم‌چنين با توجه به رسميت دادن به دين زرتشت و تكيه بر آن به جهت تمركز قدرت، ضرورت وجود دستگاه‌هاي آموزشي ديني را احساس نمود و لذا آموزشگاه‌هاي ديني كه معمولاً در آتشگاه‌ها بودند كثرت پذيرفت و ازدياد اين امكنه كثرت موبدان را نيز سبب گرديد.
بدان گونه كه از تواريخ بر ميآيد، در زمان ساسانيان سازمان‌هاي تربيتي عبارت بودند از خانواده، مدرسه، و مدارس ويژه‌ي بزرگ‌زادگان كه معمولاً در نزديكي قصر شاهي ساخته ميشدند (الماسي، ص95). مطابق نظر كريستنسن، جوان بعد از گذراندن مراحل مختلف تعليمي و تربيتي در سن بيست سالگي مورد امتحان و آزمون دانشمندان و هيربدان قرار ميگرفت (كريستنسن، ص298).
غلامي از خدمتگزاران دربار خسرو اول تفصيل تعليماتي را كه آموخته بود بدين طريق شرح ميدهد: «در سن مقرر او را به مدرسه گذاشته‌اند و قسمت‌هاي مهم اوستا و زند را مانند يك هيربد در آن جا از بر كرده، سپس در تعليمات متوسطه‌ي ادبيات، تاريخ، فن بيان، هنر اسب سواري، تيراندازي، نيزه بازي و به كار بردن تبر زين را آموخته و موسيقي و سرود و ستاره شناسي را فرا گرفته و در شطرنج و ساير بازي‌ها به حد كمال رسيده است و ... » (كريستنسن، ص 299).
هم‌چنان كه پيش از اين ذكر گرديد، عصر ساساني مقارن است با شيوع و گسترش دين مسيح و هم‌چنين ظهور مكتب‌هاي مانوي و مزدكي و از سوي دگر توسعه و پيش‌رفت باورهاي بودايي و عقايد و افكار چيني، كه نقشي اساسي را نيز در ايجاد سازمان‌هاي نوين آموزش در ايران ساساني ايفا نمودند و لذا آموزشگاه‌ها هم از نظر كميت و هم از نظر كيفيت توسعه يافتند و بسط پيدا نمودند. بارزترين نمونه آن دو مدرسه مشهور ايراني يكي در «رها» و ديگري در «نصيبين» بود كه هر يك حدود هشت‌صد جوينده دانش را در خود جاي داده بودند (الماسي، ص 98). بنا به مستندات باقيمانده از آن دوران، مدت تحصيل در مدرسه نصيبين سه سال بود و در هر حال درطي دو دوره تابستاني و زمستاني مجالس درس برگزار ميشد و براي اقامت شاگردان درآن مجموعه‌اي متشكل از خانه‌هاي كوچك اختصاص يافته بود كه در هر كدام هشت تا ده نفر ميزيستند و بدون اجازه مسؤولان مدرسه حق خروج از محوطه مدرسه را نداشتند و تنها به هنگام تعطيلي مجالس درس اجازه بيرون رفتن مييافتند و معمولاً مجالس درس در آن از صبح تا شام برقرار بود (سلطان‌زاده، ص 33).
با گسترش دين مسيح و زبان سرياني حوزه‌هاي علمي بسياري را مسيحيان در شهرهاي ايران بنا نهادند كه از اين مدارس عالمان بزرگي به مانند نرسي، فرهاد، رييس دير مامتي موصل، پولس ايراني كه كتابي مشتمل بر بحث منطق براي انوشيروان نوشته و هم اكنون نيز در دست است، برخاستند (حكمت، ص 388).
از دگر مراكز آموزشي عهد ساساني كه ميتوان بدان اشاره داشت حوزه علمي «ريو اردشير» به رياست معانا بيت اردشيري معروف به معانا ايراني مي باشد كه به تعليم و آموزش طب و نجوم و فلسفه در آن پرداخته مي‌شد، از سوي دگر كليساي نستوري واقع در حوالي مداين از مهم‌تري مراكز تدريس منطق و فلسفه و نجوم در عصر ساساني محسوب ميشد (ضميري، ص61؛ كريستنسن، ص99 [299]).
اما معتبرترين و مشهورترين مركز آموزش عالي ايران باستان دانشگاه گندي شاپور ميباشد كه تا اواخر قرن سوم هجري نيز فعال بوده است (كشاورزي، ص86) و معروف است كه بر سر در آن نگاشته بودند: «دانش و فضيلت برتر از بازو و شمشير است» (وكيليان، ص102). بناي گندي شاپور را به شاپور اول ساساني و به قرن سوم ميلادي نسبت ميدهند ليكن برخي احتمال مي‌دهند كه اردشير بابكان سنگ بناي آن را به نام پسر خويش شاپور نهاده باشد و فرزندش شاپور آن را تكميل و به اتمام رسانده باشد (حكمت، ص 385).
در دانشگاه گندي شاپور علي‌رغم اين كه فلسفه، رياضيات، ادبيات و الهيات تدريس مي‌گشت و حتا دانشكده‌اي براي نجوم و رصدخانه‌اي نيز جهت رصد ستارگان در آن ساخته شده بود (دراني، ص 46)، پزشكي بيش از ساير علوم رونق داشت و برخي از نام‌دارترين استادان طب و داروسازي كه از گندي شاپور فارغ التحصيل گشتند نظير بخت‌يشوع و ماسويه و يوحنا بن ماسويه، تأليفات‌شان پايه‌گذار اساس علم طب در تمدن اسلام شد (وكيليان، ص 99).
روي هم رفته اساتيد گندي شاپور از سه دسته تشكيل مي شدند :
- مسيحيان سرياني كه ساكن و تبعه ايران و در حقيقت ايراني بودند.
- ايرانيان اصلي كه زبان پهلوي و دين زرتشتي داشتند.
- علماي هندي كه نسبت به دو گروه ديگر در اقليت بودند (دراني، ص46).
اهميت و اعتبار دانشگاه گندي شاپور كه بيمارستان و هم‌چنين كتابخانه بزرگي با هزاران جلد كتاب را نيز شامل ميشد (سلطان‌زاده، ص 31) از عهد زمامداري خسرو اول فزوني يافت. زيرا به سال 529 ميلادي «ژوستينين» امپراتور روم مدارس آتني را تعطيل ساخت و در نتيجه جمعيت فلاسفه پراكنده گشت. هفت تن از فيلسوفان تحت تعقيب و فراري عصر تعصبات مذهبي كليسايي بيزانس به ايران مهاجرت مي‌نمايند و در دربار انوشيروان مورد استقبال و احترام قرار ميگيرند (گيرشمن، ص332). اين هفت دانشمند كه به سه گروه استادان سابق الذكر گندي شاپور اضافه گشتند و به تدريس و تعليم پرداختند عبارت بودند از: دمسقيوس سوريايي، سيمبليتيوس كليكيايي، يولاميوس فروگي، پريسيكيانوس لوديه‌اي، هرمياس فينيقي، اپيدوروس غزي، و ديوجانوس فينيقي (كريستنسن، ص306؛ ضميري، ص62).
البته اقدامات پادشاهان ساساني در حمايت از دانش محدود به همين اقدامات نبود بل كه در اين راه به فعاليت‌هاي دگري نيز دست يازيدند. از جمله اردشير بابكان، موسس سلسله، متخصصان ويژه‌اي را به هند و بين النهرين و شهرهاي بيزانسي نزديك فرستاد تا آثار مهم را گردآوري نمايند. شاپور فرزند و جانشين او نيز چنين كوششي به خرج داد و پزشكان يوناني را به ايران فراخواند تا به مطالعه پزشكي بپردازند (دراني، ص 50). از سوي دگر، خسرو انوشيروان نيز پزشك مخصوص خويش «برزويه» را به سفر هند براي به دست آوردن كتب ارزشمند گسيل ميدارد كه او كتب بسياري را از هند به ايران منتقل و به زبان پهلوي ترجمه نمود كه از جمله مشهورترين آن‌ها ميتوان به كليله و دمنه اشاره داشت (گيرشمن، ص332؛ كريستنسن، ص307).
همان گونه كه پيش‌تر ذكر گرديد، در عهد ساساني دو مكتب نوين مزدكي و مانوي صفحاتي نوين را در تاريخ فلسفه ايران گشودند كه در جاي خويش قابل توجه است. مزدكيان و مانويان نيز به تبليغ و تعليم اصول خويش پرداختند و به خصوص حكمت مانوي از مرزهاي ايران خارج گرديد و در گستره وسيعي از دنياي آن روز يعني از چين تا سرزمين گل (فرانسه امروزي) هواداراني يافت (حكمت، ص409). ماني هم‌چنين كتب بسياري را براي ترويج آيين خويش نگاشت از جمله كتاب‌هاي «كفالايا» [كه در واقع مجموعه سخنان ماني است كه شاگردان‌اش پس از مرگ وي گردآوري و ترجمه كرده‌اند] و «شاپورگان». جالب است كه ماني براي سهولت آموزش اصول آيين خويش به مردم عامي و بي‌سواد، در كتب خويش از تصاوير زيبا سود ميجست و به همين سبب او را ماني نقاش نيز لقب داده بودند. يكي از معروف‌ترين كتاب‌هاي او كه تصاوير زيبا در آن جلوه گر بود كتاب «ارژنگ» ميباشد (هوار، ص175؛ جهت اطلاعات بيش‌تر رجوع كنيد به كريستنسن، ص 150-131). مزدك نيز با نشر افكار خويش كه به مرام اشتراكي اشتهار دارد و بسيار به فلسفه كمونيستي امروزين شباهت داشت در واقع از نيروهاي موثر در فرآيند تعليم وتربيت عصر ساساني بوده است، او نيز كتابي را براي تعليم و تبليغ آيين خويش نگاشته بود كه اكنون از ميان رفته است ليكن در منابع عربي قرون اوليه اسلامي به دو ترجمه ابن مقفع و ابان لاحقي ازآن اشاره شده است (جهت اطلاعات بيش‌تر رجوع كنيد به هوار، ص177-179 و كريستنسن، ص 261-228).
خلاصه مطلب اين كه آموزش و پرورش عصر ساساني را ميتوان در چند جمله به شرح ذيل بيان نمود:
در روزگار ساسانيان تحولات اجتماعي، سياسي و پيش‌رفت دانش و هنرهاي گوناگون و هم‌چنين ارتباطات بين المللي و توسعه انديشه‌ها و هم‌چنين پيوند ديانت با حكومت سبب گرديد تا آموزش و به ويژه آموزش عالي علي‌رغم محدوديت‌هاي برآمده از تمايزات طبقاتي در مرتبه والايي قرار گيرد.

كتاب‌نامه :

- الماسي، علي محمد: تاريخ آموزش و پرورش اسلام و ايران، دانش امروز، 1370
- پيرنيا، حسن: تاريخ ايران باستان، افسون، جلد سوم، 1380
- حكمت، عليرضا: آموزش و پرورش در ايران باستان، موسسه تحقيقات و برنامه ريزي علمي و آموزشي، 1350
- دراني، كمال: تاريخ آموزش و پرورش ايران قبل و بعد از اسلام، سمت، 1376
- سلطان‌زاده، حسين: تاريخ مدارس ايران از عهد باستان تا تاسيس دارالفنون، آگاه، 1364
- ضميري، محمد علي: تاريخ آموزش و پرورش ايران و اسلام، راهگشا، 1373
- كريستنسن، آرتور: ايران در زمان ساسانيان، ترجمه رشيد ياسمي، صداي معاصر، 1378
- كشاورزي، محمد ع.: تاريخ آموزش و پرورش در ايران و اسلام، روزبهان، 1382
- گيرشمن، رومان: تاريخ ايران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمود بهفروزي، نيل، 1382
- وكيليان، منوچهر: تاريخ آموزش و پرورش در اسلام و ايران، دانشگاه پيام نور، 1378
- هوار، كلمان: ايران و تمدن ايراني، ترجمه حسن انوشه، اميركبير، 1363